هدایت شده از ꜱɪʟʟᴀɢᴇ
⁰⁰:⁰¹
دو صفرو ڪنار هم دیدم...
گفتے آرزو ڪن!
تا اومدم بگم "تو"
ثانیہها بہ دقیقہها تبدیل شد و بہجاۍ چهارمین صفر یڪ قرار گرفت...
و فهمیدم طُ غیرممڪن ترین آرزوۍ منے!
من به تک تک رفتارات فکر میکنم ، به جزئی ترین نگاهت فکر میکنم ، به لحنت فکر میکنم ، به حرفات فکر میکنم ، به احساسات پشت کلماتت فکر میکنم ، من حواسم به همه چیز هست و دقیقا غم انگیزترین بخش زندگیم همینجاست ؛
من خیلی فکر میکنم.
نمیدونم شما از این دفتر پلنر ها یا برنامه ریزی و اینا دارید یانه ؛
من یکی دارم . .
بعد اونسری دخترخالم پیشم بود ک درساشو بخونه بعد اون قرار بود باهم بریم خونه ی عزیزم
من گفتم یکم میخوابم تا درسات تموم بشه بعدش بریم و گفتمش ک دفترمو بزاره تو کیفش چون اونجا لازمش دارم ؛)
خلاصه گفت اوکی و این حرفا از اون موقع یه دوهفته ای میگذره . .
امروز داشتم دنبال یه موردی میگشتم تو روزهای قبل که با همچین صفحه ی گوگولی روبرو شدم🥹💖
من خیلی تتتستسنسمسمسسمم هستمه🥲