eitaa logo
𝑵𝒆𝒈𝒉𝒂𝒃 𝒆 𝑬𝒔𝒉𝒈𝒉نفور
607 دنبال‌کننده
161 عکس
9 ویدیو
0 فایل
𓆩 🖤 𓆪سفری‌بی‌پایان‌به‌دنیای‌خیال‌ها عضوجمعیت‌نویسندگان📝𝟬𝟴𝟰 📖رمان «در میان تاریکی»|پایان‌یافته 🖋️رمان «نقاب عشق»|درحال‌پارت‌گذاری ୨୧به قلمِ باران୨୧ ⚠️کپی=پیگیری قانونی ✦𝐒𝐭𝐚𝐫𝐭:1404/9/11✦ ♡𝐌𝐞: @Baranri2
مشاهده در ایتا
دانلود
𖤐 𝑫𝒂𝒓 𝑴𝒊𝒂𝒏 𝑻𝒂𝒓𝒊𝒌𝒊𖤐 ♪𝑭𝒂𝒔𝒍5♪ ─── ❖ 𝑷𝒂𝒓𝒕 395❖ ─── حامی دیگر هیچ شباهتی به خودش نداشت. تمام کارهای مافیا را کنار گذاشته بود. تمام مسئولیت‌ها را بی‌هیچ حرفی به شروین و مهیار سپرده بود؛ انگار دیگر دنیا برایش ارزشی نداشت. شب و روزش در هم گره خورده بود. گاهی تا طلوع آفتاب بیدار می‌ماند و گاهی ساعت‌ها روی همان کاناپه، بی‌آنکه پلک بزند، فقط به نقطه‌ای خیره می‌شد. غذا نمی‌خورد. لبخند نمی‌زد. حتی نفس کشیدنش هم شبیه تقلا بود. قصر بزرگ و باشکوه، حالا بیشتر به مقبره‌ای خاموش شباهت داشت. دیوارهایی که زمانی با صدای خنده‌های ماهلین جان می‌گرفتند، اکنون در سکوتی یخ‌زده فرو رفته بودند. انگار خود خانه هم عزادار شده بود. حامی روی همان کاناپه‌ی همیشگی نشسته بود. قاب عکس ماهلین را چنان در آغوش گرفته بود که انگار اگر رهایش کند، آخرین تکه‌ی وجود خودش هم از بین خواهد رفت. صورتش را روی عکس گذاشت. اشک‌های داغش روی شیشه می‌چکیدند؛ مثل بارانی که روی سنگ قبر ببارد. لب‌های لرزانش تکان خورد. ــ ماهلینم... بیا... فقط یه بار بیا... ببین باهام چی کار کردی... ببین از اون حامی که همه ازش می‌ترسیدن، چی مونده... یه سایه... یه آدم خالی... با اینکه بدجور عذابم دادی... با اینکه هر بار نگام کردی، فقط نفرت توی چشمات بود... بازم فسقلی خودمی... مگه می‌شه از تو متنفر بشم؟ تو که می‌خواستی منو بکشی... پس چرا هر چی بیشتر خواستی نابودم کنی، بیشتر عاشقت شدم؟ دو هفته‌ست ندیدمت... دو هفته‌ست خوابیدی... دیگه بسه... پاشو... دلم برای غر زدنت تنگ شده... برای اخمات... برای لجبازیات... حتی برای اون نگاه‌هایی که می‌خواستن جونمو بگیرن. تو هفت سال... هزار بار توی ذهنت منو کشتی... حالا پاشو... بیا این بار واقعاً خودم رو بکُش. با دستای خودت... فقط برگرد... حتی اگه قراره آخرین چیزی که می‌بینم، چشم‌های پر از نفرتت باشه... بازم برگرد... تو می‌خواستی انتقام محیا رو بگیری... می‌خواستی اول عذابم بدی... بعد بکشیَم... ولی با رفتنت... هم عذابم دادی... هم کُشتیم... صدایش شکست.... ــ چرا...؟ واسه چی خودتو کشتی...؟ تو که هنوز انتقامتو نگرفته بودی... چرا منو با این همه سؤال تنها گذاشتی...؟
19.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
پست فریدوووو🤣🤣🤣🤣 صالحی انقدر موقع رانندگی بی خیال بود فکر کردم راننده فریده🗿🤣
