از پشت چیزی با سلاحی پاهایم را خرد کرد، یا حداقل من اینگونه فکر میکردم. کنترل آنهارا از دست دادم و ناخودآگاه، زانو هایم خم شدند و به زمین افتادم.
سپس او، همان مردی که من را همراهی میکرد، گویی دستی از آسمان آویز به کُتم کرده باشد و درحال کشیدن باشد، به سمت قصر برد.
نزدیکی قصر موزیک دلنواز و کلاسیکی درحال پخش بود. موزیکی که حس رقصیدن پروانه با نور صبحگاهی اوایل بهار و همراه آن نسیم زیبایی که با گل ها بازی میکند و قاصدک هارا از شاخه میچیند، فوت میکند و تکه تکه پر های آن را جدا میکند و برای لحظاتی از دنیای خودش جدا میشود، تا بتواند پرواز قاصدک های کوچک و ضعیف را ببیند؛ میوزد.
آن موزیک به مانند خیلی چیزها میتوانست درآید. آن موزیک، نامش "مرا ببوس" بود.
موزیکی که زمانی مادرم دوست داشت. موزیکی که با آن، آرامش خاطر میگرفتم.
همانند صدای عشقی که میگوید: خوش آمدی، اینجا میتوانی هرجور که میخواهی باشی.
اما این تنها خوشی این قصر بود.
عاقبت، معلوم شد که آن "قصر" یک زندان بیش نبوده. شکنجهگاه و شکنجهگران به صف برای من ایستاده بودند. من پادشاهی برای آنها بودم و آنها هم با شکنجهگری پذیرا و مهماندار من بودند.
-خــــب، گویا دیگر حتی آزادی هم ندارم.
«هرجور دوست داری صدایش کن. این قصر یا زندان داخل زندگی، درواقع در مغز همه انسان ها وجود دارد، حتی احمق ترینشان.
تنها تفاوت شما، در چقدر زندانی بودنتان است. روانشناسان اسم این زندان را نشخواری ذهنی گذاشته اند. من اسمش را موزه. اهالی اینجا آن را تئاتر و سینما هم صدا میکنند. بزودی دستگیرت میشود که چرا اینگونه است.
این زندان کزایی همیشه هست. از آن راه فرار نداری. فقط شاید در فرار کردن برای مدت کوتاهی مهارت پیدا کنی. وگرنه همیشه اینجاست. اینجا مثل خانه تو است.
زندانی های اینجا دو دسته بیش نیستند. یا کسی را برای یادبود و دوستی نداشته اند.
یا پِی تراما های کودکیشان هستند.
همانطوری که میدانی، تو در دسته اول هستی.»
-پس من قراره زندانی بشم بخاطر کاری که حتی مرتکبش نشدم. تو کسی بودی که این کار هارا کردی! همکارانت چطور؟ آنها هم گردن کسی دیگر را برای پاک کردن گناه خود میگذارند؟ تعجبی هم نیست، به هرحال کار شیطان و تو، همین است!
قهقهه ای میزند و سپس با لحنی متفاوت از قبل میگوید:
«شیطان؟ حالا این لقبیاست که به من دادی؟ فکر میکردم زرنگ تر از اینها بوده باشی، اما خیال باطل! من، حتی مثل یک فرشته برای تو بودم. شاید ظاهر را حفظ نکردم ولی متفاوت بودنت بخاطر من است. من، کسی بودم که تو را مرد، بار آوردم. به تو شیوه آبرومندی و آبرو داری، صبر درازا مدت، بجای جفتک پرانی، رسم راه رفتن را یاد دادم.
من حتی کمکت کردم تا محترمانه و مؤدب قدم برداری!»
-نه، تو فقط من را زجر دادی. همیشه همینطور بود. چه داخل خواب چه بیداری، چه سرگرمی چه کار، چه عشق چه شکست ها. حالا میفهمم چرا اینجا من را آوردی، حالا تو را میشناسم. مثل روز روشن است. مثل عینکی که بر چشمانم زده باشند و حالا تو را کامل و واضح میبینم. اسمت را نمیدانم، ولی..فقط میدانم..فقط میدانم چی هستی..!
«مشکل برای تو همینجاست. مشکل دقیقا همینجاست. هیچکسی تنها نیست و اگه کسی هیچ چیزی نداشته باشه من داخل زندگیش حضور پیدا میکنم. آدمیزاد برای تنها بودن ساخته نشده و اگر کسی تنها باشد دیوانه میشود. فرقی نمیکند کیست، چقدر قوی است و که بوده و هست.
برای همین میگویم، من ناجی تو هستم. اگر تو فقط من را داری، تقصیر من نیست. بخاطر این است که آدم های دیگه ترکت کردند. یا بهتر بگم. فراریشان دادی. حالا بگو، آنها را از سر محافظت از من راندی، یا سر محافظت از خودت؟»
-اعتماد بنفس عجیبی داری. انگار نه انگار که تو من را از یک فرد عادی به یک فرد دیوانه تبدیل کردی. من دیگر نه قلبی برایم باقی مانده نه احساسی و همه اینا تقصیر تو است. اینکه ذهنم را زمانی میتوانستم واپایش کنم و الان حتی نمیتوانم تو را از آن بیرون کنم تقصیر تو است. من دیگر خودم نیستم. خیلی ساله.. بارها سعی کردم جیغ بکشم، داد بزنم، گریه کنم..صدمه بزنم به خودم ولی هیچکدام از این ها مرا نکشت. چگونه درحالی که چشمانم دیگر اشکی درشان نمانده گریه کنم؟ جهنم، خون هم گریه کردم، بعد از آن چی؟ چگونه داد بزنم درحالی که حنجره ام مثل یک گیتار کهنه سال پاره شده از تار و پوست پوست شده، پاره شده است؟ چگونه میتوانم به خودم صدمه بزنم درحالی که رد کبودیاش آنقدر واضح است که الان در بیمارستان روانی ها سر میکنم و با بند، مثل یک حیوان وحشی پیر که گویی خانواده اش را، گرگ ها گرفتند و حالا دنبال انتقام است و دیوانه شده، بسته شده ام؟
«از کجا میدانی؟»
-ها؟ منظورت چیه؟
«از کجا از این مطمئنی که هنوز نمردی. منظورم اینجا نیست. دنیای انسان هاست.»
حقیقتا جا خوردم. پس اگه مُرده باشم باید اینجا جهنم باشد..
«چه فرقی میکنه..به هرحال تو باید وارد سلولت شوی. احتمالا سعی به فرار کنی ولی متاسفم. این میله ها از جنس پولاد یا طلا یا هر فلز سخت دنیای انسانی نیست. این میله ها فراتر از یک سری فلز نا مرغوب شکننده ناچیز هستند.
تا وقتی ملاقاتی نداشته باشی که واقعا اهمیت بده، وضعت همینه.»
زندان، پرده های زیادی داشت و روی هرکدام از آنها یک "خاطره" پخش میشد. همزمان شکنجه هم میشدم. زندانبان بلندقدی، هی به چشمانم ضربه میزد تا خون سراسیمه سرازیر شود.
از آن طرف زندانبان دیگری با سیمی ضخیم و تیغدار، گردنم را گرفته بود و سعی به خفه کردنم داشت. واقعا هم موفق بود.
دیگری آن سو، جادوگر بود. کنترل دست هایم را ازم گرفت و با یک چاقو، زخم های عمیق و قدیمی در دستانم را باز کرد...
همه اینها را قبلا هم تجربه کرده ام.. میگویم چرا آشناست...
۱.۳ و ۱.۴
#تمنا ( با تغییرات )