eitaa logo
|•نــْــآمْــــٓــــیٓرّآ :) _
609 دنبال‌کننده
3.7هزار عکس
897 ویدیو
57 فایل
تراوشات ذهنی... تاسیس : ۱۴۰۱/۴/۱۲ کپی؟ فقط فور :) حرفی سخنی... https://harfeto.timefriend.net/16976057631616
مشاهده در ایتا
دانلود
‌ ‌ ‌ ‌ ‌ عزت‌الله‌انتظامی‌چه‌غریبانه‌میگه : دلم‌سخت‌گرفته‌؛دَریغ‌ازیک‌گوشه‌‌ی‌مطمئن @Namiiraa ✨🍂
صــــبحتــون بخــــیر ✨🦋
‏خیلی از دوستی‌ها و روابطمو به خاطر این از دست دادم که وقتی یه مدتی غیب میشم و جواب کسیو نمیدم، فکر میکنن بخاطر این بوده که با اونا حال نمیکنم یا خودمو گرفتم. در حالی که فقط بخاطر این بوده که احساس پوچی‌ای که داشتم شدیدتر شده و صرفا حوصله انجام مطلقا هیچ کاری رو نداشتم.....
تیکه تیکه کردن قلب یه انسان با ببخشید حل نمیشه
ما واسه همه یه رنگ همه واسه ما زرنگ
انتظار پر از رنج است. فراموش کردن هم رنج آور است. اما رنج بلاتکلیفی از هر چیزی بیشتر است!
به نظرتون اگر یه مدت تمام شبکه‌های اجتماعی رو بذارید کنار، گوشیتون هم خاموش کنید و به زندگی روزمره ادامه بدید، غیر از افراد درجه یک خانواده کسے پیگیرتون میشه که پیداتوטּ و نبودنتوטּ براش مهم باشه؟ تا ۴۰-۵۰ سال پیش ولی میومدن سراغمون، حتی گاهے رو دَر مینوشتـن آمدیم نبودید…
|•نــْــآمْــــٓــــیٓرّآ :) _
- به کاکتوس اگه زیاد آب بدی ؛ بی‌حال می‌شه و کم‌کم می‌پوسه ، اما این موضوع برای خیلی از گل‌های دیگه صدق نمی‌کنه ، کاکتوس اگه نور نداشته باشه، می‌میره اما گل‌های زیادی هستن که بدون نور هم دووم میارن . . ماهی اگه بیاد رو ساحل، انقدر بالا و پایین می‌پره تا نفسش بند میاد و خفه می‌شه ؛ اما همون دریا، می‌تونه خیلی از حیوونای دیگه رو غرق کنه ! آبی که سیب زمینی رو نرم می‌کنه ، تخم مرغ رو سفت می‌کنه ؛ می‌بینی ؟! تو زندگی نمی‌شه برای همه نسخه‌ی یکسان پیچید . ‹‍ تحمل آدما شبیه به هم نیست › یکی با غمی كِ از نظر بقیه کوچیكِ داغون میشه . ± لازم‌ داریم‌ به‌ دَرك‌ ، دَرك ، دَرك : ))!
میدونی‌محاله‌یه‌روز‌صبح‌یکی‌درِ‌خونه‌رو‌بزنه‌؛ یه جعبه ‌بگیره‌جلوی‌ِ‌ آدم و بگه: بفرما‌حال‌ِخوب‌ ! حال‌خوب ساختنیه ؛ دست‌کن‌تهِ خورجین دلتنگیا‌ و زخما‌ بالا‌پایینایِ زندگیت‌‌یکم‌حالِ‌خوب‌‌ازش‌ بکش‌بیرون ؛ نمیگم‌آسونه . نمیگم اشتباه نکن ؛ زمین نخور . کم نیار نمیگم‌جلویِ‌ یه‌حسرتایی‌رومیشه‌‌ گرفت‌ ‌نمیگم همیشه‌خدا‌علی‌بی‌غم باش ؛ اصلا غم واسه‌اینه‌ كِ‌‌ به آدم عمق بده . . به قول یه بنده خدایی : درست‌ بعد از اتفاق بود كِ‌‌ فهمیدم‌‌اون‌لحظه‌ هایی‌ كِ‌‌ خنده‌ میسر‌‌ بود ‌باید‌ از تهِ‌ دل‌ میخندیدم ! چه‌حیف كِ‌‌ کم خندیدم :)! اونایی كِ‌‌ از عمق‌ِزخماشون‌‌ شادی‌بیرون کشیدن ؛ قدر لحظه‌لحظه‌زندگی‌رو‌دونستن . لحظه هایی كِ‌‌ امکان‌حالِ خوبو داری سنگ‌تموم بزار . . دنیا همیشه بلبشوعه ، بهونه واسه دلگیری‌ زیاده ‌و‌فرصت کم . تنهایی از رگ گردن‌‌به‌آدم نزدیکتره ! انتظار هیچ دردی رو دوا نمیکنه فقط خودتی كِ‌‌ میتونی‌پازل‌ بعضی لحظه هارو جوری بچینی كِ‌‌ یکم‌عشق کنی ؛ ‹ یادت نره كِ‌‌ هرچقدر دنیا سخت بگیره ؛ حق توئه‌ كِ‌‌ توش‌عشق‌کنی‌‌حق‌گرفتنیه ! حال ِ خوب ساختنیه ... @Namiiraa ✨🍂
