-NPC-
سید باعث شد بفهمم فقط من روانی نیستم🤣
بنده خدا دبیر شیمی یه دور سر کلاس که بودیم کلش خورد به طاقچه.
بچها یه چند دقیقه خندیدن ولی من تا اخر زنگ فقط داشتم میخندیدم احتمالا ماهک یادشه
از اون روز به بعد شبا که خوابم نمیبره زیر پتو به دبیر شیمی فکر میکنم و خندم بند نمیاد (عرعر میکنم).
شاعری خواند حزین
شعر من گشته سراسر پوچی
واژه ها زمزمه ی خاموشی
تو بیا مهدی جان!
- وسکوتی مبهم...
عارفی گفت فرج نزدیک است
صبر از کاسه ی چشمان فلک لبریز است
جام هامان خالیست...
تو بیا مهدی جان!
ـ خاموشی ساکن بود...
زارعی گفت زمین ها سرد است
بایر قلب زمین چشم براه باران
و علفها زار است...
تو بیا مهدی جان!
- و دگر بار سکوت...
و من این بار بگفتم آرام
گرچه من مظهر بی حاصلیم
دستم از هر چه بخواهی خالی
تو بگو درشب میلادت شاه
چه زمن میخواهی؟
ـ وترک میخورد انگار سریع
بغض سنگین سکوت
و نوایی روشن...
«چه کنم آمدنم دست شماست!»