Nexus
قبلا نمیشد تو پابلیک گریه کرد، الان میشه کسی هم سوال نمیپرسه، هممون میدونیم برای چی
امشب هم مثل خیلی از شبها، خواب از اون چیزاییه که میدونم هست ولی به من نمیرسه. دراز کشیدم و به سقف نگاه میکنم و هی با خودم فکر میکنم چطور ممکنه آدم اینهمه خسته باشه،
بدون اینکه کار خاصی کرده باشه، بدون اینکه حتی چیزی ساخته باشه که از دست دادنش اینقدر درد داشته باشه.
من هنوز ته دلم یه ناباوریِ لجباز دارم، اینکه نکنه دارم اغراق میکنم، نکنه اوضاع اونقدرها هم ناامن نیست، نکنه حق دارم و فقط بلد نیستم ازش استفاده کنم.
ولی بعدش یههو همهچی میریزه رو سرم و یادم میاد چقدر راحت میشه همهچیز رو از آدم گرفت. بیهیچ توضیحی،بیهیچ اخطاری، بیهیچ حق اعتراضی.
شبها بیشتر از هر وقت دیگهای میفهمم که من با ترس بزرگ شدم. نه از یه اتفاق مشخص، بلکه از امکانِ همیشگیِ اتفاق.
از اینکه هر لحظه ممکنه یه چیزی عوض بشه و من حتی نفهمم کی زندگی از حالت عادی خارج شد.
من نوجوونم، یا شاید جوون، خودم هم دقیق نمیدونم.
چون سن و سال وقتی معنی داره
که آینده یه خط باشه، نه یه مهِ غلیظ. من شبها به چیزایی فکر میکنم که نباید دغدغم باشه.
به بیپناهی، به بیثباتی، به اینکه اگه فردا همهچیز فرو ریخت من دقیقاً باید به چی تکیه کنم؟
شبها فقط این حس میمونه که من دارم تو جایی نفس میکشم که حق داشتن بیشتر شبیه شانسِ لحظهایه
تا یه چیز ثابت.
بدترین بخشش اینه که من دارم به این ناپایداری عادت میکنم.
دارم یاد میگیرم زیاد دل خوش نکنم، زیاد برنامه نریزم، زیاد هیجانزده نشم،
چون تهِ همهش یه صدای آروم تو سرم میگه: "مواظب باش. همهچیز میتونه یهو تموم بشه."
شبهای دراز آدمو وادار میکنه با خودش صادق باشه.
و حقیقتی که امشب جرئت میکنم بنویسم اینه که من هنوز باورم نمیشه
چقدر راحت میشه هیچ حقی نداشت
و در عین حال از آدم انتظار داشت
آروم بمونه، ساکت بمونه، و حتی امیدوار بمونه.
من میدونم زندگیای که هنوز درست شروع نشده ممکنه بیصدا جمع بشه.
این یادداشت جواب نداره، راهحل نداره.
حتی امیدِ واضح هم نداره. فقط یه اعترافه برای خودم، برای این شبِ طولانی، که اگه فردا دوباره وانمود کردم حالم خوبه،
یادم بمونه
امشب
واقعیت چی بود.
Nexus
امشب هم مثل خیلی از شبها، خواب از اون چیزاییه که میدونم هست ولی به من نمیرسه. دراز کشیدم و به سقف
این هم از نوشتهی امشب از چنل نویستان