eitaa logo
|•نــْــآمْــــٓــــیٓرّآ :) _
610 دنبال‌کننده
3.7هزار عکس
897 ویدیو
57 فایل
تراوشات ذهنی... تاسیس : ۱۴۰۱/۴/۱۲ کپی؟ فقط فور :) حرفی سخنی... https://harfeto.timefriend.net/16976057631616
مشاهده در ایتا
دانلود
شب 21 مادرش با یک سینی چای ومیوه وارد شد.بخاری دیواری را کمی زیادش کرد و گفت: -هوا سرد شده.یک پتوی دیگه برات بیارم مامان جان؟ ! فاطمه با نگاهی عاشقانه رو به دلواپسی مادرش گفت: -نه قربونت برم.من خوبم.اینحا هم سرد نیست.برو یک کم استراحت کن تا قبل از اذان.خسته ای. مادرش یک نگاه پرسروصدایی به هر دوی ماکرد.نگاهش میگفت خیلی حرفها برای دردل دارد ولی از گفتنش عاجز است.من لبخند تلخی زدم و سرم را پایین انداختم.مادرش رفت و فاطمه نجواکنان قربان صدقه اش رفت.پرسیدم: -از کی به این روز افتادی؟ جواب داد: -ده روزی میشه.روزای اولش حالم خیلی بد بود..دکترا یه لخته خونم تو مغزم دیده بودن که نگرانشون کرده بود.ولی خدا روشکر هیچی نبود..چسمت روز بد نبینه.خیلی درد کشیدم خیلی. دوباره خندید. چرا این دختر اینقدر به هرچیزی میخندید؟ یعنی درد هم خنده داره؟ دستش محکم اومد رو شونه هام و از فکر بیرون پریدم. گفت : بیخیال این حرفها. اصل حالت چطوره؟ بزور لبخند زدم: -خوبم.اگر ملاک سلامت جسم باشه!!! -پس روحت حالش خوب نیس!! -آره خوب نیست -میخوای راجع بهش حرف بزنیم؟! اهی کشیدم: -شاید اگر علتش رو بدونی دیگه دلت نخواد باهام بگردی پوزخندی زد: -هه!!!! فک کن من دلم نخواد با کسی بگردم!! من سریش تر از این حرفهام.اصلن تو رفاقت جنبه ندارم.مورد داشتم طرف یه سلام داده .بوده بهم اونم محض کارت عضویت بسیج اینقدر سریشس شدم که از بسیج کلن انصراف داده بود بخاطر مزاحمت های من -تو دختر بی نظیری هستی.با تو بودن سعادت میخواد بادی به غبغب انداخت وگفت: -بله خودمم میدوووونم.پس لیاقت خودت رو اثبات کن.سعادت رو من تضمین میکنم! دلم میخواست همه چیز رو براش تعریف کنم ولی واقعا نمیتوانستم.اعتراف به گناهان بزرگم در مقابل دختر پاکدامنی مثل فاطمه کار مشکلی بود. گفتم:شاید یک روز که شهامتش رو داشتم اعتراف کردم! او پاسخ داد: -مگه اینجا کلیساست که میخوای اعتراف کنی؟! اگه اعتراف به گناه داری که اصلن به من ربطی نداره! بقول حاج آقا مهدوی اگر خدا میخواست گناه ما رو دیگرون بدونن وبفهمن که ستارالعیوب نمیشد؟ اگر خواستی باهام درددل کنی من سنگ صبور خوبیم و رازدار نمونه ای.اما اگر اعتراف به گناهه نمیخوام بشنوم.همه ی ما گنهکاریم! باز هم فاطمه با یک جمله ی قصار دیگه حالم رو دگرگون کرد و اشکم جاری شد. او آرام نوازشم میکرد.میان نوازشهاش سوالی ذهنم را درگیر کرد.رو کردم بهش پرسیدم :حاج اقا مهدوی همون طلبه ایه که پیشنماز مسجده؟! تا اسم حاج آقا مهدوی را آوردم فاطمه نگاهش محترمانه شد و گفت: -ما بهشون طلبه نمیگیم.ایشون یکی از نخبه های فقهه.