برکهٔ الف هیم<:
امروز کتاب "ناتوان" و تموم کردم
من با ناتوان زندگی کردم
هیچ کتابی تا به حال نتونسته بود اینطور من و مجذوب خودش کنه..
سر"ناتوان"هیچوقت احساس خستگی نکردم انگار هر بار که صفحهای رو ورق میزدم بیشتر توی دنیاش فرو میرفتم
و حالا که تمومش کردم غمگینترینم
نه فقط برای اینکه یه کتاب تموم شده
برای اینکه نمیخوام این دنیا برای من تموم شه
چون هنوز نمیتونم به اون فکر نکنم
به آدمهاش،به اتفاقهاش،به تمام چیزهایی که توی این مدت با من زندگی کردن
فکر میکنم تیکهای از قلبم و
جایی میان صفحات "ناتوان" جا گذاشتم
و شاید بعضی دنیاها حتی وقتی کتابشون بسته میشه
واقعا تموم نمیشن