هدایت شده از یادداشت هایَم؛
وقتی میگم روزت چطور بود، برام یه رمان بنویس، من میخونمش.
تو این چند سال نبودش همه عشقارو پس زده
همینکه تو این چندسال نمرده براش کافیه
کمکش کن که دوباره با ایینه ها اشتی کنه
تو تموم این چند سال همه ایینه ها خالیه
ایینه هارو شیکونده همرو کشیده رو رگش
گاهی وقتا خوبه گاهی بالا میاد روی سگش
خودشو یه عاشق از نسل دیوونه ها میبینه
همش توی فکره راه میره نمیتونه بشینه
با رنگ سیاه سفید همه خونه رو رنگ زده
همه جا بهم ریختس انگار خونه رو جنگ زده
حتی هرکی بهش سلام میکنه جوابی نمیگیره
یه حس عجیبی داره انگار میدونه میمیره