"هیچ شروعی بدون هیچ پایانی نمیاد."
صحیح، فقط چرا همیشه باید پایان بد باشه؟ و شروع خوب. و دوباره همین چرخه تکرار شه تا جایی که حتی به "شروع خوب" هم شک کرد؟
خیر، امیدی ندارم.
برای عشق، برای زندگی، برای شادی، برای خوشبختی، برای «بله»، جوابی که هیچوقت نمیگیرم.
شاید فردا، یا امروز، ساعاتی دیگر، دقایقی پس از این متن، لحظات یا میلی ثانیه های بعدی خودم را از پلی به پایین پرتاب کنم.
شاید رگ هایم را با خشونت پاره کنم و خونم را قبل از بستن چشمانم برای همیشه مزه کنم. شاید خودم را مجرم بشناسم و قبل از اعترافات، به دار خویش را آویخته کنم.
شاید هم از ترسم، هیچکدام را نکنم و فقط خودم را با زنده نگه داشتنم در این دنیا، شکنجه کنم.
#Random_Notes_Written_With_Pain
گلویم خشکیده است.
با نوشیدن مایعات حل نمیشود، لیوان پر شده دست نشانده او، مایع حیاتم است.