eitaa logo
60 دنبال‌کننده
55 عکس
12 ویدیو
2 فایل
Don't waste your time here. @Idiotic ناشناس : https://eitaa.com/NotesWithPain/29
مشاهده در ایتا
دانلود
استقبال اعضای خانواده‌ام از کارهایی که غرایزشان طلب می‌کرد، همسایه‌هایی که به گمانم می‌توان گفت «بد» بودند، پرونده‌های کسل کننده‌ به دنبال کلیشه‌‌ی جرایم انسانی، و به‌طور کلی مقوله‌ی «آدم‌ها»، چیزی بود که در دوران کودکی، وقتی ذهنی داشتم که تنها معیارش خوب و بدِ آزار یا محبت بود با آن روبرو شدم. و حالا من را «جامعه‌ستیز» می‌گویند، چون شعور انسان‌های عضو این جامعه را تنها مفهوم محدودی در فطرت وحشیانه و ستمگر آنها می‌دانم؛ آنها همیشه نقش بازی می‌کنند، پوسته‌ای از نقل و انتقالات اجتماعی بر هسته‌ی ذاتشان قرار گرفته تا بتوانند در خفا دندان‌هایشان را در تن یکدیگر فرو کنند و با لبخند به موفقیت‌های کوچک روزمره‌شان که با پس زدن دیگری از آنشان شده چنگ بزنند. آدم‌هایی که من می‌بینم، ترجیح می‌دهند همیشه گربه‌ها را به جای ناز کردن، دنبال کنند؛ نوازش کردن حیوانات پشمالو باعث خنده‌ی شادانه‌ی موجود کنترل‌گر و لذت‌طلبی که در زیر پوسته‌ی خوش‌خط‌و‌خالشان جا خوش کرده نمی‌شود. با این بیانات، شاید بتوانم بگویم من از ابتدا انقدر تاریک نبوده‌ام، من با احساس سوزش به هنگام تماشای این «جرایم» که تنها بهای آزادی‌شان از قفسِ ممنوعه‌ها، آسان‌گیری های احمقانه‌ی آدم‌های اطرافم به هوای میلشان بود، سودای «خوب بودن» را در سر می‌پروراندم. به هرحال، من تا کنون به حیوانات پشمالوی اطرافم آسیبی نزده‌ام، هرچقدر هم که تشنگی روحم برای تمام کردن این صحنات خفت‌بار را به تمنای یک کشتار حس می‌کردم، البته ناگفته نماند؛ تا چندسال پیش. ---- لطف کوتاه نگهبانان گوشت‌تلخ برای «استراحت دادن» به زخم‌های بی‌پناهم که تمام شد، انگار که برای خروش فریادهایم مشتاق باشند، چشمان عاجزم را با غل‌وزنجیر‌هایی که تنها می‌توانستم آنها را با قفل شدن سرم در جهت تصاویر درحال پخش بر روی پرده‌ی خاطراتم حس کنم، اسیر کردند. من بارها و بارها لرزش خود را در همین لحظات حس کرده‌ بودم، خط آخر سرنوشت شوم من به طول قرن‌های بدون وقفه، در جریان بود. امید در این جهان مفهومی پوچ بود، امید به تغییر، آن‌هم زمانی که اینجا هرچیزی همانطور بود که می‌بایست باشد، دردها همان‌قدر برانگیزاننده‌ و فرسوده کننده‌بودند که اعمال گذشته، سخیف و به دور از رضایت این عفریت‌ها، چیزی جز گزافه نبود. من هم تنها اجازه دادم تا «مکافات عمل» در اوج نفوذ خود به درونم، با آتش خاطرات عذابم دهد. پس از مدتی، تقلاهایم برای نابودی با توقف تعجب‌آور شکنجه از سمت نگهبانان، به نفس‌های بریده بریده‌ و لرزش‌های ناآرام تبدیل شد. هنوز اجازه حرکت یا چرخاندن سرم را نداشتم، صدای قدم‌هایی ثابت و آرام را می‌شنیدم، تصور اینکه عفریتی دیگر برای به اجرا درآوردن شیوه‌ی جدیدی از شکنجه‌ بر روی جسمی که حتی نمی‌توانستم آنرا جسم خطاب کنم، بر روی این کالبد پر از دردم در راه است، نفس‌هایم را بی‌قرارتر و لرزش‌هایم را شدیدتر می‌کرد. اما قدم‌ها که نزدیک‌تر شدند، می‌توانستم نور را احساس کنم. شک و حیرت افکارم را چنگ زد؛ نور؟ اینجا؟ یک «انسان» دیگر اینجاست، در میان جهنم، و حالا کنار من قرار گرفته؟ «صدای ضعیف و بلند کمک‌ خواستنت را از فرسنگ ها آن طرف تر شنیدم و به کمکت شتافتم. طوری داد میزدی که گویی دارند ناخن هایت را میکشند و شکنجه ات میکنند. البته اینجا، داستان همین است. اما صدای تو آشنا می‌آمد و همچنین، سال هاست که زندانی جدیدی اینجا احضار نشده‌.» احساسی میگفت که او مرا مدت هاست که میشناسد‌. مرا به یاد و خاطر داشت و همچنین، مرا «آشنا» صدا زد. آشنا، چه کلمه عجیبی، در دنیایی که اعتماد کم باشد شناخت وجود ندارد و آشنایی درحد کلامی صورت میگیرد. طوری‌است که انگار دو یا چند نفر، قرار نیست دوست باشند، ولی همچنین روابطی هم دارند. من در این دیار، تنها آشنایی که میشناسم، خاطرات و فیلم های روی پرده است و بس. حتی خودم را با یک فرد فراموشکار هم نمیتوانم مقایسه کنم، آلزایمر بیماری‌است که افرادی که مدت ها پیش میشناختی را، به یاد می‌آوردی. اما مال من، هیچ. «بله درست است، خودت هستی. همان "میمکس" قدیمی. همان فردی که تنها کافی بود برای ثوانی ولش کنند و او دوباره غرق فکر و خیال ها شود. البته من هم همینطور هستم. درواقع برای همین بود که دوست بودیم و من را شایسته حرف زدن، انتخاب کردی. چیزهایی را از اینجا شنیده‌ام. اینکه انگار ذهنتان را شستشو میکنند. کاری میکنند که چیز دیگری یادتان نباشد. چقدر بد..» جوابی نمیدهم. او بالاخره از سایه در می‌آید و پاورچین پاورچین به سمت من، کسی که مثل یک مترسک از چوبی آویزان شدم تا آماده موج بعدی شکنجه هایی شوم که دیگر طعم دردش از بین رفته است. تنها دردی که از بین آنها قدیمی نمیشود فیلم هاست.
او مرا برانداز میکند ولی من حتی نای بلند کردن سر و صورتم را ندارم تا شاید، او را به خاطر بیاورم. احتمالا بخاطر مقدار خونی که از بدنم رفته باشد. فکرمیکنم آنقدری هست که یک خانواده خون‌آشام را برای ماهی سیر کند. از این پرده ها چیزی را یاد گرفتم. اینکه جمله «بغل میخواهی» از سوزناک ترین جمله‌هاست که بعد ها در خاطراتت مرور میشود و تا ریشه تو را میسوزاند. مخصوصا وقتی آن را از کسی که امید داشتی و عشق ورزیدی، شنوا شوی. مخصوصا وقتی از او بعد از لغزنده شدن رابطه‌تان، شانس دوباره بخواهی. مخصوصا وقتی در این جهنم خراب‌شده باشی. «نترس برایت پانسمان و چسب و چیزهای پزشکی آوردم. شنیده‌ام که هر نوبت استراحت نزدیک-..» -سی دقیقه. حدودا سی دقیقه زمان استراحتشان است و سر ساعت شش عصر، شیفتشان را عوض میکنند که نزدیک سه ربع ساعتی طول می‌کشد. «اوه مرد، چقدر صدایت بم تر شده.» فکر کنم دلیلش را بدانم. با اینحال خودم هم به این ها دقت نکرده بودم. بخواهم حالم را تعریف کنم، مثل کسی هستم که در ناکجاآباد اقیانوسی، روی آب شناور مانده ام. نا امید از هرکمک و کشتی نجاتی. نا‌امید از اینکه بتوانم دقیقه دیگری زنده بمانم چرا که حالا چهارروزی میشود آب نخوردم. غذا؟ حتی به یاد نمی‌آورم آخرین وعده ای که خوردم کی بود و چه مزه ای داشت. همینقدر نا امیدم. با همه اینها میتوانم چیزهایی که در یک فرد نهفته، وقتی حرف میزند را بفهمم. -تو هم مثل من زخم خورده ای، نه؟ مطمئنم، او هم مثل من است، یا بوده. وگرنه دلیلی ندارد که اینک، اینجا باشد. ۱.۶ و ۱.۷ ( با تغییرات ) تشکر فراوان از @Thethinking .
Ali Sorena - Topic17094087621536587495.mp3
زمان: حجم: 4.2M
همین موزیک خودش یک داستان کامله.
A man who has NOTHING to lose, is SCARY..!
