𝓝𝓸𝓬𝓽𝓪𝓻𝓪
#اتاق_وحشت اینقدر بالا آورد که بیهوش شد منم اون جنـازه نحسش را پرت کردم در رودخانه، برام اهمیتی ند
#اتاق_وحشت
بچه با صدایی که از اشک میچکید گفت:بابام منو از خونه پرت کرد بیرون هقهق
یاد گذشته خودم افتادم....
فلش بک*
خیلی عادی داشتم روی یک تکه دستمال کاغذی با ذغالی که از شومینه برداشته بودم نقاشی میکشیدم
پدر این صحنه را دید و عصبی شد کـمربندش را در آورد و محکم بخ بازوی من ضـربه زد
پدر:برای چی دستمال را حروم میکنی؟نکنه یادت رفته لیاقت هیچی را نداری؟بی مصرف
شروع کرد به زدن من، یک ربع مرا زد، تمام بدنم خـونی و کبـود بود و چشمام پر از گریه بود
پدرم یقه مرا گرفت و بلند کرد"با خـونت داری اینجا رو کثیف میکنی"
مرا پرت کرد بیرون و من یک گوشه روی برف نشستم
سرد بود خیلی سردم بود
همه اش تقصیر من بود اینقدر احمق بودم که فکر کردم لیاقت دارم، بهتر بود به دنیا نمی آمدم
زمستون بود و من یه بچه سه ساله احمق بودم.....