تراپی اینجوریه که وقتی میری یهو میفهمی اون چیزی که یه عمر مردم بابتش ازت تعریف کردن ، اختلال جدی محسوب می شه.
هی میگن یه خانوم نباید فحش بده ، باید مودب باشه ؛
د اخه نکبت من فحش ندم چجوری حق مطلب و ادا کنم؟؟
من دیگه حوصله فهموندن خودم به تورو ندارم ، خودت برو ببین بقیه برات من میشن یا نه.
-ɴᴏᴛʜɪɴɢ"
تا کنون خود را در وجود دیگری یافتهای؟
تو را به هیچ اتفاق بهتری نخواهم داد.
اینطوری بگم که وقتی توی جمعیت نگاهش میکردم ، همه فضا سیاه سفید بود و فقط اون رنگی بود.
«فلسفه اصلیام در زندگی اجتناب از آدم ها تا جای ممکن بود، هر چه کم تر آدم می دیدم حالم بهتر بود»
-ɴᴏᴛʜɪɴɢ"
روز هشتم : انگیزه بخش برای ادامه دادن :)
روز نهم :
اون حس چیه؟
وقتی از خوشحالی سرشاری ، وقتی که قلبت تا مرز انفجار پیش میره ، وقتی صدای تپشهاش رو توی گوشت حس میکنی . .
همون لحظههایی که بیپروا میخندی ، بیدلیل ، اما از ته دل !
وقتی لبخندت تمام صورتت رو روشن میکنه و اونقدر پر از شور میشی که روی پای خودت بند نیستی.
فقط میخوای این حس ناب رو فریاد بزنی ، به همه منتقلش کنی ، انگار شادی تو برای دنیا کافیه . . . :)