نورِ او .
اگه تو یه جا صد و یک نفر باشه و بگن گروهای دو نفره شین اون یه نفر باقیمونده منم
منم همینطور نورا منم همینطور
هدایت شده از نشریهٔآهو؛
عزیزان باید خدمتتون عرض کنم که ، اینجا قبلاً چنل رمان(باوان) بود ، قرار نیست دیگه براش عضو گیری بشه ، فقط رمان هارو به اینجا انتقال دادیم برا اونایی که میخوان بخونن ، و اینجا باشه.
https://eitaa.com/joinchat/4215735994Cbee646562e
نورِ او .
#نگاهِ_او #پارت_دوم رفتم توی کوچهای که درهای خونههاش پوسیده بود.یه کوچهٔ خلوتِ ترسناک که آدم رو بد
#نگاهِ_او
#پارت_سوم
اسم خانوم گودرزی افتاده بود ، با این پیام:«دخترم کار پیدا کردی؟»
به زور ، تایپ کردم.واقعا تایپ کردن با این گوشی کار خیلی دشواری بود .
+فعلا نمیتونم خبر قطعی بدم ، زنگ میزنم بعدا بهتون.
چون واقعاً الان نه حوصله ی پیام دادن داشتم نه حرف زدن تلفنی.
ملحفه ای و از توی کوله پشتیم برداشتم.پتوی اینجا برای فصل تابستون زیادی گرم بود.
از خستگی نفهمیدم کی خوابم برد.ناهار هم نخورده بودم.چیپس و ماست و موسیر و برداشتم و شروع کردم به خوردن.در همون حین ، شماره ی خانوم رضوانی که روی در ساندویچ فروشی بود و گرفتم منتظر موندم.بعد از چند تا بوق ، صدای لطیفی از پشت تلفن اومد.
_الو؟
آخرین تیکه ی چیپس و قورت دادم و موبایل رو زیر گوشم گذاشتم.
+الو سلام.برای کار کردن توی مغازتون مزاحم شدم.
_آهان عزیزم.الان نمیخوام زیاد اذیتت کنم و اطلاعات ازت بگیرم ، امروز میتونی بیای برای مصاحبه؟ساعت هفت؟
+بله بله.از محبتتون متشکرم.خداحافظ.
او هم خداحافظی کرد و موبایل قطع شد.الان ساعت پنج بود و بنابربراین دو ساعت وقت داشتم.سریع مثلاً غذایی که خریده بودم و تموم کردم و یه دوش گرفتم.به سر و وضعم رسیدم و سعی کردم بهترین لباسامو بپوشم.تا بخوام به کارام برسم ساعت پنج دقیقه به هفت شد.از اینجا تا ساندویچ فروشی هم که راهی نبود.به موقع رسیدم.
خانومی پشت میز نشسته بود و روسریش رو جوری تنظیم کرده بود که موهاش پیدا نباشه و از صورتش محبت میبارید.
+سلام.همونی هستم که تماس گرفتم برای کار.
به ساعت نقره ای رنگش نگاه کرد.
_سلام عزیزم.آفرین چه سر ساعت اومدی.خوشم اومد.
ادامه دارد...
به قلم نورا متانی.
امشب اون اول بیشترین وایب ناامیدی و میداد ، در حدی که تو ذهنم به ذره ای امید میگفتم خفه شو ، ولی الان بیشترین امید و دارم جدی ، معجزه اس یا چی؟