درمورد چیزایی که مینویسم باید بگم نمیتونم بصورت منظم براتون ارسالش کنم.
چون این "حس نویسندگی" یا هرچیزی که بهش میگن بعضی وقتا میاد و اکثرا ساعتای ۲ یا ۳ شب هستش.
پس آره انتظار نداشته باشید هرروز یچیزی بذارم🙏
دوست ندارم اسم خودمو نویسنده بذارم ، چون نه جدی دنبالش میکنم نه سطح کافی رو دارم که به خودم همچین اصطلاحی بدم.
ولی اگه میخواستم اسمی و لقبی برای خودم درنظر بگیرم ، حتما "نویسنده معترض" یا "نویسنده خشمگین" ، مطمئنا خوب بود.
من کسیم که دوست دارم درمورد چیزهایی که آزارم میدند با کسی حرف بزنم ولی مشکل اینجاست شنونده نیست.
مشاور؟ تاحالا چند بار مشاوره رفتم و تمام مشاور هام ، فقط پول پرست بودن.
۴۵ دقیقه زمان ، ۶۰۰هزارتومن هزینه ، درصد تاثیر گذاری : ۰ ، دلیل : تلف کردن زمان محدود مشاوره با مثال های فوق العاده زیاد و حتی اهمیت ندادن به موضوع و برداشت یک تاپیک سطحی از یک مشکل بزرگ.
تنها همین باعث میشه مجبور به ادامه جلسات بدی و بعد از ۵/۶ جلسه ، متوجه میشی نزدیک ۳ میلیون خرج جلسات کردی ولی مشاور همچنان بهت میگه "بیا براش راهحل پیدا کنیم." و دوباره به گفتن چرندیاتی که هرفردی میدونه میپردازه.
"مشکلت اینه با مردم جامعه مشکل داری؟ اوکی بیا برات توضیح بدم هر اتفاقی که میوفته داخل مغز چجوریه.
شماره ۱و۲: کار های احساسی و غیر احساسی.
بیا براش مثال بزنیم."
حدودا ۲۰ دقیقه بعد.
"حالا میتونیم بریم سراغ بعدی ، شماره ۳و۴ : کارهای ارادی غیر ارادی. مثال براتون میزنم. مثلا...."
دوباره ۲۰ دقیقه بعد.
"پس کاملا روشن کردم براتون با مثال هام. حالا بریم ۵و۶ ، اوه چقدر بد تایممتون تموم شد. جلسه بعدی درمورد بقیش حرف میزنیم."
مشکلی که داره اینه هیچ ربطی به فاکینگ جامعه ستیزی نداره این قضیه.
با مثال ها زمان روهدر میدن و از طلا بودن وقت حرف میزنن.
اوه وایسا ببینم ، تقریبا همه اینجوری نیستن؟
👤"من یه ایرانیم؛ تورم ، رانت و خیلی بد بختیای دیگه داره منو زجر میده و حتی نمیتونم اعتراض کنم."
👤من یه ایرانیم ؛ من نه میتونم با این شرایط زندگی کنم نه میتونم بمیرم. چون حتی برای مردن هم نیاز به +۱۰۰ میلیون تومان پول دارم.
نه امیدی برام باقی مونده نه شانسی...
یه زمانی با این قضایای تورم و مشکلات شوخی میکردیم و داخلش اغراق میکردیم ؛ ولی ناخودآگاه داشتیم آینده رو پیشبینی میکردیم ، جالب نیست؟
Notes.
دوست ندارم اسم خودمو نویسنده بذارم ، چون نه جدی دنبالش میکنم نه سطح کافی رو دارم که به خودم همچین اص
این رو یکی دو ماه پیش نوشتم داخل تلگرامم گذاشتم تکراریه، دوستانی که خوندن بدونن تغییری نکرده
( اگه اهمیتی میدن )
Notes.
دوست ندارم اسم خودمو نویسنده بذارم ، چون نه جدی دنبالش میکنم نه سطح کافی رو دارم که به خودم همچین اص
آره اون زمان "،" "؛" و "." رو با فاصله از کلمه میذاشتم.
"خب اگر اشتباه کرده باشم چه؟ اگر انسان واقعاً حیوان نباشد چه؟ اگر انسانیت، نوع بشر، حیوان نباشد چه؟ چون اگر حیوان باشد، بقیهی حرف ها دیگر حرف مفت است، یک مشت خزعبلات و تلقینات توخالی؛ و دیگر هیچ مانعی نیست که تو را از انجام کاری که در نظر داری باز دارد؛ و اصلاً همینطور هم هست!"
