جمعه دو قسمت دارد :
صبح تا ظهرش زنده و پر جنب و جوش است.
مثل پدر ، پر از کار و ورزش و پول و سلامتی.
رو به غروب ، سنگین و دلگیر میشود ، پر از دلهرههای پراکنده و غصههای بیدلیل و یکجور احساس گناه و دل درد از پرخوری ظهر ...
میگفت :
"تو هیچوقت نگران این نیستی که خانوادت یه بچه دیگه به جات بیارن ، آدم سالم تو رابطه دقیقا همین شکلیه."
و چقدر راست میگفت..
بعضی از آدما اصن بدنیا اومدن که انقد غر بزنن که حالت از زندگیت و اونو همه چی بهم بخوره
خوب خفشو فلان فلان شده من خودم میدونم تو چه شرایط تیخمی ای هستم
تو هی گوه نخور
انگار که مثلا من نمیدونم باید برنامه ریزی کنم باید چطوری زندگی کنم باید چه گوهی بخورم
تو فقط میدونی
وایسادین از دور نگاه میکنین هی زر میزنین هی زر میزنین
این Overthink خیلی کلمه ی کوتاه و ناچیزیه در قبال کاری که من با مغزم انجام میدم.
-ɴᴏᴛʜɪɴɢ"
«قد آغوش منی ، نه زیادی ، نه کمی» - شبتونبیغم 🤍"
تو زندگیتون با آدمی وارد رابطه بشید
که بتونید باهاش برید جنگ ،
چون زندگی ؛ دقیقاً همون میدون جنگه.
یکی که جا نزنه ، پا پس نکشه ،
جنم داشته باشه و تا اخرش در کنارتون باشه.
- شبتونبیغم 🤍"