در جنگل قدم میزدم ، ساعت ۷ صبح بود و جنگل نور زیادی داشت
عطر و بوی طبیعت، صدای رود جاری و پرندگان خیلی آرامش بخش بود
پروانه ای بنفش را نزدیکم دیدم و انگشتم را به سمتش بردم و ان روی انگشتم نشست، خیلی ذوق زده شدم
همشه دوست داشتم پروانه باشم، یک پروانه بنفشو صورتی
تا آزادانه همه جا بروم و پرواز کنم
روی چمن دراز کشیدم و پروانه هایی زیبا با رنگ ها مختلف روی درختان و در حال پرواز میدیدم خیلی زیبا بود...
شما:سلام میشه رمان بزاری رمانشم از ذهن خودت از کسی کپی نکن میدونم اینجا ایتا هست میشه عکس هم بزاری و یکم از تهیونگ بی تی اس بزاری ممنونم فقد دختری اسمت سنت شهری که زندگی میکنی ممنونم
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
بنده: رمان نمیدونم بذارم یا نه چون میخوام مغز مریضمو خالی کنم🤡
و ارمی نیستم
دخترم
سنم:۱۴
اسمم: