هدایت شده از ✦اخگر
@Namiya ✨
در یک کوچهی باریک و قدیمی، "خوار و بار فروشی نامیا" همیشه پر از جنبوجوش بود. روزی مردی خجالتی وارد فروشگاه شد تا شیشهای مربا بخرد. پشت پیشخوان، دختری با لبخندی گرم از او استقبال کرد. مرد که بیاختیار محو چهرهی او شده بود، پرسید: "این مربا شیرینتر است یا لبخند شما؟" دختر خندید و پاسخ داد: "شاید بیایید باز هم خرید کنید، بفهمید." از آن روز، خریدهای روزانه او تبدیل به ملاقاتهای کوچک عاشقانه شد، و "نامیا" شاهد عشق تازهای در میان قفسههای سادهی خود بود.