بعد میخوابیدی تا ظهر
سر سفره ناهار حاجی بهت تبریگ میگفت و میپرسید بچه امسال چی یاد گرفتی ؟
توعم تجربه تو میگفتی و اونم مینوشت و میچسبوند ب دیوار :)
اگه امسال بودی بیست و یکمین تجربه ات بود ؛
چرا رفتی و روی 19 تمومش کردی :))
اولین باری ک اصرار کردی به بابام تا بزاره باهات بیام و رفیق شبای تولدت بشم یادته ؟
چقدر گریه کردیم :) چقدر بابام نمیزاشت :)
چقدر حاجی رو انداخت :) چقدر داداشت مسعود گفت من هواشونو دارم :)
همش 12/13 سالم بود ولی انگاری همین دیروز بودش🙂
هفته ی پیش داداشتو دیدم
خیلی پیر شده بود موهاش سفید بود ؛
میگفت بعد تو حاجی زمین گیر شده ، بعد گذشت این همه وقت اولین باره دارم باهات حرف میزنم 🙂😂
دلم بهت تنگ شده ، دلم بهت خیلی زیاد تنگ شده ؛
هفته ی پیش تا دم در بهشت زهرا اومدم ولی نشد ، نتونستم پاهام نتونست کمکم کنن تا بیام و خونه ی جدیدت رو ببینم
آبجی مینا میگفت تا الان عادت کردی دیگه جدید نیست :/ ولی فقط من میدونم ک توعم عین خودم غیر اتاق خودت جای دیگه خوابت نمیبره ک سخت بود برام بیام بچه ی حاجی رو غیر اتاق رنگارنگش جای دیگه ببینم :)
هیچ و هیچ کجا ازت حرفی نزدم ؛
نه اینکه نخوام نشده ، نشده تا ازت بگم همیشه خودت هم ، مثل حرفات ، عین یه راز تو دلم میمونید ؛)
تولدت تو آسمونا مبارک 💙"
-ɴᴏᴛʜɪɴɢ"
غم هاتو فراموش کن و خواب قشنگ ببین. - شبتونبیغم 🤍"
اگر گم کرده ام خود را، مرا در گریه پیدا کن.
- شبتونبیغم 🤍"
-ɴᴏᴛʜɪɴɢ"
ببخشینا ولی اگه راست میگی واگعی ای ، پیام بده .
ببخشینا ولی شمارو نمیدونم اما من عادت دارم هرشب غصه بخورم.
من نازک نارنجی نیستم ، نازک قرمزم.
یعنی حتی از یه نازک نارنجی هم بیشتر ناراحت میشم.
نمیدونم درک میکنین یا نه ولی بعضی وقتا یهو چشامو باز میکنم میبینم باز دارم بخاطر چیزایی که چند بار پذیرفتم و باهاشون کنار اومدم ، غصه میخورم.