هدایت شده از سید امیر
تا اینجای کار:
آمریکا: مذاکره کنیم. علاوه بر هسته ای در مورد موشکی و نیرو های نیابتی ایران هم باید بحث بشه.
ایران: خیر
آمریکا: چشم
آمریکا: بریم ترکیه برای مذاکره
ایران: خیر. عمان
آمریکا: چشم
آمریکا: سران کشور های عرب هم باشند
ایران: خیر
آمریکا: چشم
___________
@amir_talabeh
🔰او چه فهمیده است؟؟؟!
در بطن جامعه، پرسشهایی سر برآوردهاند که دیگر پاسخ آنها را نمیتوان در کلیشههایی جستوجو کرد که دههها بیوقفه تکرار شدهاند. این قالبهای فرسوده، دیگر توان اقناع ندارند. امروز، پاسخها باید منطقی باشند و لمسپذیر؛ پاسخهایی که بتوانند مخاطب را ـ بهویژه نسلهای جدید را ـ قانع کنند. نسلی که بهخصوص در سنین پایینتر، دیگر با شعار و کلیشه آرام نمیگیرد.
و این، بیتردید، یک بزنگاه تاریخی است؛ فرصتی که اگر نادیده گرفته شود، میتواند به فاجعهای جبرانناپذیر بینجامد و اگر بهدرستی فهم و جدی گرفته شود، چنان سیلی از اتفاقات مثبت رقم بزند که شدت آن شگفتزدهمان کند.
نکته تأملبرانگیز آنجاست که با کنار رفتن کلیشهها، بسیاری از مفاهیمی که روزگاری مایه فخر و «پُز» بودند، جذابیت و اعتبار خود را از دست میدهند. زیرا همهچیز عیان و ملموس میشود و فاصله ما با حجابهای ظاهری و برچسبها کمتر.
در چنین فضایی، عناوینی چون بسیجی، انقلابی، ارزشی و امثال آن، دیگر الزاماً از مقبولیت اجتماعی گذشته برخوردار نیستند؛ چهبسا حتی با توهین، طرد یا خشونت نیز مواجه شوند. و درست در همینجاست که پرسشی جدی رخ مینماید:
وقتی این عناوین، مزایا و امتیازات مادی و اجتماعی خود را از دست میدهند، چگونه هنوز کسانی هستند که از این ارزشها دفاع میکنند و حتی جان خود را پای آن میگذارند؟
این را نمیتوان با کلیشه توضیح داد. هیچ انسانی حاضر نیست برای چیزی که درکی از آن ندارد و صرفاً به تقلید از دیگران، جانش را فدا کند.
نه؛ چنین فداکاری از دل شعار بیرون نمیآید.
او بیتردید به حقیقتی فراتر از کلیشه دست یافته است؛ حقیقتی که چنان عمیق و زیسته است که انسان را به نقطهای میرساند که حتی جان نیز در برابر آن، قابل بذل میشود.
📝@Nasut84
🔰 راهحل!
ما که گرفتیم به یسارمان؛ اما همانطور که شهید همّت گفته است، هر وقت راه را گم کردید، ببینید دشمن دارد از کدام سمت ضربه میزند؛ همانجا جبههٔ حق است.
بهنظرم در موضوع مذاکرات هم میتوان این نگاه را تطبیق داد. ما که خیلی فکر نمیکنیم چطور مملکت را درست کنیم، اما چیزی که کاملاً معلوم است این است که آمریکا خیلی بهتر از ما در حال بررسی کشورمان است و خوب میداند که کدام مولفه ها را حذف کند، کار کشورمان تمام است.
ما فقط کافی است با قدرت به بندهای مذاکرات عمل کنیم؛ منتها دقیقاً به برعکسش. آنها میگویند هستهای را رها کنید، ما باید محکم به آن بچسبیم. میگویند بُرد موشکهایتان را کم کنید که به اسرائیل نرسد، ما باید بُرد موشکها را ارتقا بدهیم که به آمریکا برسد. میگویند تبادل تجاری و اقتصادی با چین نکنید، ما علاوه بر افزایش این تبادلات، باید تبادل علم و فناوری را هم به آن اضافه کنیم.
خلاصه اینکه، ما که خیلی به این فکر نمیکنیم چطور مملکت را درست کنیم، اما آمریکا حسابی فکر میکند که چطور ما را نابود کند.
اگر پیشرفت ایران را می خواهیم کافی است به بندهای مذاکرات تمام و کمال عمل کنیم، منتها به برعکسش!
📝@Nasut84
🔰 مذاکرات
خدارو شکر فضای مذاکرات از بیست سال گذشته تا الان همچنان مثبت بوده است و داره نتیجه میده.