همه میپرسیدند «سرگردان یعنی‌چه؟». جوابی برای هیچکس نداشتم، زیرا در طول زندگی ام بین همه انسان ها سرگردان بودم، صرفا آدم موقت زندگی همه بودم. صحرا بهترین مکان برای «سرگردان» شدن بود. شن ها یاد دادند، چیزهایی که انسان ها قادر به آموزش آن، نبودند. حداقل، از نوع خوبَش؛ و آن هم این بود: «هیچوقت هیچ چیز از هیچکس بعید نیست‌.» ستاره ها هم همیشه راهی را نشان می‌دادند که هیچ‌ انسانی نشان نمیداد: «همیشه در آسمان‌ِ احساسات، کسی هست که برایت بدرخشد.» مهتاب آنطرف، نوری داشت که از هیچ‌انسانی نمی‌تابید. علاقه ای به عادی نبودن نداشتم، منتها بعضی وقتها از اینکه عادی نبودم خوشحال بودم. درست است، سرگردان تنها، اسمم نیست، فقط کلمه‌ایست که با آن، امکان تعریف تمام‌ احساسات من را دارد و گویاست. ۱.۷-۵`۱ : S ( با تغییرات )
هدایت شده از "Pause"
"مردم به دو گروه عادی و غیر عادی تقسیم میشوند افراد عادی باید اطاعت زندگی کنند و حق تجاوز از قانون رو ندارند ولی افراد غیر عادی حق هرگونه جنایات و تخلف از قانون رو دارند فقط به خاطر اینکه غیر عادی هستند" داستایوفسکی
«خیلی خب پس از هفته ات بگو. ولو احتمال نمیدهم بجز درد تجربه دیگری در این دریای خون و فیلم از کتاب زندگی ات، بجز شکنجه و شومی و شواره ای از غم، کرده باشی ولی فقط این را بدان که میتوانی با من صحبت کنی. حرف بزن و آخر، از خودت برای لحظات کوتاهی جدا شو. خو بگیر با امید و روشنایی، هرچند برای آن ابتدا خروج از این دوزخ محتاج است. ولی شاید یاری رسانت من شوم.» -از هفته‌ام؟ ..من همیشه از خودم متنفر بودم و هستم. از خودم بیزارم..سعی میکنم خودم رو بطوری، بی درد یا دردناک، سخت یا آسان، به اشتباه یا از سر کمک، بکشم. مشکل این است که نمیشود. هردفعه از ترس رو به این کار را برمی‌گردانم. و مطمئن باش، این دفعه فرق میکند. حالا اگر فرصت کوچیکی هم داشته باشم و خدا به من بدهد، از او سرپیچی میکنم و کار خودم را در لحظه ای، تمام میکنم. اورثینک و به سقف خیره شدن و ساعت ها هدر کردن دیگه تبدیل به روزمرگیام شده. «همین اشتباه توست! تو فقط فرد درستش را نیافتی! هنوز فرصت با تو همدم میتوان باشد. اینکه یک‌بار اشتباه ک-..» حرفش را مثل اعدام شدن جاهلی توسط یک شوالیه که شمشیر برنده اش را به بالا میبرد و بعد از خواندن یک خطبه برای خطاب کردن خدای خویش، برای به پایان دادن عمر جاهل؛ به پایین می‌آورد و گردن نازک و ظریفش را قطع میکند؛ قطع کردم. -اگه اون فرد درست نبود و من آدم بد نبودم، حداقلش پیش او از خودم متنفر نبودم. جهنم، حتی یادم میرفت که تنفری از خودم داشته باشم. من برای او نقش یک فرد رمانتیک را بازی کردم. فکر‌میکردم برای او بهترین یارم، یار دیرینه. ولی حالا...حالا دارم فیلم هایی که بازی کردم را تماشا میکنم و مینگرم؛ و متوجه میشوم‌ که چقدر بازیگر بدی بودم. همانطور که همیشه هستم. همانطور که یک عقرب تغییر نمیکند و به لاک لاکپشت حتی بعد از کمک‌ به او، حمله میکند؛ عوض نمیشوم. ما مسابقه ای دادیم، مسابقه ای که در آن‌ من برنده بودم. من او را بیشتر دوست داشتم. یعنی بهتره بگم یادم رفت که از خودم متنفر باشم چون با اون بودم.. خوشحال بودم چون تونستم با اون خاطره بسازم و .. برای اولین بار حس‌ کردم یک نفر احساسی که من بهش دارم رو بهم داره. البته تو اون مسابقه من بردم؛ من بیشتر دوستش داشتم. او شاید بتوانیم بگوییم، تنها فرد زندگی من بود. میخواهی از هفته ام بدانی؟ این بود. یک خبر هم برایت دارم، این فقط داستان یک هفته ام نیست، داستان همیشه ام هست. من به همه کسانی که نزدیک به من هستند ضربه میزنم. بدون اینکه بخواهم، بخاطر شخصیتی که دارم، بخاطر قتل هایی که کردم.. همه‌اش، فقط و فقط تقصیر من است... «میدانم کمکی نمیکنه.. ولی او دیگر رفته.. نمیخواهم نه تو، و نه او را مقصر بدانم ولی همینی که هست.. بجز این هم نیست.. تو آدم‌ هارا میکشتی و حالا یکی از آن آدم ها توانسته تو را بطور کامل تخریب کند.. تو از آدم ها بدت می‌آمد و حالا او توانسته همچین کاری کند...» -حرف‌ حق جوابی ندارد، بلی؛ او فقط یک آدم بود ولی همچنین ضعف من بود چرا که او را به‌ خودم راه دادم. او تنها کسی بود که واقعا من را درک کرد، واقعا من را مهم‌ خواند و اعتمادبه‌نفس را در من جوشانید. اما آخر من او را هم کشتم. منظورم عشق است. من عشق را کشتم. همان‌گونه که قرار است خودم را بکشم. کسی قدم های محکمی به سمتم برمیدارد. با بوت های چرمی سنگین به مانند پاهای یک غول منظم، به سمتمان حرکت میکند. او زندانبان و شکنجه‌گری نیست، در این چندروز به تمامی صداها با دقت گوش میدادم. این یکی فرق میکند، دوحالت است. یا برای تمام کردن من آمده، یا رئیس آنهاست. همان کسی که درموردش آن پیرمرد حرف میزد... «پس بالاخره فهمیدی چرا اینجایی» با صدای بمی این را میگوید. قبلا آن را شنیده ام، نه تنها قبل از ورود به اینجا، بلکه حتی در زندگی‌ام.. پوس‌خندی میزنم و سپس میگویم: -در حقیقت، من همیشه همینجا بودم. شاید ماشه تیر آخر به سمت مغزم را من کشیده باشم، اما تو..تو دستور آن‌را دادی.. همه چیز برایم روشن است؛ هرچند دیگر فرقی هم نمیکند. چیز ها برایم بی اهمیت هستند، همانطور که من برای خودم بی اهمیت بودم. چیزی برای از دست دادن ندارم، متاسفم که این را میگویم اما، حتی شکنجه هایت هم برایم چندان دردی ندارد. همه‌اش حسی به من میگفت که می‌آیی یا اتفاق خاصی می‌افتد. شاید هم از عمد است اما من کلتی که پشت دیوار برایم قایم کردی را پیدا کردم. متشکرم آقا. و بعد از آن، یک بار برای همیشه، کلت مدل ۱۱۱۹ فلزی نقره ای رنگ را کمی بالاتر گیج گاهم میگذارم. و سپس بهترین نشونه گیری‌ام‌ را میکنم، و درنهایت... بوم... ۱.۸-۶ و ۱.۹ ( با تغییرات )
Notes.
«خیلی خب پس از هفته ات بگو. ولو احتمال نمیدهم بجز درد تجربه دیگری در این دریای خون و فیلم از کتاب زن
زندگی من مبهم است. حس میکنم استراحت طولانی کردم و حالا دارم‌ کم کم بیدار میشوم. احساس میکنم با اقیانوس یا به هرحال، ظرف بزرگ و پری از آب یکی شده ام و برجهت حباب ها که به سمت بالا میروند، من غرق تر و به سمت عمیق تری کشیده میشوم. همینطور که درحال چرخش به دور خودم همزمان با پایین رفتن هستم تکه پنجره هایی را میبینم که من را با دید سوم شخص از خودم نشان میدهند. من را یاد صحنه ای که دختر ایتان وینترز، دقیقا مثل الان من درحال غرق شدن در دریایی که گویی، آب شش بهمان داده‌اند و همین ترسناک تر است؛ می‌اندازد. به هرحال، هرچه که هست. سازنده این ساختمان و سازه یک مهندس رمانتیک و درام است. او فیلم ها و سریال هارا معتاد است؛ سعی میکند زندگی و محل زندگی‌اش را از آپارات ها و پرده ها پر کند و هرجا که دلش خواست با آرامش تمام، تماشا کند آن مجموعه‌ای که از فیلم ها برداشته را. مهمان هایش را با وسواس خاصی انتخاب میکند، نه فقط آن، قبل از انتخاب مهمان سبک مورد علاقه‌شان هم بلد است. چقدر حیف که در راه بدی استفاده میکند. شاید هم نه! به هرحال زندگی کسی که همیشه به غم و ددی گذشته، چیز خوبی ندارد. همینطور که به پایین میروم و این حرف هارا در ذهنم میزنم، به یک‌باره به بالا کشیده میشوم.. امیدوارم این به معنای زنده شدنم نباشد، چقدر مسخره و ضدحال..! ۲.۰
Notes.
https://eitaa.com/godhelpmeplease/1848
ما که نویسنده نیستیم ولی اون هست. حتما ازش حمایت کنید🙏