راس ساعت 2 از خونه ی خودتون میزدی بیرون ؛ 2 و نیم جلوی در ما بودی :)
پیاده کل شهرو میرفتیم تا جای همیشگی
هر کدوممون تو فکر و خیال خودش بود و با آهنگاش سرگرم بود تا برسیم :)
ساعت 4 اونجا بودیم ؛
از خلوتی و تاریکی استفاده میکردیم و خودمون و تخلیه میکردیم ، با داد با گریه با خنده های هستریک :)
بعد اینکه حسابی خالی شدیم میرفتیم جیگرکی صبحونه ی تولدتو بخوریم 🙂
بعد میخوابیدی تا ظهر
سر سفره ناهار حاجی بهت تبریگ میگفت و میپرسید بچه امسال چی یاد گرفتی ؟
توعم تجربه تو میگفتی و اونم مینوشت و میچسبوند ب دیوار :)
اگه امسال بودی بیست و یکمین تجربه ات بود ؛
چرا رفتی و روی 19 تمومش کردی :))
اولین باری ک اصرار کردی به بابام تا بزاره باهات بیام و رفیق شبای تولدت بشم یادته ؟
چقدر گریه کردیم :) چقدر بابام نمیزاشت :)
چقدر حاجی رو انداخت :) چقدر داداشت مسعود گفت من هواشونو دارم :)
همش 12/13 سالم بود ولی انگاری همین دیروز بودش🙂
هفته ی پیش داداشتو دیدم
خیلی پیر شده بود موهاش سفید بود ؛
میگفت بعد تو حاجی زمین گیر شده ، بعد گذشت این همه وقت اولین باره دارم باهات حرف میزنم 🙂😂
دلم بهت تنگ شده ، دلم بهت خیلی زیاد تنگ شده ؛
هفته ی پیش تا دم در بهشت زهرا اومدم ولی نشد ، نتونستم پاهام نتونست کمکم کنن تا بیام و خونه ی جدیدت رو ببینم
آبجی مینا میگفت تا الان عادت کردی دیگه جدید نیست :/ ولی فقط من میدونم ک توعم عین خودم غیر اتاق خودت جای دیگه خوابت نمیبره ک سخت بود برام بیام بچه ی حاجی رو غیر اتاق رنگارنگش جای دیگه ببینم :)
هیچ و هیچ کجا ازت حرفی نزدم ؛
نه اینکه نخوام نشده ، نشده تا ازت بگم همیشه خودت هم ، مثل حرفات ، عین یه راز تو دلم میمونید ؛)
تولدت تو آسمونا مبارک 💙"
-ɴᴏᴛʜɪɴɢ"
غم هاتو فراموش کن و خواب قشنگ ببین. - شبتونبیغم 🤍"
اگر گم کرده ام خود را، مرا در گریه پیدا کن.
- شبتونبیغم 🤍"
-ɴᴏᴛʜɪɴɢ"
ببخشینا ولی اگه راست میگی واگعی ای ، پیام بده .
ببخشینا ولی شمارو نمیدونم اما من عادت دارم هرشب غصه بخورم.
من نازک نارنجی نیستم ، نازک قرمزم.
یعنی حتی از یه نازک نارنجی هم بیشتر ناراحت میشم.