گفت: باورت میشه؟!
همه تلاش های این مدتم فقط برای برداشتن آوار بوده
من هیچی نساختم.
همیشه میگفت:
زندگی چقدر عجیب است!
بدون هیچ چیز میآیی، برای همه چیز
میجنگی و در نهایت؛ همه چیز را رها میکنی
و بدون هیچ چیزی میروی..
³⁶⁵ روز بدون تو.
روز سوم: و حالا دارم گریه میکنم ،
چون به یادم میاد همه ی اون نقشه ها رو برای آینده ای میکشیدیم که دیگه وجود نداره.