بیقراری نکن هی نشین و پا نشو
اونکه سوزوند بخاطرتت حتی آیندشو ...
سعیکنهیچوقتتوزندگیتشبیه مننشی
دنبال چیزی بود که تهش پیدا نشد ...
تصور نبودت روزگار سیامه
خبر بودنت واسه زخمام التیامه ...
شاد گوش میدادی که پس گریه واسه چیه
این بخاطر لودگیه ملودیامه ...
آقاےِ شاعــر
فکر میکردم فرشته ای ولی داشتی خورده شیشه🖤
گفتی ولش میکنم و میرم پخش زمین میشه !
بریدم پارچه ی هر لباسی که یاده تو داشت
واسه پوشیدن تنت مقداد خیلی آرزو داشت
آخه تا کی پشته تو هی آبرو داری کنم...؟!
اینجوری بهش نگید طرف خیلی آبرو داشت
کجاست فندک من؟ کو کجاست سیگارم؟
خوشم به خلوت و این انزوای ناچارم غزل سرای غریبی شبیه منزوی ام ببین که از غم تو اینچنین شده کارم تو در میانه ی رؤیای این و آن هستی من از جفای خیانت هنوز بیدارم برو که بعد تو خط را شکسته بنویسم که من به بی کسی خویشتن و فادارم چقدر بعد تو عاشق شدم نگاهم کن ببین که جای تو را پر نموده اشعارم.....
به لطف دیدن تو سر به راه خواهم شد
بیا که عاشق این اشتباه خواهم شد
منی که شهره ی شهرم به دین و ایمانم
به یک نگاه تو غرق گناه خواهم شد
همیشه روبروی نفس خویش پیروزم
ولی مقابل تو بیسپاه خواهم شد
اگرچه هیچ ندارم برای تو اما
هر آنچه لایق آنی بخواه ، خواهم شد !
تو نیم دیگر من نیستی تمام منی
تمام من تو نباشی تباه خواهم شد
بیا سپید کن این شعرهای موزون را
بدون تو کلماتی سیاه خواهم شد