مدرس قرآن و سخنور قدریه. ایشون سال گذشته هم حاجی شدند. دلم میخواست بیشتر از او بدانم.گفتم: -ایشون در برخورد اولشون با من خیلی رفتار خوبی داشتند.من که هیچ وقت محبتشون یادم نمیره.چقدر خوبه که همچین آدمهایی در اجتماع داریم.فاطمه که از تعریفات من صورتش گلگون شده بود گفت: -اره ایشون حرف ندارن! از وقتی وارد این مسجد شدند بیشترین قشر نمازگزارانمون جوانان شدند.ایشون اینقدر محترم و با ملاحظست که هیچ کس ازشون نمیتونه کوچکترین انتقادی کنه. با تردید از فاطمه که انگار در رویایی غرق بود پرسیدم: -آقای مهدوی....اممم ..متاهل هستند؟! فاطمه با شتاب نگاهم کرد و در حالیکه سیبی برمیداشت و پوستش میکند گفت: -امممم نه فعلن.ولی هییت امنا گویا میخوان براش آستین بالا بزنند!البته اگه بتونن راضیش کنن دلم هری ریخت.طلبه ی جوان مجرد بود! نویسنده : ف. مقیمی کپی ممنوع ❌ @Namiiraa ✨🍂
شب 22 روزها از پی هم گذشتند ومن تبدیل به یک دختری با شخصیت دوگانه و رفتارهای منافقانه شدم.اکثر روزها با کامرانی که حالا خودش رو به شدت شیفته و واله ی من نشان میداد سپری میکردم و قبل از اذان مغرب یا در برخی مواقع که جلسات بسیج وجود داشت ظهرها در مسجد شرکت میکردم! بله من پیشنهاد فاطمه رو برای عضویت بسیج پذیرفتم چون میخواستم بیشتر کنار او باشم و بیشتر بفهمم.! به لیست برنامه هام یک کار دیگه هم اضافه شده بود و آن کار، دنبال کردن آقای مهدوی بصورت پنهانی از در مسجد تا داخل کوچه شون بود.اگرچه اینکار ممکن بود برایم عواقب بدی داشته باشد ولی واقعا برام لذت بخش بود. ماه فروردین فرا رسید و عطر دل انگیز گلهای بهاری با خودش نوید یک سال دلنشین و خوب را میداد.کامران تمام تلاشش را میکرد که مرا با خودش به مسافرت ببرد و من از ترس عواقبش هربار به بهانه ای سرباز میزدم.ازنظر من او تا همینجا هم خیلی احمق بود که اینهمه باج به دختری میداد که تن به خواسته اش نداده.! شاید اوهم مرا به زودی ترک میکرد و میفهمید که بازیچه ای بیش نیست.اما راستش را بخواهید وقتی به برهم خوردن رابطه مون فکر میکردم دلم میگرفت! او دربین این مردهای پولدار تنها کسی بود که چنین حسی بهم میداد.احساس کامران به من جنسش با بقیه همتایانش فرق داشت.او محترم بود.زیبا بود و از وقتی من به او گفتم که از مردهای ابرو بر داشته خوشم نمیاد شکل و ظاهری مردانه تر برای خودش درست کرده بود.اما با او یک خلا بزرگ حس میکردم.وهرچه فکر میکردم منشا این خلا کجاست؟ پیدا نمیکردم!. هرکدام از افراد این چندماه اخیر نقشی در زندگی من عهده دار شده بودند و من احساس میکردم یک اتفاقی در شرف افتادنه! روزی فاطمه باهام تماس گرفت و باصدای شادمانی گفت:اگر قرار باشه از طرف بسیج بریم مسافرت باهامون میای؟ با خودم گفتم چرا که نه! مسافرت خیلی هم عالیه! میریم خوش میگذرونیم برمیگردیم.ولی او ادامه داد ولی این یک مسافرت معمولی نیستا با تعحب پرسیدم : -مگر چه جور مسافرتیه؟ گفت اردوی راهیان نوره.قراره امسال هم بسیج ببره ولی اینبار مسجد ما میزبانی گروه این محله رو بعهده داره. با تعجب پرسیدم:راهیان نور؟!!! این دیگه چه جور جاییه؟! خندید: -میدونستم چیزی ازش نمیدونی!راهیان نور اسم مکان نیست.اسم یک طرحه! و طرحش هم دیدار از مناطق جنگی جنوبه.خیلی با صفاست. خیلی.. تن صداش تغییر کرد. وچنان با وجد مثال نزدنی از این سفر صحبت کرد که تعجب کردم! با خودم فکر کردم اینها دیگه چه جور آدمهایی هستند؟! آخه دیدار از مناطق جنگی هم شد سفر؟! بابا ملت به اندازه ی کافی غم وغصه دارن..چیه هی جنگ جنگ جنگ!!!!! فاطمه ازم پرسید نظرت چیه؟ طبیعتا این افکارم رو نمیتونستم باصدای بلند برای او بازگو کنم!!! بنابراین به سردی گفتم نمیدونم! باید ببینم!حالا کی قراره برید؟! -برید؟!!! نه عزیزم شما هم حتما میای! ان شالله اوایل اردیبهشت. باهمون حالت گفتم:مگه اجباریه؟! -نه عزیزم.ولی من دوست دارم تو کنارم باشی. اصلا حتی یک درصد هم دلم نمیخواست چنین مکانی برم.بهانه آوردم : -گمون نکنم بتونم بیام عزیزم.من اردیبهشت عمه جانم از شهرستان میاد منزلم .ونمیتونم بگم نیاد وگرنه ناراحت میشه و دیگه اصلا نمیاد. با دلخوری گفت: -حالا روز اول اردیبهشت که نمیاد توام!!بزار ببینیم کی قطعیه تا بعد هم خدابزرگه. چند وقت بعد زمان دقیق سفر معلوم شد و فاطمه دست از تلاشش برای رضایت من برنمیداشت.اما من هربار بهانه ای میاوردم و قبول نمیکردم.او منو مسؤول ثبت نام جوانان کرد و وقتی من اینهمه شورو اشتیاق را برای ثبت نام در این اردو میدیدم متاسف میشدم که چقدر جوانان مسجدی افسرده اند!!! نویسنده : ف. مقیمی کپی ممنوع ❌ @Namiiraa ✨🍂
تایم حمایتی ها
💔 فـرمـود: فـاطمه جـان پس از تو، انـدوه مـن، جـاودانی اسـت و شبم به بیداری خـواهد گذشت تا آن‌گاه که خداوند مرا به تو برساند ...
هدایت شده از مَنِ اَحمَق
‏پوسته یِ ظاهرى چه اهميتى دارد؟ درونم ويرانه است! - عباس معروفى
هدایت شده از 𝐠𝐞𝐛𝐨𝐫𝐠𝐞𝐧𝐡𝐞𝐢𝐭
|معمولا از سوال های فرد،بهتر از جواب های او میتوانیم درباره اش قضاوت کنیم| (ولتر) _آنه
هدایت شده از ‌Ԋҽɳαʂ'ꨄ
💌 کسی‌ سوال‌ می‌کند: «به خاطر چه زنده‌ای...؟» و من برای زندگی تو را بهانه می‌کنم... ))! هناسᰔ...
هدایت شده از 𝐆𝐲𝐩𝐬𝐨𝐩𝐡𝐢𝐥𝐢𝐚
هدایت شده از 𝐆𝐲𝐩𝐬𝐨𝐩𝐡𝐢𝐥𝐢𝐚
اصلا موضوع خاطره ها نیستن که من دلتنگ اونا باشم موضوع اینه که من دلتنگ خودتم دلتنگ بودنت..
هدایت شده از 𝐃𝐨𝐫𝐝𝐨𝐧𝐞 𝐦𝐚𝐧'💜💍'
دیروز قشنگترین تعبیر زندگی رو شنیدم ؛ دوستی چند تار مویِ سفید . . میونِ موهایِ معشوقِ گیسو کمندش رو اینطوری . . توصیف کرده بود : ‹ انگار ستاره هایِ دنباله دار اومدن تو ُ آسمون شب و همونجا موندن :))!'♥️ ›
هدایت شده از 
سیگار روشنت را در جنگل خشک و آشفته‌ی من انداختی ! بعد پرسیدی : _ مزاحمتان که نشدم ؟ خندیدم : + نه ! اصلا ...
هدایت شده از - نمیدونم -
من و درس خوندن دوتا خط موازی . . !