خیلی برام ناراحت کنندهس که یه سری آدمایی که خیلی دوسشون داشتم کارایی کردن که دیگه دلم باهاشون صاف نمیشه یا نمیتونم حس قبل رو بهشون داشته باشم ، یعنی هر چی به درست شدن روابط فکر میکنم به این نتیجه میرسم که تنها راهش این بود که از اول خراب نمیشد ؛
عادت کنید به بی ادا بودن ، به واقعی بودن ، به لباس تکراری پوشیدن ، به بی آرایش بیرون رفتن ، به قهقهه بلند ، بدون اینکه فکر کنید صداتون تا کجا میپیچه ، به گفتن جملهی " این رستوران گرونه بریم فلافل بخوریم" به گفتن جملهی «دلم برات خیلی تنگ شده» بدون اینکه فکر کنید طرف پرو میشه ، به گفتن درد و غم و غصه و حال بد و نگرانیتون ، بدون اینکه فکر کنید طرف مقابل چه فکری میکنه ، به خودتون بودن ، به بی ادا بودن ، به راحت بودن و سخت نگرفتن عادت کنید باور کنید دلربا ترین ویژگی آدمیزاد همینه :)
شکستن قلنج انگشتام تنها کاریه که با همه ضررهای داشته و نداشتش هیچوقت دلم نمیخواد ترکش کنم چون خیلی سرحال میارتم
دلم میخواد مغزمو از سرم دربیارم بذارم جلوم ، براش چای بریزیم و بگم عزیزِ من ! میشه انقدر بهش فکر نکنی ؟ میشه دست از سر گذشته برداری ؟ میشه به حرف آدما اهمیت ندی ؟ چون خیلی داری اذیتم میکنی.