-نِبــرآس؛
باز شنبه و قرار خواهر برادري منو داداشم 🤍
باز شنبه و قرار خواهر برادري منو داداشم :)🤍
-نِبــرآس؛
إن شاءالله اگه تونستم شنبه که رفتم پیش داداش یاسین داستان هارو براتون میگم
یکمش و اینجا میگم
یکم دیگه ش بعدا إن شاءالله
من سال 𝟭𝟰𝟬𝟬
بابا بزرگم و از دست دادم
بابا بزرگي که همه وجودم بود
بابا بزرگم که زنده بود
من باحجاب بودم
قرآن میخوندم
نماز میخندم
اما...
سال 𝟰𝟬𝟮
اعتقاد م ضعیف شد
چراا؟
چون من 𝟵سال کربلا دعوت نشدم
𝟳سال مشهد دعوت نشدم
میگفتم منو دوست ندارن!
اما امام علي نه
امام علي و دوست داشتم
{من موقعي که بابابزرگم زنده بود پولامو جم میکردم میرفتم کیك میخریدم و نذري پخش میکردم برا شب قدر }
سال𝟰𝟬𝟮
دعوت شدم کربلا
اونم با چه تیپي رفتم کربلا؟
مانتو عروسکي کوتاه
شال پروانه اي
موهامم بیرون
چادر م نداشتم
چادر خواهرمو میذاشتم سرم
چندین باااار بهم گیر دادن
چه خُدام چه موکب دارا
اما من اصلا رعایت نمیکردم
من تا رسیدم کربلا همش غر میزدم
اینجا کجاست منو اوردید؟
چرا منو اوردید
اهههه چقدر گرمه
{ادم گرمایي هستم و تو شهر سردسیر زندگي میکنم}
مامان و بابا من که همیشه بدشون از غر ها من میومد
این دفعه هیچ حرفي نمیزدن
اصلاا
بعد من بابام گفت که بیایید محلافه پهن کنیم پیش یکي از درب ها حضرت عباس{ع}بخوابیم و فردا بریم بلیط بگیریم بریم سامرا کاظمین
اما من مخالفت کردم
گفتم اینجااااا؟
من؟؟؟؟؟؟؟
مردم از رومون رد میشن
من نمیخوام
هرجور شد به اجبار خوابیدم
بابا فقط گفت که خواستي بخواب خواستي نخواب!
چشامو بستم که بخوابم
من اون موقع تو فاز فیلم ترسناك بودم
تا چشامو بستم حس کردم یك جن داره میوفته روم
تند چشامو باز کردم
دوباره نمیدونم چطور خوابیدم
که دیدم تو یك جا تاریك اما نوراني
یك آقا با شمشیر خیلیییییییي نوراني بالا سر منه
انقدر نور بود چهره اون اقا و نمیدیدم
مامانم میگفت اون خواب حضرت عباس بود:)
همه میگفتن نشونه ست
هواتو داره