من دیگه حوصله فهموندن خودم به تورو ندارم ، خودت برو ببین بقیه برات من میشن یا نه.
-ɴᴏᴛʜɪɴɢ"
تا کنون خود را در وجود دیگری یافتهای؟
تو را به هیچ اتفاق بهتری نخواهم داد.
اینطوری بگم که وقتی توی جمعیت نگاهش میکردم ، همه فضا سیاه سفید بود و فقط اون رنگی بود.
«فلسفه اصلیام در زندگی اجتناب از آدم ها تا جای ممکن بود، هر چه کم تر آدم می دیدم حالم بهتر بود»
-ɴᴏᴛʜɪɴɢ"
روز هشتم : انگیزه بخش برای ادامه دادن :)
روز نهم :
اون حس چیه؟
وقتی از خوشحالی سرشاری ، وقتی که قلبت تا مرز انفجار پیش میره ، وقتی صدای تپشهاش رو توی گوشت حس میکنی . .
همون لحظههایی که بیپروا میخندی ، بیدلیل ، اما از ته دل !
وقتی لبخندت تمام صورتت رو روشن میکنه و اونقدر پر از شور میشی که روی پای خودت بند نیستی.
فقط میخوای این حس ناب رو فریاد بزنی ، به همه منتقلش کنی ، انگار شادی تو برای دنیا کافیه . . . :)
هدایت شده از ꜱɪʟʟᴀɢᴇ
⁰⁰:⁰¹
دو صفرو ڪنار هم دیدم...
گفتے آرزو ڪن!
تا اومدم بگم "تو"
ثانیہها بہ دقیقہها تبدیل شد و بہجاۍ چهارمین صفر یڪ قرار گرفت...
و فهمیدم طُ غیرممڪن ترین آرزوۍ منے!
-ɴᴏᴛʜɪɴɢ"
انسانها در هنگام تولد از هیچ چیز نفرت ندارند. ما نفرت داشتن و متنفر بودن از یکدیگر را یاد میگیریم.
میخواهم رد زخمهایت را ببوسم ،
و به تو بگویم که تو را با همین زخمها
«دوست دارم.»
- شبتونبیغم 🤍')