آنقدر نتایج خوب بود که فقط در چند ساعت بعدش تغییرات اعمال شد.
نتیجه:
1️⃣ افزایش تحریمها علیه ایران با تحریم ۲ فرد، ۱۵ شرکت و ۱۴ نفتکش، دقیقا ساعاتی بعد از مذاکره!
2️⃣ اعمال تعرفه ۲۵ درصدی برای کشورهایی که با ایران معامله میکنند، دقیقا ساعاتی بعد از مذاکره!
3️⃣ هشدار خروج فوری شهروندان آمریکایی از ایران، آن هم ساعاتی بعد از مذاکره!
📝@Nasut84
🔰 هدف زندگی
قسمت اول: ایجاد سؤال
چهار–پنج نفری بودند؛
در قم، در یک مجموعهی فرهنگی.
سالها هیئت گرفته بودند، ایستگاه صلواتی زده بودند، کارها تکرار شده بود و زمان بیسر و صدا جلو آمده بود.
نوجوانی از دستشان رفته بود،
نه ناگهانی،
نه با خداحافظی؛
آرام، مثل چیزی که یک روز میفهمی دیگر نیست.
حالا جوان شده بودند،
و جوانی برایشان سؤال داشت.
سؤالی که حتی نزدیک شدن به آن، دل را خالی میکرد.
سؤالی کوتاه، اما ترسناک:
«که چی؟»
جواب کم نداشتند.
جوابها از همهجا میآمد:
از کلیپهای چندثانیهای،
از منبرها،
از کتابها،
از جملههایی که حفظ شده بود و دهان به دهان میچرخید.
اما هیچکدام نمینشست.
سالها با هدفهای دیگران جلو آمده بودند،
ولی حالا دیگر نمیشد ادامه داد.
چیزی درونشان پس میزد.
میدیدند رفیقها یکییکی جدا میشوند؛
یکی دنبال کار،
یکی زندگی،
یکی زن و بچه.
و هر چه آنها میرفتند،
اینها بیشتر به هدفهایی که شنیده بودند شک میکردند.
حال عجیبی بود.
با خودشان حساب و کتاب میکردند: تا کجا؟
ماهانه یک هیئت؟
دو تا؟
ده تا؟
چند تا؟
یک سال ایستگاه صلواتی؟
دو سال؟
ده سال؟
آخرش کجا؟
شاید اصلاً باید این کارهای فرهنگی را میگذاشتند کنار.
شاید وقتش بود به «زندگی خودشان» برسند.
شاید الان در اشتباهی بودند که قرار بود سالها بعد، اسمش را بگذارند پشیمانی.
سؤالها مثل تیر، بیوقفه، به سمت سرشان میآمد.
بحث میکردند،
حرف میزدند،
اما گره باز نمیشد؛
کلاف، فقط بیشتر به خودش میپیچید.
تا اینکه به یک چیز رسیدند:
این راه، تنهایی جلو نمیرود.
با اتفاق آرا قرار شد بروند پیش مسئول و مرشد هیئت؛
همانکه سالها جلوتر از آنها راه رفته بود.
بروند و همهچیز را بگذارند وسط؛
بیپرده،
بیجواب آماده.
شاید جواب آنجا نبود،
اما حداقل میشد سؤال را بلند گفت...
📝@Nasut84
🔰 هدف زندگی
قسمت دوم: مطرح کردن مسئله پیش مرشد
هماهنگیها را یکی از بچهها انجام داد.
روزی مشخص شد، ساعتی معلوم.
همه دور مرشد جمع شدند و جلسه، بیسروصدا شروع شد.
مرشد نگاهشان کرد و خیلی ساده گفت:
«هدفتون از زندگی چیه؟»
سکوت افتاد.
یکی سرش را گرفت بالا،
یکی چشم دوخت به زمین.
چند نفر گفتند: «نمیدونیم.»
چند نفر رکتر بودند: «نداریم.»
بعضیها اما سینه سپر کردند.
یکی گفت: «خدا.»
یکی گفت: «امام زمان.»
یکی گفت: «تکامل.»
یکی گفت: «لذت.»
هر کس هر کلمهی قلمبهسلمبهای که بلد بود، رو کرد.
تا اینجای کار راحت بود.
گفتنِ اسمها سختی نداشت.
سختی از جایی شروع شد که مرشد گفت:
«خب… یعنی چی؟»
خدا یعنی چی؟
امام زمان یعنی چی؟
تکامل یعنی چی؟
لذت چرا؟
سؤالها ساده بودند،
اما جوابها گیر میکردند.
هر کس چند دقیقهای مقاومت میکرد،
بعد آرام عقب مینشست.