شب 26 دلم میخواست همه چی رو اعتراف کنم. .اون شونه ها بهم شهامت میداد! ولی فاطمه نمیخواست.دستهای سردش رو گذاشت جلوی دهانم و گفت: -هیس هیس آروم باش..قسم میخورم تو خوبی توپاکی..وگرنه حال الان تو رو من داشتم!! با کلافگی گفتم: -چی میگی فاطمه؟ ! تا کی میخوای با این حرفها منو امیدوار کنی؟ من کثیفم..یه علف هرزم..فکر میکنی از لیاقتمه که اینجام؟! فکر کردی اشکهام بخاطر شهداست؟؟ فاطمه چینی به پیشانی انداخت وباقاطعیت گفت: -فکر کردی همه ی کسایی که اینجا هستن واسه شهدا گریه میکنن؟! نه عزیز! اگرم اشک وشیونی هست برای خودمونه..برای اینکه جاموندیم از قافله.. -اگرشما جاموندید پس من کجام،؟ -مهم نیس کجایی.مهم نیست میوه ای یا علف هرز..وقتی اینجایی یعنی دعوت شدی.!! اینجا رو دست کم نگیر.اگه زرنگ باشی حاجت روا برمیگردی حرفهاش رو دوست داشتم. حرفهایش آفتابی بود که گرما و روشنایش در دل سیاهم جوانه های امید رو زنده میکرد. گفتم:تو هیچی درباره ی من نمیدونی..من ...من.. صدای آشنایی از پشت سرم شنیدم: -خیره ان شالله.چیزی شده خانوم بخشی؟ ! فاطمه درحالیکه دستم را ماساژ میداد جواب داد: والا حاج آقا خودمم بی اطلاعم.ولی ان شالله خیره. حاج مهدوی گفت:در خیریتش که شکی نیست.فقط اگر خواهرمون چیزی احتیاج دارن براشون فرآهم کنیم. فاطمه پاسخ داد: -من اینجا هستم حاج آقا. خیالتون راحت ولی من خیالم راحت نبود.اصلن مگر حاج مهدوی نسبت به من خیالی داشت که مکدر شود؟ شرط میبندم حتی نمیدانست من کیم! او تنها زنی که در این کاروان میشناخت فقط فاطمه بود!!! چقدر به فاطمه غبطه میخوردم.او همه چیز داشت! شورو نشاط، اعتبار وآبرو، زیبایی، پدرومادر واز همه مهمتر توجه حاج مهدوی رو داشت!! چیزهایی که من در زندگیم حسرتشان را داشتم.پس نباید خیال حاج مهدوی راحت میشد! من بخاطر او اینجا بودم.چرا باید برایش ناشناس میبودم.بی آنکه سرم را برگردانم با صدای نسبتا بلند ولرزانی گفتم :بله حاج آقا به یک چیزی احتیاج دارم شما برام فراهم میکنید؟! صدای اطمینان بخش و مهربانش در گوشم پیچید:اگرکمکی از دستم بربیاد در خدمتم. فاطمه باتعجب نگاهم میکرد.چادرم خاکی شده بود.به طرف حاج مهدوی چرخیدم.چقدر به او نزدیک بودم.! او بخاطر من ایستاده بود.ودرست مقابل من برای شنیدن خواسته ی من!!. خوب نگاهش کردم.چشمانش به روشنی آفتاب بود.و پوست زیباو مهتاب گونه اش مرا یاد ماه می انداخت و ریشهای یک دست و مرتبش یادآور تمثالهای روی دیوار حسینیه ها وامام زاده ها بود. او واقعا زیبا بود.! زیبایی او نه از جنس کامران بلکه از جنس نور بود.او با متانت وادب بی مثال چشمش به خاک بود و دستهایش گره خورده به دانه های تسبیج! چشمانم را بازو بسته کردم و دل به دریا زدم. بغضم را سفت نگه داشتم تا مبادا دوباره سرناسازگاری بزارد و حماسه ی اشکی بیافریند. باید حرف میزدم.باید به اومیگفتم که من کی هستم! در دلم گفتم :خدایا خودم رو میسپرم دست تو. لب گشودم: -حاج آقا من احتیاج دارم باهاتون حرف بزنم. من..من.. بغضم شکست و مانع حرف زدنم شد. درحالیکه به سرعت اشکهایم را پاک میکردم و دنبال رگ صدام میگشتم با کلافگی گفتم: -من خیلی گنهکارم.آقام از دستم ناراحته.من سالهاست دارم به همه دروغ میگم..از همه بیشتر به خودم.... نویسنده : ف. مقیمی کپی ممنوع ❌ @Namiiraa ✨🍂