eitaa logo
60 دنبال‌کننده
55 عکس
12 ویدیو
2 فایل
Don't waste your time here. @Idiotic ناشناس : https://eitaa.com/NotesWithPain/29
مشاهده در ایتا
دانلود
چقدر طولانی شد🙏
به هرحال دو قسمت در یکی بود بشینید بخونید بیکارای عزیز.
هدایت شده از Pause Music | پاز موزیک 🎧
Viguen Viguen - Mara Beboos (128).mp3
زمان: حجم: 4.2M
ɴᴀᴍᴇ: 🦋مرا ببوس ᴍᴜꜱɪᴄ ɢᴇɴʀᴇ: ꜱɪɴɢᴇʀ: ᴄʜᴀɴɴᴇʟ: 『 @PauseMusic 』 ᴛʜᴀɴᴋꜱ ꜰᴏʀ ᴊᴏɪɴ✨💫
اگه از متن هام خوشتون اومد میتونید با معرفی حمایت کنید 🙏
I even hate my own notes.
تمنا یعنی خواهش. من از مغز منفجر شده ام تمنا کردم. از کسی که معشوقش من بودم، تمنا کردم. بلکه کل زندگی تمنا کردم. این دفعه زندانبان ها تمنا کردند. تمنا به اینکه از خستگی و درد، نوشیدنی تلخ به مانند قهوه کم شکر و شیر، را به نام مرگ حتی بدون اینکه بخواهم سر بکشم و از دنیای خودم بروم. ولی این جهنم است. قرار نیست مردنی درکار باشد، فقط زجر و درد و انتظار. خیلی ها معتقدند انتظار، سخت ترین شکنجه است. انتظار برای یک آدم. مخصوصا انتظار برای یک آدم. آدمی که تو نمیدانی کیست. البته من همیشه انتظار کشیدم، ولی برای آدم مشخصی بود. حداقل میشناختمش، میدانستم احتمالات را. اما ایندفعه هیچ سرنخی برایم از صحنه جرم خودم باقی نمانده. در دنیای واقعی، اگر از از صحنه جرمم سرنخی باقی نمیماند و همکارانم گمراه میماندند، خوش حال میشدم. این دفعه، احتمالات و مدارک را زیر دستم ندارم تا تحلیل و استنتاج کنم، و پیشبینی یا حکمی دهم. خنده عصبی میکنم. نمیتوانم همه‌اش خودم را تحقیر نکنم و به خودم بد نگویم. یادش بخیر، زمانی میتوانستم حرف بزنم. الان حتی نای تکان دادن زبانم را داخل دهانم ندارم. زمان از دستم در رفته. از اینکه چندروز، یا هفته یا ماه یا سال یا دهه و قرن، در این دوزخ و زندانی هستم؛ زندانی که خودم ساخته‌ام، خودم روش شکنجه های آن را انتخاب کردم، خودم مدت زمان مجرم را تعیین کردم؛ و درنهایت، خودم تصمیم گرفتم که هیچ هم‌سلولی نداشته باشم. آیا من، لایق همه اینها هستم؟ آیا اینکه او رفت بخاطر خیانت یا کم‌اهمیتی بود؟ خیر! من خیانتی نکردم. شاید آدم های زیادی را کشته باشم، ولی آدم بیگناهی را خفت، یا آزار جسمی ندادم! تجاوز نکردم و تجاوزگران را کشتم، قاتلان را کشتم، کسانی که باقی مردم را اذیت میکنند و از زیر قانون در میروند. تنها جرم من، این بود که فقط یک‌بار به یکی از قانون های انسانیت عمل نکردم؛ و آن، شکست از محافظت آن اهریمن بود. نا گفته نماند، این همان قانونی‌است که هزاران بار نه، میلیون ها بار روی من انجام شد، بقیه از بدی خودشان استفاده کردند، بد بودند، چکمه هایشان صدای تق تق کفش زنانه میداد! ولی آنها مجرم شناخته نشدند، حتی بعضاً، تشویق هم میشدند. تازه آدمی هم آن هارا ترک نمیکرد. بعضی ها لایق مردن هستند. ولی من فرزندی را بی پدر و مادر نکردم. یا کودک معصوم کسی را نگرفتم. برعکس همه آنها که درجا آن افراد و چیز هارا نمیگرفتند، کلی شکنجه میدادند و با صبر خاصی، وقتشان را روی من میگذراندند، بودم. آه که چقدر در این نوشته از کلمه زشت و زننده "شکنجه" استفاده کردم. اگر آن همه تقلا نمیکردم مطمئنا اسم آن، مرتبط با برده شکنجه بودن، میشد. من یک قانون را نقض کردم، تنها یک ضربه زدم ولی بعد ضربه های زیاد و مختلفی، از آدم های مختلفی خوردم. اما بدترین ضربه از بین آنها، ضربه ای که خودم به خودم زدم بود. آدم پرحرفی نیستم اما چندین ساعت میتوانم از درد ها و اتفاقاتی که برایم رغم خورد حرف بزنم. بگذارید فکر کنم، آخرین خاطرات آن طرف چه بود؟ با چاقوی هفت و اندی ساله ام، چاقویی که ۶۶...نه، ۶۷ نفر را به قتل رساندم، بعد از اینکه کف دستم را برش عمیقی به مثل برشی که جراحان برای برداشت و جدا کردن سنگ کلیه میزنند، زدم و کلی خون مثل آبشار پاشید. این مرا یاد دفعه ای می‌آورد که بخاطر ورزشکار بودن هدفم، مجبور شدم از تبر اضطراریِ ساختمانشان استفاده کنم و داخل جمجمه او فرو کنم. بعد از لحظاتی خونش همانند آبشاری تیره سرخ رنگ به بیرون زد و صورتم را شست. آن اولین باری بود که کثیف کاری و خون را، بدون پلاستیک پیش بردم و روی زمین ریختم؛ و حالا این، یعنی برش کف دستم، دومین بار میشود. از آنجا که آن برش تنها، موفق و کامل نبود...یک برش دیگر زدم. اما...کجا؟ اوه..کم کم یادم می‌آید. حدودا یک وجب بزرگ بالاتر، دقیقا روی رگ های مچم بود. به خاطر می‌آورم که سر دفعه قبل آن -برش کف دستم- حراس و نگرانی داشتم، ولی به مانند گربه ای که بعد از یک پرس بلند، دیگر ترسش از ارتفاع می‌افتد، ترسم ریخت و برش دوم و آخر را سریع تر و حرفه ای تر زدم. برش آخر...؟ برش آخر بود..؟ احتمالاً همینطور است بخاطر خون زیادی که از من رفته بود باید نای زیادی نمیداشتم و تا سومین برش میرفتم و بلافاصله از هوش میرفتم و تا ثوانی دیگر، کارم را تمام میساختم. ولی چرا انگار برش سوم هم به خاطر دارم..؟ البته نه بصورت کامل، انگار دارم فِرِیم هایی از یک فیلم را بصورت جداگانه و تکی میبینم. به هرحال، اینجاییم. شاید او هم، صبوری من را میخواهد. اینکه درگذشته زندگی میکنم، من را کاملا دیوانه کرده. بله، من یک آدم روانی و جامعه‌ستیز، هستم. من تنها یک فرصت میخواستم تا تنها معشوقم -البته چیزی که او میگفت- را برگردانم. تنها یک فرصت.
پس از ساعت ها شکنجه همانجا می‌افتم. زندان‌بان ها هم خسته شدند دیگر. مشکلی که این زندان دارد این است که برای فرار، نمیتوان خوابید و تا آخر فیلم را بایستی ببینم. فیلم از اشباهاتم، از چیز هایی که باعث شد، اینجا باشم. وقتی بیشتر فکر میکنم، جهنم راه فرارش همدم نیست. پس اینها باید همه در ذهن من باشند. به هرحال؛ من خدا یا شیطان نیستم. اما توانستم به عنوان یک تازه وارد، جهنمی برای خودم بسازم. ۱.۵ ۱.۵-۳ : M ( با تغییرات )
هدایت شده از خاکستر زرد''
یه وقتایی دلم میخواد نوشته هامو آتیش بزنم. دست خودم نیست. اینطوریم که برای تطهیر کلماتم چیزی تو به دوزخ کشیدنشون ندارم.
Notes.
یه وقتایی دلم میخواد نوشته هامو آتیش بزنم. دست خودم نیست. اینطوریم که برای تطهیر کلماتم چیزی تو به
تطهیر اون قطعات شومی که صدای مویه‌هاشون شن‌های ساحل خوشبختی رو به لرزه در میاره لازم نیست، فقط توی شرارت و تاریکی تشنه به ایمانشون غرق شو تا باهم به دوزخ حسرت هبوط کنید. *هاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاها*
هدایت شده از Radin