-ɴᴏᴛʜɪɴɢ"
عشق؟ همین جزییات کوچیک.
من را میشناخت ، همین کافی بود تا دوستش داشته باشم.
هدایت شده از ꜱɪʟʟᴀɢᴇ
ببخش منو
هیچ وقت دلم نمیخواست برم ، تنهات بزارم و بزنم زیر قولام
ولی من مجبور بودم
مجبور بودم که چشممو رو همه علاقم ازت ببندم چشمم رو شبایی که تا صبح میخندیدیم ببندم
چشممو رو اون همه خاطره ببندم
اما همشو یادمه
یادمه چطوری خوشحال میشدی
چطوری عصبانی میشدی
از چی و کی بدت میومد
حتی یادمه وقتی حالت بد بود چیکار میکردی
اما من مجبور بودم:)
در انتهای شب هر آنچه که با مشقت فکرش رو در طول روز از خودت دور کردی بهت حمله میکنه.
تظاهر میکنم که اهمیت نمیدم ولی گه میخورم ، من بیش از اندازه به همهچیز اهمیت میدم.
-ɴᴏᴛʜɪɴɢ"
تایپم؟ پسری که هم بهم میگه پرنسس هم مثل پرنسس باهام رفتار میکنه.
تایپم تا ابد اون آدمیه که تو دعوا مراقب حرفاش و رفتارش هست چون میدونه چقدر حساسم.
-ɴᴏᴛʜɪɴɢ"
وقتی از مشاوره ی اکس و نکس و تکست ، رسیدی به درجه ی مشاوره دادن به رفیقای مزدوجت🥹😂
از مشاوره رسیدم به افسر آگاهی🦦😂