کجاست فندک من؟ کو کجاست سیگارم؟
خوشم به خلوت و این انزوای ناچارم غزل سرای غریبی شبیه منزوی ام ببین که از غم تو اینچنین شده کارم تو در میانه ی رؤیای این و آن هستی من از جفای خیانت هنوز بیدارم برو که بعد تو خط را شکسته بنویسم که من به بی کسی خویشتن و فادارم چقدر بعد تو عاشق شدم نگاهم کن ببین که جای تو را پر نموده اشعارم.....
به لطف دیدن تو سر به راه خواهم شد
بیا که عاشق این اشتباه خواهم شد
منی که شهره ی شهرم به دین و ایمانم
به یک نگاه تو غرق گناه خواهم شد
همیشه روبروی نفس خویش پیروزم
ولی مقابل تو بیسپاه خواهم شد
اگرچه هیچ ندارم برای تو اما
هر آنچه لایق آنی بخواه ، خواهم شد !
تو نیم دیگر من نیستی تمام منی
تمام من تو نباشی تباه خواهم شد
بیا سپید کن این شعرهای موزون را
بدون تو کلماتی سیاه خواهم شد
به جایی تعلق نداشت ؛ نه خانهای انتظارش را میکشید و نه چشمانی برای آمدنش بیقرار میشدند ، انگار آمده بود فقط آدمها را دوست
بدارد و آخرِ هر دوستداشتنِ بیقید و شرط
خودش تنها بماند ..