✨::یִ݂ه چִ݂ن̣ل ب𝃵ا وای𖫲ب 𝓢𝑐ּ͜ꩌׄ۫ຼִᩚa𝑟a بִ݂ را᷉ی خ︪̣۫وش س𖫲لی̣قه هִ݂ا😦؟!
بִ݂دو تִ݂ا پا̣ک نک𖫲رꩌده🗣
࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚
این خانوم خوشگل جوین نمیده؟
https://eitaa.com/Amimeee
࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚
1.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
پاشید بیاید پی نقطه بفرستید با اکانتتون سناریو بنویسم
پرایوتم: @Satoru124
𝗝𝗼𝗶𝗻>>> @Noctaraaa
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
کویر؟شرک ها کویر میکنن🤣🤡
جوین نباشی سناریو نمینویسم
در این دنیا باید چیزی را داشت که آخرین تکه وجودت را به دنیای فعلی وصل کند و امیدی بهت بدهد
بعضی سرشان را با دیدن ریلز گرم میکردند، اما تهش چه؟هیچی!من نمیخواستم مثل اکثر مردم دنیا باشم، میخواستم هدف داشته باشم میخواستم موفق شوم، تنها چیزی که در آخر مال من میموند خود من هستم، پس باید برای خودم تلاش کنم نه دیگری
هر شب بعد برگشتن از سرکار به باشگاه میرفتی، باشگاه یکی از بهترن چیز هایی بود که میشناختم، سرگرمم میکرد، ذهنم را آرام میکرد و مهم تر از همه قوی ام میکرد
بعد کلی تمرین از پنجره بزرگ باشگاه به بیرون نگاه میکردم
مردمی که حرف میزدند و میخندیدند و بعضی دیگر تازه از سرکار برگشته بودند و بعضی دیگر بی دلیل راه میرفتن
از نظرم خیلی پوچ بودن!
بعضی وقتا ناراحت میشدم و بعضی وقتا خندان
تنها ربط این دو این بود که بهترن دوستم همیشه کنارم بود وقتایی که گریه میکردم دلیل لبخند هایم میشد و وقتی خوشحال بودم دلیلش اون بود
همیشه برایش کلی فیلم میفرستادم و از روزم تعریف میکردم و او با دقت بهم گوش میداد و حتی سر مسخره ترین موضوع ها هم ساعت ها حرف میزدیم
وقتی بیرون میرفتیم دلقک بازی هایی انجام میدادیم که ادم عادی انها را انجام نمیداد و خب، زندگی اش حتما کسل بود، ما با کارهای مسخرهمان خوش بودیم و اگر کسی مسخره بازی در نمی اورد زندگی اش تباه بود چون ما خوش بودیم و او؟زندگی اش افتضاح بود
از پله های قصر آرام آرام بالا میرفتم
شیشه های قرمز که نور را از خود به درون قصر آورده بود کل قصر را قرمز نشان میداد، لباس تیره ام در آن نور زیبایی بینظیر داشت
به طبقه بالا رسیدم، زن با التماس عقب میرفت و من لبخندی نمایشی زدم و اروم بهش نزدیک شدم، این ارامش از همه چیز برای او ترسناک تر بود
چـاقویم را در اوردم و با لبخندی زیبا به خـونی که نوک چاقو بود نگاه کردم
بعد چشمام رو به سمت زن بردم اما سرم را تکان ندادم
چـاقو را پایین اوردم و لبخندم به پوزخندی خطرناک تبدیل شد
چـاقو را به جمجمه اش زدم و جمجمه اش شـکست، خـون تمام سرش را پر کرد و چند قطره روی زمین ریخت"حیف چاقوی من!"
از روی مبل با وقارم به مردم بی ارزش نگاه میکردم
چقدر مسخره بودن، چقدر حوصله سربر، شاید یه قتـل خیلی کوچک باید انجام میدادم
تفـنگ را از روی دسته مبل برداشتم و سمت یه ادم رندم نشـونه گرفته و به قلبش زدم تمام کسایی که انجا بودند جیغ زدند و دست و پایشان را گم کردند بعضی زیر دست و پا لـه میشدند و عده ای دیگر بدو بدو با جیغ فرار میکردند آه چه صحنه زیبایی
قهقههای تاریک زدم"آفرین، آفرین بهتون برای جونتون فرار کنید هاهاها" تیـر را همنجوری یک جا زدم و به سر یکی خورد و خـون شره کرد و جـسدش روی زمین افتاد
به مجله نگاه میکردم توی مجله پر از آدم هایی زیبا و بی نقص بود، دندان سفید و مرتب، پوست صاف، بینی خوش فرم و پول!
هرچند خودم هم زیبا بودم، و یک همسر زیبا تر هم داشتم که قلبم برای او بود
به گردنبندی که برایم خریده بود نگاه کردم دورش از نقره بود و وسطش یک یاقوت سرخ و زیبا که دورش با الماس های کوچک تزیین شده بود
گردنبند بشدت زیبا بود از هر چیز دیگری که دیده بودم زیبا تر بود ولی به پای زیبایی کسی که ان را برایم خریده بود نمیرسید
روی تخت اتاقم نشسته بودم و به طلوع افتاب نگاه میکردم
کمی خورشید را میدیدم، نور نارنجی زبیای کنار خیلی آسمان را زیبا میکرد ابر ها از حالت طبیعیشان در آمده بودند بود و جان دیگری به آسمان میدادن
هیچ منظره ای زیبا تر از این نبود
ادم های که طلوع خورشید را ندیدن زندگشان را تباه کردهاند
هرچند خودم چند دقیقه دیگر باید برم بخوابم!
در جنگل قدم میزدم ، ساعت ۷ صبح بود و جنگل نور زیادی داشت
عطر و بوی طبیعت، صدای رود جاری و پرندگان خیلی آرامش بخش بود
پروانه ای بنفش را نزدیکم دیدم و انگشتم را به سمتش بردم و ان روی انگشتم نشست، خیلی ذوق زده شدم
همشه دوست داشتم پروانه باشم، یک پروانه بنفشو صورتی
تا آزادانه همه جا بروم و پرواز کنم
روی چمن دراز کشیدم و پروانه هایی زیبا با رنگ ها مختلف روی درختان و در حال پرواز میدیدم خیلی زیبا بود...