هدایت شده از هشتادیای گنگ🕶
من وقتی از یکی بدم میاد، از ادم های هم اسمش هم متنفرم
یسری حس ها ام هستن که نمیشه توصیفشون کرد ، مثل حس من به کاراته، تنها چیزیه که میتونه منو سرپا نگهم داره . تنها چیزی که باعث میشه هیجانو حس کنم و با اراده خودم تو زمین وایسم و تنها چیزی که بهم حس واقعی بودن میده و باعث میشه بخوام ساعت ها توی باشگاه بمونم .
آره عاشق شدم...
بارها و بارها یه چیز یادم بیاد و مثل قبل بهش بخندم میدونی مثل سفر در زمان.
اینبار به جای ما حسمون سفر میکنه ، حسی که چند روز، چند هفته، چند ماه یا حتی چند سال پیش داشتی سفر کنه به همین لحظه.
لذت بخشه نه؟ زندگی انسان محدود به وقتاییه که در اختیار داره، و این وقتا دلم میخواد گاهی بعضیاش تکراری باشه انگار مثل یه فیلم که هیچ وقت برات تکراری نمیشه. مثل یه راز که نمیدونی چرا ولی همیشه برات تازگی و جالبیت داره.
ما همه چیزو میتونیم کنترل کنیم جز زمان،
" تارس اون موجوداتی اینجارو کنترل میکنن ماییم، ما روی زمان تسلط داریم وقتی اینجاییم "
دلم میخواد زندگیم بشه مثل کرمچاله ای که کوپر رفته بود. همه لحظه های زندگیم رو ببینم و برام تازگی داشته باشن مثل دفه اول.
تنهام، ولی نه ینی هیچ دوستی ندارم، با افراد زیادی در ارتباطم و هیچکس این حرفارو درک نمیکنه و نمیشه اینطوری صحبت کنیم. پس آره تنهام.
و چنل زدم به خاطر همین، شاید یه نفر از بین اینهمه آدم باشه که این متن هارو درک کنه و مثل من فکر کنه.
و سعی میکنم توی دوستی بیشتر بخندم و شاد باشم و این حرفامو بزارم توی لحظه های تنهاییم، چون ماشالا دوستامون میزنن تو ذوقمون.
و به خاطر همینم هست توی دوستی حضوری آدم شاد تریم، چون هم با بقیه میخندم، هم بقیه رو میخندونم.
نانوشته.
بارها و بارها یه چیز یادم بیاد و مثل قبل بهش بخندم میدونی مثل سفر در زمان. اینبار به جای ما حسمون س
و توی کرمچاله هیچ وقت سراغ حس و لحظه های بد نرم، دوست ندارم اونا برام یاد آور بشن، حالت عادی همیشه اون حسای بد رو کمرم هستن دلم نمیخواد بیشتر بشن.
دوست دارم لحظه های خوب رو دوباره تجربه کنم
بعضیا انگیزه رو همه چی میدونن و میگن انگیزه داشته باشی میتونی بدون تلاش ببری.
اعتماد به نفس و غرور مارو به کجا کشونده.