الآن رو نبینید پسرا دنگ کافه میگیرن.
قبلا به خال هندوی طرف میبخشیدن سمرقند و بخارا را.
هدایت شده از ꜱɪʟʟᴀɢᴇ
⁰⁰:⁰¹
دو صفرو ڪنار هم دیدم...
گفتے آرزو ڪن!
تا اومدم بگم "تو"
ثانیہها بہ دقیقہها تبدیل شد و بہجاۍ چهارمین صفر یڪ قرار گرفت...
و فهمیدم طُ غیرممڪن ترین آرزوۍ منے!
-ɴᴏᴛʜɪɴɢ"
پرسیدند چرا چنین بی مرز دوستش داری؟ گفتم او زخم هایم را بوسید و «رنجم» را باور کرد... - شبتونبیغ
«ظاهراً ساکت نشستهام روی صندلی ، کتاب میخوانم و چای مینوشم و اما از درون جنگ جهانیِ اولم ، با همان آشوب و مرگ و ویرانیها.»
- شبتونبیغم 🤍'
-ɴᴏᴛʜɪɴɢ"
لحظه های قشنگِ کنارتو.
هر آدمی باید یکی رو داشته باشه ، نه برای
توضیح دادن ، بلکه برای فقط بغل شدن :)