👤راسکولنیکف(رودیا)
کتاب «جنایات و مکافات»
نوشته فئودور داستایوفسکی
"آدم های ناخوش احوال خواب هایی میبینند که برجستگیشان، زنده بودنشان و شباهتشان به حقیقت فوقالعاده است."
جنایات و مکافات
👤فئودور داستایوفسکی
صدای حرکت کالسکه، جیک جیک پرندگان، زنان پرچانه ای که یک دم حرف میزنند و نفس های بریده بریده من، می آید.
هر روز بدون هیچ امیدی برای روز بعدی بیدار میشوم و میخسبم؛ درحقیقت زمان زیادی را روی تختم میگذرانم چرا که او، تنها کسیاست که مرا به آغوش میکشد.
پس چرا چیریک چیریک کالسکه؟
چشمانم به سختی تکان دادن یک تخته سنگ بزرگ، از جلوی یک منبع نور میتواند مانند شود. با این حال من فرد ضعیفی نیستم، قدرت پلک هایم را شکست میدهم. شاید او سعی به محافظت از من میکند، از گذراندن روز بد بعدی.
با توجه به کالسکه و محیط، احتمالا به قرن های پیش سفر کرده ام: ولی من فقط میخواستم به سه روز قبل برگردم نه سه قرن پیش!
وقتی سکان کالسکه را مینگرم، فردی با یک دست لباس رسمی گران قیمت، شاید حتی بیشتر از نصف پسانداز هایم را پوشیده است. او مطمئنا کارمند یا نوکریاست و مرا به جایی اسکورت میکند.
شاید داخل انگلستان باشم چون، همچین فضا و آدم هایی در کشور من نبودند.(بوی خون هم نمیآید)
شاید بهتر باشد از آن آقا کمک بگیرم؛ ولی قبل از اینکه چکیده ای از سوالات زیادی که در سَرَم غوطهورند، بپرسم با این جواب روبرو میشوم:
«میدونی که میتونم افکارتو بشنوم ، درسته؟»
احتمالا عجیب ترین چیزی بود که امروز میتونستم بشنوم، ولی خب این گویای همه چیز است.
«نه عزیزم ، مطمئنا قرار چیزای بدتری تجربه کنی. به هرحال این فقط مرحله اولشه و این محیط، تنها محیطی بود که توانستم داخل ذهنت بگردم که سبز و زیبا و آرام باشه.»
پس همه اینها در ذهن من است. همانطور که فکر میکردم.
-تورو میشناسم؟
صورتش را به من میکند ، ولی نمیتوانم درکی از صورت او داشته باشم. انگار با قلمی روی صورت او کشیده شده تا نتوانم چیزی از چهره او ببینم. ذهن من خودم را بازی میدهد.
«اگه داری سعی میکنی از صورتم تصویری برداری، بدان که قرار نیست اتفاق بیافتد. فقط مثل یک فرد آلزایمری ثانیه قبل را از یاد میبری.»
خیلی احمقانهاست ولی با اینحال برایم چندان مهم هم نیست.
-خیلی خب برایم اهمیتی نداره، اگه فقط یک خواب یا رویای ساده باشه، مثل همیشه من!ولیکن حوصله ام سر رفته؛ یک راه طولانی و تکراری، انگار هیچ انتهایی نداره. "جایی آرام"! این مردمی که ظاهر مرا برانداز میکنند چه؟!
او قهقه ای میزند و سپس میگوید :
«تا جایی که یادمه، همان کسی هستی که برایت هیچ چیز دیگری مهم نبود. به هرحال باید کمی صبور باشی تا با حقیقت ذهنت روبرو شوی..»
جمله، سرد و شکننده بود. شکنندهٔ من. گویا فرار از اینجا غیرممکن است. شاید باید صبر کنم. تنها، جایی دور افتاده و سرد، منتظر برای چیزی. مثل همیشه.
نه سرنوشت من عوض میشود، و نه من.
۱.۱
#تمنا ( با تغییرات )
Notes.
صدای حرکت کالسکه، جیک جیک پرندگان، زنان پرچانه ای که یک دم حرف میزنند و نفس های بریده بریده من، می
دوستان عزیز، درمورد این "داستان" باید بگم که این رو خیلی وقت پیش نوشتم. درست زمانی که یک جدایی اتفاق افتاد و.. خلاصه تاثیری که گذاشت و تنها روش منظم کردن ذهنم، نوشتن بود و بس.
خیلی وقته از اون قضیه گذشتم و "Move on" کردم ولی خب برای تمرین، گفتم تغییرات زیادی بدم این داستان رو و دوباره پستش کنم. شاید خوشتون بیاد.
امیدوارم مجبور نشم بعدا دوباره برای نظم دادن ذهنم همچین چیزی بنویسم. با اینکه فکر میکنم "نه سرنوشت من عوض میشود، و نه من."