اينكه نمیتونم همزمان نقاش، معمار، نويسنده، نوازنده باشم و هم كافه، كتابفروشی و گلفروشی داشته باشم وهم دنيارو بگردم عميقا غمگینم میکنه.
واقعا خستهام.
از قیمتها خستهام، از غم دیماه خستهام، از ویپیانی که به زور میگیره خستهام، از ناامیدی و اضطراب هر روزم خستهام، از لباس هایی که دوسشون ندارم خستهام، از اینکه کاری از دستم برنمیاد خستهام، از اینکه آرزوهام آرزو میمونن خستهام.
-ɴᴏᴛʜɪɴɢ"
درحال حاضر، نجات دهنده پاییزه، بارونه، هوای سرده.
میگفت نجات دهنده در آینه است؛
ولی بیاید قبول کنیم نجات دهنده گاهی..
خانواده است، رفیقه، یه کتابه، یه پادکسته، یه مهارته، یه پیاده رویه، یه قهوست/چایی، یه حمومه، گاهی آشنایی با آدمها و تجربههای جدیده، شاید یه فیلم یا سریاله، موسیقیه، تراپیسته، همیشه دنبال نجات دهنده تو آینه نگرد، اون هم گاهی خسته میشه و از پس خودش بر نمیاد.
-ɴᴏᴛʜɪɴɢ"
امروز 2 September، روز جهانیِ بستنی عه.
امروز 4 September، روز جهانیِ آهنگ فرستادنه.
من ترجیح میدم همینجوری بی سیاست و بی کلک باشم وشکست بخورم تا اینکه با نقش بازی کردن و سیاه بازی بخوام به چیزی برسم و موفق بشم، یعنی تو وجودم نبوده و نیست من همینم، همینقدر ساده و همینقدر واقعیم..