00:00
هوا یه بغل محکم
با دو فنجون چایی رو بالکن
در حال تماشا کردن شهر رو میطلبه...
هدایت شده از ꜱɪʟʟᴀɢᴇ
⁰⁰:⁰¹
دو صفرو ڪنار هم دیدم...
گفتے آرزو ڪن!
تا اومدم بگم "تو"
ثانیہها بہ دقیقہها تبدیل شد و بہجاۍ چهارمین صفر یڪ قرار گرفت...
و فهمیدم طُ غیرممڪن ترین آرزوۍ منے!
تعادل احساساتم از دستم در رفته!
یا انقدر بی حس و ریلکسم که چیزی نمیتونه عصبی و ناراحتم کنه یا انقدر حساسم که کوچک ترین چیزی عصبیم میکنه؛ حد وسطمو گم کردم...
-ɴᴏᴛʜɪɴɢ"
شما رو نمیدونم ولی حال دل من اصلا اوضاع جالبی نداره. - شبتونبیغم 🤍"
امیدوارم درمان شی از همه چیزهایی که هیچکس ازت معذرت خواهی نکرد.
- شبتونبیغم 🤍"