𖤐 𝑫𝒂𝒓 𝑴𝒊𝒂𝒏 𝑻𝒂𝒓𝒊𝒌𝒊𖤐 ♪𝑭𝒂𝒔𝒍5♪ ─── ❖ 𝑷𝒂𝒓𝒕 396❖ ─── صدای گریه‌های حامی، مثل نوحه‌ای غمگین، در تمام راهروهای قصر می‌پیچید. حتی سکوت دیوارها هم انگار همراهش اشک می‌ریخت. شروین گوشه‌ی سالن ایستاده بود. دست‌هایش مشت شده بودند. نفس کشیدن برایش سخت شده بود. راز بزرگی مثل طنابی دور گلویش پیچیده بود. دیگر طاقت نداشت. نمی‌توانست هر روز مردی را ببیند که از حقیقت بی‌خبر، خودش را بابت مرگ زنی سرزنش می‌کند که شاید اصلاً آن‌گونه که فکر می‌کرد، نمرده بود. آرام جلو رفت. کنار حامی نشست. صدایش از شدت بغض می‌لرزید. ^ آقا... باید یه چیزی بهتون بگم... حامی حتی نگاهش هم نکرد. ــ نمی‌خوام درباره‌ی مافیا یا کارا چیزی بشنوم... ^ درباره‌ی ماهلینه... حامی سرش را بالا آورد. چشم‌های سرخش، میان اشک‌ها برق زد. ــ چی...؟ شروین نفس عمیقی کشید. انگار می‌خواست کوهی را از روی سینه‌اش بردارد. ^ قبل از اینکه بابام بمیره... یه رازی رو گفت... گفت یه دختر داشته... دو سال از من کوچیک‌تر... وقتی فقط چند ماهش بوده... بردتش پرورشگاه... مامانم وقتی فهمیده... از غصه سکته کرده و مرده... فقط یه دسته موی کوچیک از اون بچه رو نگه داشته بود... بعد از مرگ بابام... اون موها رو بردم آزمایشگاه... خیلی دنبالش گشتم... تا بالاخره فهمیدم... اشک از چشمانش سرازیر شد. ^ ماهلین... خواهرم بوده... من... فقط یه روز قبل از کشته شدنش این حقیقت رو فهمیدم... حامی ناگهان خشکش زد. لب‌هایش لرزید. ــ صبر کن... چی گفتی...؟ کشته شدن ماهلین...؟ شروین آرام سر تکان داد. ــ آقا... ماهلین... خودکشی نکرد... ــ چی...؟ شروین دیگر توان نگه داشتن اشک‌هایش را نداشت. ^ اون روز... اومده بودم خونه‌تون تا مدارکتون رو برای دکتر ببرم... چند دقیقه بعد... ماهلین و آقا مهیار اومدن... رفتن داخل اتاق شما... اول آروم حرف می‌زدن... بعد صداشون بلند شد... ماهلین می‌گفت باید شما کشته بشین... مهیار مخالفت می‌کرد... دعواشون شدیدتر شد... بعد... یه جیغ... یه جیغی که هنوز هر شب توی گوشم می‌پیچه... حدود بیست ثانیه صبر کردم... دیدم دیگه صدایی نیومد، بعد دویدم سمت اتاق. وقتی در رو باز کردم همه‌جا غرق خون بود. اما... ماهلین اونجا نبود. دویدم سمت تراس از بالا نگاه کردم بدنش،،، پایین افتاده بود... گریه‌ی شروین امانش را برید. صدایش میان هق‌هق گم شد. حامی، بی‌حرکت، به روبه‌رو خیره مانده بود. رنگ از صورتش پریده بود. دست‌هایش می‌لرزید. ــ ت... تو... مطمئنی...؟ شروین با تمام وجود سر تکان داد. ^ به روح ماهلین... قسم می‌خورم... دروغ نمی‌گم... حامی نفسش بند آمده بود. لب‌هایش بی‌اختیار می‌لرزید. ــ ی... یعنی... مهیار... رفیق... برادر... کسی که بهش اعتماد داشتم... ماهلین... دختری که جونم بود... و... خواهر تو... رو... ک... کشت...؟ شروین، در حالی که اشک‌هایش بی‌وقفه روی گونه‌هایش می‌لغزید، فقط سرش را به نشانه‌ی تأیید پایین آورد. همان لحظه، چیزی در وجود حامی شکست. نه مثل شیشه... بلکه مثل کوهی که هزاران سال استوار ایستاده باشد و ناگهان از درون فرو بریزد. -می‌کشمش؛))) تو برو... خودم میرسم به حسابش. ^آقا خیلی خطرناکه ممکنه به شما هم آسیبی برسونه. -برو شروین. ^چشم... شروین از روی کاناپه بلند شد و به سمت در رفت، که حامی گفت. -ممنون شروین. شروین ایستاد، برگشت و لبخندی زد، سپس از خانه خارج شد.
حال چه سرنوشت شومی در انتظار این دو است...؟!