🔰 هدف زندگی
قسمت سوم: زندگیِ بیهدف چه اشکالی دارد؟
بحث هنوز داغ بود.
جلسه که تمام شد، کسی دلِ رفتن نداشت.
تقریباً همانجا، جلسهی بعد را برای فردا هماهنگ کردند.
روز بعد، دوباره دور هم جمع شدند.
مسئولشان اینبار بهجای جواب، سؤال آورد.
سؤالی که انتظارش را نداشتند.
گفت:
«حالا که فهمیدید بیهدفید، اصلاً چرا باید هدف داشته باشید؟
مگر بیهدف زندگی کردن چه اشکالی دارد؟
زندگی را به یسارتان بگیرید و بروید جلو.
به قول معروف، بزن بر طبل بیعارى؛
آن هم عالمی دارد.»
بچهها جا خوردند.
آمده بودند جواب بگیرند،
اما دوباره به دیوار خورده بودند.
واقعاً چرا باید هدف داشت؟
بیهدف بودن چه مشکلی دارد؟
ذهنها قفل شد.
دوباره دست بردند به جوابهای آماده؛
همانهایی که قبلاً از اینوآن شنیده بودند.
اما باز هم کار نکرد.
در جایی که باید گره باز میشد،
هیچچیز تکان نخورد.
فقط یکیشان تجربهی خودش را گفت.
گفت که مدتی «بر طبل بیعارى» زده
و بعد از مدتی
به حس بدی رسیده.
همین.
همین یک جمله،
از همهی جوابهای عاریتی
واقعیتر بود.
اما بحث هنوز جلو نمیرفت.
مسئول جلسه مکثی کرد و گفت:
«بیایید یک مثال بزنیم.»
گفت:
«فرض کنید در جزیرهای افتادهاید.
تنهای تنها.
هیچ وسیلهای هم ندارید.
حالا چه میکنید؟»
هر کس رفت توی فکر.
یکی گفت: «میرم دنبال غذا.»
یکی گفت: «روی ماسهها میخوابم و استراحت میکنم.»
یکی گفت: «میرم توی آب.»
سؤال بعدی این بود:
«بعد از یک هفته، چه حسی دارید؟»
چشمها بسته شد.
ذهنها تصویر ساختند.
یکی گفت:
«میخورم، میخوابم،
به زندگیام میرسم و ادامه میدم.»
یکی دیگر گفت:
«من دنبال کشف چیزهای جدید میرم.
پیشرفت میکنم.»
مسئول نگاهش کرد و گفت:
«اما تو همهچیزت مهیاست.
اصلاً نیازی به پیشرفت نداری.
مثل این میمونه که توی همین دنیا
کار، زندگی، پول، ماشین، زن و بچه داشته باشی
و همهچیزت تأمین باشه.
دیگه چرا باید بدوی؟»
حرف، منطقی بود.
کمکم به این نتیجه رسیدند که
آن آدمِ توی جزیره،
مشکل خاصی ندارد.
هر نیازی را که حس کرده،
برطرف کرده
و زندگیاش را پیش برده.
شروع کردند زندگی او را
با زندگی خودشان قیاس کردن.
با خودشان گفتند:
اگر ما هم همهی نیازهایمان را برطرف کنیم،
اگر آنقدر پول داشته باشیم
که همهچیز فراهم باشد،
دیگر مشکلی نخواهیم داشت.
بحث داشت خوب جلو میرفت
که مسئول جلسه
داستان دیگری را وسط انداخت.
📝@Nasut84
🔰هدف زندگی
قسمت سوم – پارت دوم
داستان مردی
فراتر از میلیاردر؛
آنقدر پولدار
که دیگر نمیدانست با پولش چه کند.
و بعد…
خودکشی.
سؤال، ساده بود و سنگین:
او چه مشکلی داشت؟
به تهِش رسیده بود،
پس چرا خودش را کشت؟
یکی گفت:
«شاید دقیقاً سؤالش همین بوده.»
بقیه برگشتند سمتش:
«چی؟»
گفت:
«شاید با خودش گفته:
همش همین؟»
همانجا،
یک کورسوی احتمال روشن شد:
شاید واقعاً
همهچیز همین نیست.
و اگر همش همین نیست،
پس چیست؟
همین سؤال
آنها را
به جلسهی بعد کشاند.
📝@Nasut84
🔰 هدف زندگی
قسمت چهارم: چگونه هدف واقعی زندگی را پیدا کنیم؟
داستان آن میلیارد، ذهن بچهها را بههم ریخته بود.
در آن یک روزی که هرکدام رفتند و با خودشان تنها شدند، کمکم به یک نتیجه مشترک رسیدند:
نمیشود همهچیز را به نیازهای مادی و پول تقلیل داد.
هرچند نظام سرمایهداری اجازه نمیدهد از این نیازها خسته شویم؛
هر روز محصولی تازه، خواستهای تازه، کمبودی تازه.
اما اگر گاهی مکث کنیم و واقعاً فکر کنیم، میبینیم این «تهِ راه» نیست.
