eitaa logo
نورِ او .
100 دنبال‌کننده
158 عکس
81 ویدیو
0 فایل
خونه ی کوچیک یه دختر نیمچه نویسنده .
مشاهده در ایتا
دانلود
و اون لحظه تو ذهنم تموم آدمای اونجارو با دستای خودم خفه کردم
7.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
آقا این واسه دیروزه ، نگا بچهامو😭
هدایت شده از نشریهٔ‌آهو؛
عزیزان باید خدمتتون عرض کنم که ، اینجا قبلاً چنل رمان(باوان) بود ، قرار نیست دیگه براش عضو گیری بشه ، فقط رمان هارو به اینجا انتقال دادیم برا اونایی که می‌خوان بخونن ، و اینجا باشه. https://eitaa.com/joinchat/4215735994Cbee646562e
نورِ او .
نورا دیوس ؟💔
دیویس خره دیوس چیه🤣🤣🤣
دیوس🤣
نورِ او .
#نگاهِ_او #پارت_دوم رفتم توی کوچه‌ای که درهای خونه‌هاش پوسیده بود.یه کوچهٔ خلوتِ ترسناک که آدم رو بد
اسم خانوم گودرزی افتاده بود ، با این پیام:«دخترم کار پیدا کردی؟» به زور ، تایپ کردم.واقعا تایپ کردن با این گوشی کار خیلی دشواری بود . +فعلا نمی‌تونم خبر قطعی بدم ، زنگ می‌زنم بعدا بهتون. چون واقعاً الان نه حوصله ی پیام دادن داشتم نه حرف زدن تلفنی. ملحفه ای و از توی کوله پشتیم برداشتم.پتوی اینجا برای فصل تابستون زیادی گرم بود. از خستگی نفهمیدم کی خوابم برد.ناهار هم نخورده بودم.چیپس و ماست و موسیر و برداشتم و شروع کردم به خوردن.در همون حین ، شماره ی خانوم رضوانی که روی در ساندویچ فروشی بود و گرفتم منتظر موندم.بعد از چند تا بوق ، صدای لطیفی از پشت تلفن اومد. _الو؟ آخرین تیکه ی چیپس و قورت دادم و موبایل رو زیر گوشم گذاشتم. +الو سلام.برای کار کردن توی مغازتون مزاحم شدم‌. _آهان عزیزم.الان نمی‌خوام زیاد اذیتت کنم و اطلاعات ازت بگیرم ، امروز میتونی بیای برای مصاحبه؟ساعت هفت؟ +بله بله.از محبتتون متشکرم.خداحافظ. او هم خداحافظی کرد و موبایل قطع شد.الان ساعت پنج بود و بنابربراین دو ساعت وقت داشتم.سریع مثلاً غذایی که خریده بودم و تموم کردم و یه دوش گرفتم.به سر و وضعم رسیدم و سعی کردم بهترین لباسامو بپوشم.تا بخوام به کارام برسم ساعت پنج دقیقه به هفت شد.از اینجا تا ساندویچ فروشی هم که راهی نبود.به موقع رسیدم. خانومی پشت میز نشسته بود و روسریش رو جوری تنظیم کرده بود که موهاش پیدا نباشه و از صورتش محبت می‌بارید. +سلام.همونی هستم که تماس گرفتم برای کار. به ساعت نقره ای رنگش نگاه کرد. _سلام عزیزم.آفرین چه سر ساعت اومدی.خوشم اومد. ادامه دارد... به قلم نورا متانی.
کوچکترین کار خیر بهترین حس و بیشترین برکت و تزریق می‌کنه به آدم جدی:)))))
امشب اون اول بیشترین وایب ناامیدی و می‌داد ، در حدی که تو ذهنم به ذره ای امید می‌گفتم خفه شو ، ولی الان بیشترین امید و دارم جدی ، معجزه اس یا چی؟
نورِ او .
#نگاهِ_او #پارت_سوم اسم خانوم گودرزی افتاده بود ، با این پیام:«دخترم کار پیدا کردی؟» به زور ، تایپ ک
+لطف دارین شما. نسبت به این حرفم ، لبخند قشنگی زد. _بشین دخترم. روی صندلی رو به روش نشستم.در ساندویچ فروشی و بست و دوباره پشت میز نشست. _خب عزیزم ، از خودت بگو. نفس عمیقی کشیدم. +خب من ، مهگل افشاری ام. _خب پس مهگل خانوم. +بله... میشه گفت بیشتر بچگیمو توی پرورشگاه بزرگ شدم و الان که به سن قانونی رسیدم اومدم دنبال کار ، تا برم سراغ زندگی خودم. _آخی عزیزم.ببخشید ازت می‌پرسم ، کی فوت شدن پدر مادرت؟ +خب ، حدود پنج ، شیش سالگی بر اثر تصادف. در واقع داشتم دروغ می‌گفتم.من از پدر و مادرم متنفر بودم.چون روانی و قاتل بودند.آخرین قتلشون توی خونه ی یه زن و شوهر دکتر و پولدار بود.خیلی آدم حسابی بودن.در آخر ، پلیس با تماس پسربچشون باخبر شد که اینجان و بر اثر گلوله ، پدر مادرم کشته شدند. وقتی منو بردن پرورشگاه،در واقع خوشحال بودم و می‌خندیدم.چون راحت شدن از دست اذیت هایی که پدرم منو می‌کرد ، واقعاً خوشحالی داشت.هر روز یه جام کبود و زخم بود.یادش بخیر ، اون پسر بچه هم آوردن پرورشگاه.برعکس من ، خودشو یه جا حبس می‌کرد و دور از چشم بقیه اشک می‌ریخت.خب حقم داشت؛اون بهترین خانواده رو داشت و اینو پدر مادرم ازش گرفتن.حق نداشتیم درباره ی اتفاقی که افتاده حرف بزنیم و من تا پونزده سالگی ، فکر می‌کردم اون یه بچه ی یتیم عادیه.تا این که فهمید قاتل پدر و مادرش ، والدین من بودن...ذهنم داشت توی این سمت ها حرکت می‌کرد که با صدای خانم رضوانی به خودم اومدم. _دخترم اینجایی؟ +بله ببخشید.. _خب بذار منم از خودم بگم.به بچه هایی مثل تو ، خیلی کمک کردم. با این حرفش ، یادم اومد که توی پرورشگاه دیدمش. +وای خانوم رضوانی!شما همون ، دوست خانوم گودرزی هستین که هر دفعه سر می‌زد ، درسته؟ لبخند زد و سرش رو تکون داد. _بله خودمم.مهگل من تورو خوب می‌شناسم.و فهمیدم درباره ی پدر مادرت دروغ گفتی.البته نمی‌خوام شرمنده باشی ، چون درکت می‌کنم. سرمو پایین انداختم. _دقیقا دو سال پیش ، یکی از بچه های اونجا هم رفت سر زندگیش.البته به کار نیاز نداشت ، چون سرمایه ی زیادی بهش ارث رسیده بود.فقط توی اون آپارتمانی که دارم و به بقیه اجاره میدم و میفروشم ، بزرگترین واحد و ازم خرید.اون بچه فوق‌العادس.هنرمنده ، محشره. خانوم رضوانی راست می‌گفت.خونه زیاد داشت و پول بسیار. ادامه دارد... به قلم نورا متانی.