هدایت شده از رآدیو سکوت ؛
مهرداد عزیزم، یکی ژرفاندیشترین و خوشصداترین آدمهاییه که دیدم، هر بار پا توی خونهش میذارم از جذابیتش حیران میشم. امیدوارم همیشه کلامتون جذاب بمونه و به دور از قلبتون باد اقدام غم، رنج، و سرانگشتانِ خاکستریِ آدمها.
آسمون خاکستریه. یه خاکستریِ خفه، سنگین، همرنگ کت و شلوارایی که تنمونه و همرنگ اون طوفانی که پشت چشمهام زوزه میکشه. انگار آسمون هم فهمیده قراره چی بشه؛ انگار ابرها خودشونو کشیدن پایین که بهتر ببینن پایان این صحنه رو.
لبهی ساختمون وایمیستیم. باد، بیرحم و سرد، موهامونو به هم میریزه، لباسامونو میکوبه به تنمون، ولی ما تکون نمیخوریم. فقط نگاه میکنیم. نگاهمون تو هم گره میخوره، عمیق، بیصدا… مثل دو روحی که سالها سرگردون بودن و حالا، دقیقاً همینجا، روی این لبهی باریک بین زمین و هیچی، همدیگه رو پیدا کردن. انگار هر دوتامون میدونیم که هیچ آغوشی جز سقوط نمیتونه تیکههامونو دوباره بهم وصل کنه.
نگاهمو میندازم به پایین. دریا مثل یه هیولای بیدار، خودش رو به صخرهها میکوبه. موجها کف میکنن، میغُرن، میپیچن… انگار از قبل میدونن قراره مهمون داشته باشن. یه کم اونطرفتر مردم جمع شدن. لکههای کوچیک رنگی که هی بیشتر میشن. دستها بالا، موبایلها روشن، فریادهای نگران که با باد تیکهتیکه میشن و به گوشمون میرسن. بعضیا التماس میکنن. بعضیا فقط تماشاچیان. همیشه همینطوره، نه؟
ما تا فردا صبح یه تیتر خبر شدیم، یه ویدئوی وایرال.
برمیگردم سمتش. چشمهاش برق میزنه. نه از ترس… از یه قطعیت عجیب. لبخند میزنیم. آروم. هماهنگ. مثل دو بازیگر که دقیق میدونن دیالوگ بعدی چیه.
"فکر کنم این آخرین نمایشه."
سرش رو کج میکنه، انگار داره نور صحنه رو میسنجه. بعد دستش رو میاره جلو.
"پس بیا جوری تمومش کنیم که هیچکس جرئت نکنه پرده رو دوباره بالا بکشه."
دستم تو دستش قفل میشه. انگشتامون تو هم گره میخورن، محکم، انگار داریم به جای زندگی، به هم چنگ میزنیم. یه قدم برمیداریم. بعد یکی دیگه. پاهامون هماهنگه، مثل یه رقص از قبل تمرینشده. باد دورمون میچرخه، لباسامون رو بالا میکشه، موهامونو میبره تو هوا. ما میچرخیم، آروم، دقیق، مثل دو نفر وسط یه والسِ مرگبار.
هر حرکت، یه قدم نزدیکتر به لبه. هر نفس، کوتاهتر. مردم پایین حالا واضحترن. صورتهاشون رو میتونم ببینم. وحشت. ناباوری. خشم. بعضیا گریه میکنن. بعضیا فقط فیلم میگیرن. برای اونا این یه فاجعهست. برای ما… یه اجرا.
دستش رو میارم بالا. لبم روی دستش میلغزه و بوسهای به جا میذاره.
"وقتشه؟"
لبخندش عمیقتر میشه. اون لبخندی که همیشه قبل از کارای غیرقابلبرگشت میزد.
همزمان دستهامون میره تو جیبهامون. فلز سرد زیر انگشتام میلغزه. دو کلت مشکی، برقخورده، زیر نور بیجون آسمون میدرخشن. اسلحهها رو بالا میاریم، نه با عجله، نه با تردید، با یه آرامش ترسناک. انگار این فقط یه سکانس دیگهست، نه لحظهای که همهچیز رو میشکنه.
جمعیت پایین یهدفعه منفجر میشه. فریادها تیزتر میشن. اسمهایی که صدا زده میشن. التماس. هشدار. ولی صدای باد همهچی رو میبلعه.
مردم اون پایین خیلی واضح دیده میشن. صورتهاشون، چشمهای گشاد شده، دهانهای نیمهباز. انگار زمان براشون یخ زده. شاهد این نمایشین که آخرش یه خبرِ شوم برای همهشون داره.
تفنگهامون رو بالا میاریم. در یک راستا. دقیق. انگار سالها تمرین کردیم برای همین ثانیه.
و بعد
شلیک.
صدای گلوله هوا رو میشکافه.
لحظهای همهچی کند میشه.
گلولهی من مسیرشو عوض نمیکنه. مغزم رو نمیشکافه. میره و درست وسط سینهی اون میشینه. همزمان ضربهی گلولهی اون توی سینهی من میسوزه. یه ضربهی داغ. بعد گرما. بعد خیسی.
به پایین نگاه نمیکنم. لازم نیست. گرمای پخششونده روی لباس برای خودش آخرین مونولوگ های این طوفان رو فریاد میزنه.
به هم نگاه میکنیم. لبخند میزنیم. یه لبخند از سر رضایت. و بعد، بدون حرفی، اجازه میدیم موج باد ما رو از عقب بگیره و پرت کنه سمت آغوش خروشان دریا.
اما درست لحظاتی قبل از سقوط، درست اون ثانیه هایی که داریم تو هوا میچرخیم و همه چیز تار میشه، زمانی که اجازه میدیم جاذبه، آخرین قانون این بازی کارش رو بکنه، از بین اون چهرههای خیره شده، یه چهره رو میبینم. تو اونجا بودی. با یه لبخند گشاد، ناظر. چشمهات پر از غرور بود. غرور یه پدر که بالاخره از بچهش راضی شده.
و منم لبخند میزنم. چون برای اولین بار در عمر سیاه و طولانی من که خودت مسببش بودی، میدونم ازم راضیای،
اهریمن.