#عمارت_سرخ
ماریا سردرگم و گیج بود. قطره های عرق سرد از پیشونی از چکه میکرد. ترس و اظطراب در چشامنش موج میزد. دستان سرد لرزانش را به دور جس/د بی جان مادرش حلقه کرد و اورا محکم در بغل گرفت. مانند یخ سرد و مانند گچ سفید بود.
هیچ نمیدانست چه اتفاقی افتاده فقط یادش بود که ب مهمانی بزرگ پادشاه رفته بود و مادرش به دلیل سرماخوردگی شدید نیومده بود بعد... و بعد دیگر هیچ یادش نمی امد.
ناگهان چشمانش را باز کرده بود ج/سد پرخ/ون مادرش را جلوی خودش دیده بود.او حتی یادش نمی امد که کی به عمارت برگشته بود.
بدن مادرش دیگر گرم نبود...