افراد مرده برایم چه کسانی هستند؟ این یک سوال خاصیست که ماه ها پیش یکی از آنها دقیقا قبل از کشیدن نفس آخرش به من گفت. اکثرا آنانی که میمیرانم، آنقدر احمق هستند که لحظات آخر فقط به فکر خودشان باشند و چیزی از وجودشان، همانند آثاری باقی نگذارند. اکثرا فقط به دعا پناه میبرند، انگار که نمیتوانستند قبل از اینها خودشان را پاک نگه دارند و حالا، برای دقایق آخر زندگیشان، تقلا پیش خدا برای زندگی بعدیشان نکنند. فکر میکنند اگر انسان های خوبی بودند من آن هارا میکشتم! با دلایل مختلف و مدارک واحد، قبل از هریک از آنها مطمئن میشوم و حتی بعضا چندباری میخوانم تا بتوانم خوب به چشمانم اعتماد پیدا کنم. من شاید جانی باشم، ولی نه جانی همگان و قاتل دختران هشت یا نه ساله و بیگناه، یا پدر خانواده ای شریف که کار میکنند برای بقا میان تورم و بدبختی و جنگ و فقر، درحالی که سلبریتی ها و سیاستمداران و روشنفکر هایشان به عشق و حال سر میکنند!
او از من پرسید برایم چه کسانی مرده اند. برایم کسانی مردند که تیر آخر را، خودشان به خودشان زدند. تحریک کردند و خودشان تصمیم به پایمالی کردن حق دیگری و کشتن بقیه کردند. برای من آن افراد مرده اند و من فقط کارشان را به پایان میرسانم. من یک قهرمان نیستم خیر، اتفاقا هرکسی را که دوست داشتم هم ضربه زدم و این یکی دیگر از دلایل گوشهنشینی، به همراه هیچکسی من است. اما اشکالی ندارد، حداقل خودم را فداکردم نه برای زنده ماندن خودم قربانی کردن یک ملت را! یک گروه را، افرادی که به من اعتماد داشتند را.
مردمان جدید که فقط با خودبینی پیش میروند، برایم مردهاند. شاید بتوانیم بگوییم تقریبا همه!
مهم تر از همه، من مرده ام. همان اول کار خودم تمام شد ولی حداقل با شرافت مردم. سر خوردن حق و کشتن و ظلم نمردم، سر نبود اعتماد بنفس و وجود خودم مردم. این بهتر از آنهاست، هرچه که باشد، بهتر از آنهاست..!
#Random_Notes_Written_With_Pain
Notes.
افراد مرده برایم چه کسانی هستند؟ این یک سوال خاصیست که ماه ها پیش یکی از آنها دقیقا قبل از کشیدن نف
در حقیقت همانطور که قبلا گفته ام، کسانی که ادعای مرد بودن میکنند، ولی وقتی راه میروند صدای تِک تِک از کفش هایشان میآید، یکی از دسته افراد مرده اند!
ادامه تمنا رو بزودی مینویسم
چندروزی میشه که کلمات خاصی به ذهنم نمیاد و نمیتونم بنویسم. بزودی درست میشه.
از جنتلمن بودن، لقب "بی احساس"اش به من رسید. از محترم بودن جلوی بقیه، "چقدر رسمی هستی"اش به من رسید. از تظاهر، داخل فضایی که میتوانم بدون صدای خودم حرف بزنم و بدون نشان دادن صورتم، نگاه بیاندازم، "چقدر دلقک هستی"اش به من رسید.
شاید هیچوقت خودم نبودم. انگار یک بچه، یک فرد یک چیزی آن پشت ها وجود دارد که حالا سال هاست که یخ زده. نمیتواند حرکتی داشته باشد و فقط...هست.
بعضی وقتها از خودم میپرسم: اگر او را نشانشان میدادم، درموردم چه میگفتند؟
آیا این "بی احساس" بودن من در نظرشان محو میگردید؟ آیا "احمقانه بودن" من، دیگر در افکار و آن مغز بیفکر و کوچکشان، نمیگنجید؟
"اصلا چرا نظر مردم برای مهم است؟" این را درحالی میگویند که وقتی ستیزی را به مجردی نشان میدهم، باز هم یک مشت چرندیات دیگر میگویند. گاها از پرچانه بودن مردم حتی تعجب میکنم؛ چطور میتوانند با کلا یک شیشه، یک بطر کوچک از آب، آنقدر حرف بزنند؟! آیا شهرداری به تازگی آب جدیدی وارد شیر هایشان میکند؟!
در آخر، دنیایی که من میبینم و پیش روست، دنیایی برای آن طفل معصوم یخ زده نیست. زیبایی ذهن من اینجاست که دقیقا همانجا، همان توده و هاله ایجاد شده. پس گویا از عمد بوده.
#Random_Notes_Written_With_Pain