هیچکدام جواب قانعکنندهای نداشتند.
نه چون کمسواد بودند،
بلکه چون این کلمهها مال خودشان نبود.
همه را از جایی شنیده بودند؛
از کسی که او هم از کس دیگری شنیده بود.
و این زنجیره همینطور ادامه پیدا کرده بود،
بیآنکه کسی دقیقاً بداند
آن چیزی که میگوید، واقعاً چیست.
دفاعیهها که تمام شد،
مرشد مکثی کرد و گفت:
«اینها هدف نیست؛ انگیزهان.»
باز سکوت.
پس فرقشان چیست؟
مگر تفاوتی هم دارند؟
با بحث و رفتوبرگشت،
کمکم به یک فهم مشترک رسیدند:
هدف، چیزی است که میخواهی به آن برسی؛
انگیزه، چیزی است که هلَت میدهد.
و آنجا بود که دیدند
آنها هدف ندارند.
این انگیزههاست که فقط
هر بار به سمتی پرتشان میکند.
حتی اگر اسماً اسمش را «هدف» گذاشته بودند،
درکی از آن نداشتند.
هیچوقت ننشسته بودند
با فکر خودشان انتخابش کنند.
فهمیدند مسئله جدیتر از چیزیست که فکر میکردند.
جواب این سؤال را نمیشود نسیه گرفت،
نمیشود قرض کرد،
نمیشود از دهان دیگری بیرون کشید.
هر کسی باید جواب خودش را داشته باشد.
و اینجا بود که تازه ماجرا شروع شد:
حالا خودمان
چطور باید
هدف زندگیمان را پیدا کنیم؟
📝@Nasut84
🔰 هدف زندگی
قسمت سوم: زندگیِ بیهدف چه اشکالی دارد؟
بحث هنوز داغ بود.
جلسه که تمام شد، کسی دلِ رفتن نداشت.
تقریباً همانجا، جلسهی بعد را برای فردا هماهنگ کردند.
روز بعد، دوباره دور هم جمع شدند.
مسئولشان اینبار بهجای جواب، سؤال آورد.
سؤالی که انتظارش را نداشتند.
گفت:
«حالا که فهمیدید بیهدفید، اصلاً چرا باید هدف داشته باشید؟
مگر بیهدف زندگی کردن چه اشکالی دارد؟
زندگی را به یسارتان بگیرید و بروید جلو.
به قول معروف، بزن بر طبل بیعارى؛
آن هم عالمی دارد.»
بچهها جا خوردند.
آمده بودند جواب بگیرند،
اما دوباره به دیوار خورده بودند.
واقعاً چرا باید هدف داشت؟
بیهدف بودن چه مشکلی دارد؟
ذهنها قفل شد.
دوباره دست بردند به جوابهای آماده؛
همانهایی که قبلاً از اینوآن شنیده بودند.
اما باز هم کار نکرد.
در جایی که باید گره باز میشد،
هیچچیز تکان نخورد.
فقط یکیشان تجربهی خودش را گفت.
گفت که مدتی «بر طبل بیعارى» زده
و بعد از مدتی
به حس بدی رسیده.
همین.
همین یک جمله،
از همهی جوابهای عاریتی
واقعیتر بود.
اما بحث هنوز جلو نمیرفت.
مسئول جلسه مکثی کرد و گفت:
«بیایید یک مثال بزنیم.»
گفت:
«فرض کنید در جزیرهای افتادهاید.
تنهای تنها.
هیچ وسیلهای هم ندارید.
حالا چه میکنید؟»
هر کس رفت توی فکر.
یکی گفت: «میرم دنبال غذا.»
یکی گفت: «روی ماسهها میخوابم و استراحت میکنم.»
یکی گفت: «میرم توی آب.»
سؤال بعدی این بود:
«بعد از یک هفته، چه حسی دارید؟»
چشمها بسته شد.
ذهنها تصویر ساختند.
یکی گفت:
«میخورم، میخوابم،
به زندگیام میرسم و ادامه میدم.»
یکی دیگر گفت:
«من دنبال کشف چیزهای جدید میرم.
پیشرفت میکنم.»
مسئول نگاهش کرد و گفت:
«اما تو همهچیزت مهیاست.
اصلاً نیازی به پیشرفت نداری.
مثل این میمونه که توی همین دنیا
کار، زندگی، پول، ماشین، زن و بچه داشته باشی
و همهچیزت تأمین باشه.
دیگه چرا باید بدوی؟»
حرف، منطقی بود.
کمکم به این نتیجه رسیدند که
آن آدمِ توی جزیره،
مشکل خاصی ندارد.
هر نیازی را که حس کرده،
برطرف کرده
و زندگیاش را پیش برده.