حتی اگر به همه امکانات هم برسیم،
باز یک خلأ باقی میماند؛
خلأیی که اسمش را بلد نیستیم،
اما حضورش را حس میکنیم.
اگر این خلأ وجود نداشت،
اینهمه سرمایهدارِ بهظاهر موفق،
با بحرانهای عمیق روحی
و در نهایت، با فکرِ پایان دادن به زندگی روبهرو نمیشدند.
تا اینجا که رسیدند، با خودشان گفتند:
«خب، پس مسئله حل شد.»
حالا سؤال جدیدی شکل گرفت:
ما چه هدفی انتخاب کنیم که اگر روزی به حدی از رفاه و مادیات رسیدیم که همهچیز برایمان فراهم بود،
زندگیمان به بنبست نرسد؟
و کارمان به پوچی و فروپاشی نکشد؟
مرشد گفت:
خب، حالا هدفتان را انتخاب کنید.
اما اینبار،
هیچکس چیزی برای گفتن نداشت.
سکوتی عجیب فضا را گرفت.
آنها تازه فهمیده بودند با یک بحران واقعی روبهرو شدهاند.
همه میدیدند که نمیتوانند برای خودشان هدفی مشخص کنند.
مرشد پرسید:
میدانید چرا نمیتوانید برای خودتان هدف پیدا کنید؟
یکی گفت:
چرا، میتوانیم! مثلاً خانه.
مرشد پرسید:
چرا خانه؟
هرکس مثالی زد؛
ماشین، موقعیت، پول، آرامش…
اما هیچکس نمیتوانست از مثال خودش دفاع کند.
مرشد گفت:
شما نمیتوانید هدف پیدا کنید، چون خطکش ندارید.
همه با تعجب به او نگاه کردند.
او ادامه داد:
شما هیچ ملاک و معیاری برای اندازهگیری ندارید.
خطکشی ندارید که با آن بسنجید چه چیزی «ارزش هدف شدن» دارد.
برای همین، هرچه میگویید، نمیتوانید از آن دفاع کنید.
نه به این دلیل که حرفتان بد است،
بلکه چون معیاری ندارید که پشت آن بایستید.
📝@Nasut84
هدایت شده از ✍️ دستنویس "
انسان مدرن ؛
انسانی که دیگر با خودش خلوت
نمیکند، درونش را نمیکاود، و از
سکوت و تنهایی میگریزد.
او فقط وقتی احساس «بودن»
میکند که دیده شود و از بیرون
تعریف شود..!
تنهایی و خلوت نعمتی بود که
خدا از بشرِ معاصر گرفت؛ بشر
امروز در جلوت تعریف شده..!
✍️ [ شهیدآوینی ]
مجید انتظامیطلوع فجر.mp3
زمان:
حجم:
39.6M
🎼 سوئیتسمفونی «انقلاب» (۱۳۸۸)؛ پویۀ (مووْمان) یکم: «طلوع فجر»
📝@Nasut84
هدایت شده از رسول تقی پور
کربلایی رسول تقی پورشور3.mp3
زمان:
حجم:
8.6M
🔰ما که هستیم؟؟؟!
روی صندلیهای فلزی سیرک نشسته بود. نورهای تند، بوی خاک اره، و صدای تشویق.
چشم از شیری برنمیداشت که با زنجیری دور گردنش، از حلقهی آتش میپرید.
دوستش آرام گفت:
— به چی فکر میکنی؟
بیآنکه نگاهش را بردارد، گفت:
+ اون شیرو میبینی؟
یه روزی سلطان جنگل بوده، اما فراموش کرده...
مکث کرد.
+ حالا با پرش از حلقه شده دلقک، که سرگرم کنه مارو...
دوستش خندید:
— خب که چی؟
نگاهش را از شیر گرفت، برای لحظهای به جمعیت، به کف زدنها، به لبخندهای هیجانزده. بعد آهسته گفت:
+میگم شاید ما هم یادمون رفته چی بودیم…
و حالا، دلقکِ یه عدهی دیگهایم.
📝@Nasut84
🔰 سلبریتی
جامعهای که در مسائل سیاسی، اقتصادی و کلان کشور،
بهجای رجوع به اندیشمندان، متفکران و پژوهشگران،
از بازیگران، هنرمندان و فوتبالیستها خط میگیرد،
انتظار دارید به کدام سمت حرکت کند؟!
📝@Nasut84
🔰از کجا تا کجا؟
فاصله جهان واقعی با فضای مجازی، بیشتر از فاصله زمین تا آسمان است...
📝@Nasut84
🔰هنوز
کاری با این وری یا اون وری ندارم، فقط اینو می خوام بدونم که قشر بی طرف بالاخره منقرض شدند یا هنوز هستند؟
📝@Nasut84
🔰 الله اکبر
به پشت بام خود میرود تا به قدرت های جهان بگوید خدای ما از همه شما بزرگ تر است...
📝@Nasut84