همه چی خوب و درست به نظر میرسه ، تا اینکه شب میشه و دوباره میای سراغِ تختت :)))
تو مرا در بحبوحهی شب رها میکنی ، من که در عزیزترین دقایق عمرم به تو میاندیشیدم .
من و تو در تلاطم این دریای بیکران در یک سفینه به سوی گردابها روانیم . .
دوباره صبح شد و خدا یه بار دیگه بهم فرصت داد که یه روز خوب برای خودم و یه روز بد برای بقیه بسازم ، خدایا به امید تو💆🏻♀
نمیدونم چه اتفاقی برام افتاده اما واقعا خستم
این روزا اصلا دلم نمیخواد با کسی حرف بزنم ، دلم نمیخواد کسیو ببینم ، دلم نمیخواد از خونه برم بیرون
فقط میخوام یه گوشه بخوابم
همین
چه حوصلهای دارین برای تلافی ؛
رها کنین مثل محمود درویش که میگه :
همین تو را بس که من دیگر آن طور که تو را میدیدم ، دیگر نمیبینم.