شروع کردند زندگی او را
با زندگی خودشان قیاس کردن.
با خودشان گفتند:
اگر ما هم همهی نیازهایمان را برطرف کنیم،
اگر آنقدر پول داشته باشیم
که همهچیز فراهم باشد،
دیگر مشکلی نخواهیم داشت.
بحث داشت خوب جلو میرفت
که مسئول جلسه
داستان دیگری را وسط انداخت.
📝@Nasut84
🔰هدف زندگی
قسمت سوم – پارت دوم
داستان مردی
فراتر از میلیاردر؛
آنقدر پولدار
که دیگر نمیدانست با پولش چه کند.
و بعد…
خودکشی.
سؤال، ساده بود و سنگین:
او چه مشکلی داشت؟
به تهِش رسیده بود،
پس چرا خودش را کشت؟
یکی گفت:
«شاید دقیقاً سؤالش همین بوده.»
بقیه برگشتند سمتش:
«چی؟»
گفت:
«شاید با خودش گفته:
همش همین؟»
همانجا،
یک کورسوی احتمال روشن شد:
شاید واقعاً
همهچیز همین نیست.
و اگر همش همین نیست،
پس چیست؟
همین سؤال
آنها را
به جلسهی بعد کشاند.
📝@Nasut84
🔰 هدف زندگی
قسمت چهارم: چگونه هدف واقعی زندگی را پیدا کنیم؟
داستان آن میلیارد، ذهن بچهها را بههم ریخته بود.
در آن یک روزی که هرکدام رفتند و با خودشان تنها شدند، کمکم به یک نتیجه مشترک رسیدند:
نمیشود همهچیز را به نیازهای مادی و پول تقلیل داد.
هرچند نظام سرمایهداری اجازه نمیدهد از این نیازها خسته شویم؛
هر روز محصولی تازه، خواستهای تازه، کمبودی تازه.
اما اگر گاهی مکث کنیم و واقعاً فکر کنیم، میبینیم این «تهِ راه» نیست.
حتی اگر به همه امکانات هم برسیم،
باز یک خلأ باقی میماند؛
خلأیی که اسمش را بلد نیستیم،
اما حضورش را حس میکنیم.
اگر این خلأ وجود نداشت،
اینهمه سرمایهدارِ بهظاهر موفق،
با بحرانهای عمیق روحی
و در نهایت، با فکرِ پایان دادن به زندگی روبهرو نمیشدند.
تا اینجا که رسیدند، با خودشان گفتند:
«خب، پس مسئله حل شد.»
حالا سؤال جدیدی شکل گرفت:
ما چه هدفی انتخاب کنیم که اگر روزی به حدی از رفاه و مادیات رسیدیم که همهچیز برایمان فراهم بود،
زندگیمان به بنبست نرسد؟
و کارمان به پوچی و فروپاشی نکشد؟
مرشد گفت:
خب، حالا هدفتان را انتخاب کنید.
اما اینبار،
هیچکس چیزی برای گفتن نداشت.
سکوتی عجیب فضا را گرفت.
آنها تازه فهمیده بودند با یک بحران واقعی روبهرو شدهاند.
همه میدیدند که نمیتوانند برای خودشان هدفی مشخص کنند.
مرشد پرسید:
میدانید چرا نمیتوانید برای خودتان هدف پیدا کنید؟
یکی گفت:
چرا، میتوانیم! مثلاً خانه.
مرشد پرسید:
چرا خانه؟
هرکس مثالی زد؛
ماشین، موقعیت، پول، آرامش…
اما هیچکس نمیتوانست از مثال خودش دفاع کند.
مرشد گفت:
شما نمیتوانید هدف پیدا کنید، چون خطکش ندارید.
همه با تعجب به او نگاه کردند.
او ادامه داد:
شما هیچ ملاک و معیاری برای اندازهگیری ندارید.
خطکشی ندارید که با آن بسنجید چه چیزی «ارزش هدف شدن» دارد.
برای همین، هرچه میگویید، نمیتوانید از آن دفاع کنید.
نه به این دلیل که حرفتان بد است،
بلکه چون معیاری ندارید که پشت آن بایستید.
📝@Nasut84
هدایت شده از ✍️ دستنویس "
انسان مدرن ؛
انسانی که دیگر با خودش خلوت
نمیکند، درونش را نمیکاود، و از
سکوت و تنهایی میگریزد.
او فقط وقتی احساس «بودن»
میکند که دیده شود و از بیرون
تعریف شود..!
تنهایی و خلوت نعمتی بود که
خدا از بشرِ معاصر گرفت؛ بشر
امروز در جلوت تعریف شده..!
✍️ [ شهیدآوینی ]