Notes.
https://eitaa.com/godhelpmeplease/1848
ما که نویسنده نیستیم ولی اون هست. حتما ازش حمایت کنید🙏
اگر بخواهم عشق را تعریف کنم، برایم از عناصر مهم و مختلفش صداقت، پاکدامنی، تعهد، واقعی و درست بودن آن است. اینها شرایط بوجود آمدنش است، البته که از نظر خیلی افراد وجه های زیاد دیگر را فراموش کرده ام یا اینجا به قلم نیاورده ام. اما همینطور است ولی مهم ترین آن برای من، حس درونی برای آن عشق است. توضیحش کمی دشوار است اما میتوان گفت که حس ششم یا غریزه یا هرچیزی که اسمش را میگذارید، حس راحتی کند و احساس اهمیت داده شده داشته باشد. حس اینکه آن عشق واقعا دوطرفه است و هرگاه مضطرب از اینکه زوری و با فشار رابطه ساخته نشده باشد و واقعا چیزی بین آن دو، (البته از آنجایی که درمورد نظر خودم حرف میزنم خودم) وجود داشته باشد. عشقی واقعیست که حتی صبر برای به ثمر رسیدن آن هم شیرین باشد.
البته که با نظرات من حقیر قوم های زیادی مخالفند و حتی به قیافه و ظاهر راضی میشوند، ولی باور کنید من فراتر از آن را گذرانده ام..
اگر بخواهم زبان عشق بازی خودم را تعریف کنم، میتوانم از آن بگویم که برای فرد درستش حتی حاضرم مثل یک شوالیه باشم. (باشد قبول! بخاطر لباس هایشان هم هست!) و با تمام وجود محافظت از او را به جان خویش بخرم و به جنگ با تهدیدات بروم و موانع را حتی از بین ببرم و بکشم. اما همچنان میگویم، برای عشق واقعی. اگر درستش باشد، وقتی پی محافظت و شوالیه بازی ام روم، او هم پشت به پشت من درحال جنگ است! او هم اگر خطری تهدیدم کند جلویش میایستد و جانفشانی میکند. هرچند من نمیگذارم، ولی حاضر است!
این نکات حاصل تمنا های فراوان و فریاد و اشک های ریخته شده زیاد بوده.
هرچند که به قول معروف "دل نمیفهمد"، و دیگری هم میگوید "با خنده ای در تلهی عشق افتادیم."
همه اینها همدیگر را توجیه میکنند. کار دل و عشق و عاشقی همین است. پیچیده و سخت برای درک کردن آن.
چه کسی میداند، شاید بعد ها نظرات ما به عنوان تلمیح، در نوشته ای به کار رفت..!
امروز تصمیم گرفتم شاخه ای از افکارم رو بنویسم. اینا جزو داستان تمنا نیستند همینطوری از نظرات خودم بود
شاید زیاد از این کارا کنم بنظرم باحال اومد نمیدونم چرا.
Then to the rolling Heaven itself I cried, asking, "What lamp had Destiny to guide her little children stumbling in the dark?"
And- "A blind understanding I" Heaven replied
👤Omar Khayyam
یک روح خسته ام.
شاید سال ها باشد که نخوابیده ام و همه جا سرگردان بوده باشم. به هرحال مدت زیادی بود که احساس آرامش نکرده بودم، احساس اینکه قلبم جای درستیاست.
احساس وجودیت میکنم. به خشکی برگشته ام و نفس میکشم. زنده ام. البته نه همانند نوزاد تازه نفسی که امید زندگی داشته باشد و چیزی که بخواهد، یک اسباب بازی یا شیر مادر است. نه. همانند حشره ای که بعد از له شدن و ناامیدی از ثوانی دیگر برای زندگی، سخت جان بودنش به خودش ثابت میشود و همچنان میتواند نفس بکشد. ولی بخاطر درد زیاد، مردن را ترجیح میدهد. همانطورم.
وقتی چشمانم را دوباره به سختی، همانند چندروز پیش، باز میکنم و همه اتفاقات ساعاتی پیش..شاید دقایق شاید ثوانی شاید حتی...روز هایی پیش را مثل تعدادی عکس که از جلوی چشمانم رد میشوند، به خاطر میآورم. بلی من زنده ام. و حالا بالاخره او را به یاد میآورم. همانی که با من حرف میزد. او، "سرگردان" بود. اسمش این است، حالا درک میکنم چرا آن حس غلیظ را نسبت به اینکه او هم شبیه من است میگرفتم.
وقتی به دور و برم نگاه میاندازم خودم را داخل غاری پر از سکوت پیدا میکنم. تنها صدای نزدیک، صدای سوختن مشعل است و بس. این سکوت پرسروصدا کرم میکند. اینکه تنها چیزی که میشنوم، سیاهی است.
پس هنوز زنده ام. البته انتظار دیگه ای هم نداشتم، اگر او بخواهد من را شکنجه کند، همانطور که این همه سال کرده است؛ با یک تیر ساده به مغزم و منفجر آن، از بین نمیروم و فقط یک پاره درد برای شکنجه ام است. هرچند دردناک بود، و ولو من مازوخیسم نیستم، اما اینکه امیدی برای چیزی داشتم، حتی برای مرگم، دردش را خوشمزه کرد.
دوباره صدای قدم زدن میآید، گویا قرار است دوباره به سلولم بازگردم.
«نترس، منم سرگردان. کمی پیش باهم حرف زدیم، جهت اطلاع! به هرحال فرصت نشد بیشتر حرف بزنیم.. میخواستم یادآوری کنم که من توانایی درکت کردن تو را دارم درواقع-..»
-میدانم، همه را به یاد آوردم. تو را میشناسم، میدانم چه دردهایی کشیدی، برای همین بود حس تکیه و اعتماد را چندی پیش به تو داشتم.
«این عالیاست! تنها مشکل این است که آن سرگردانی که در سلولت دیدی دقیقا خودم نبودم. درواقع روحم بود. حالا شاید بخاطر این فرار -درواقع خودم خارجت کردم- مجازاتی شوی و این قضیه نتواند کمک حال تو باشد؛ اما میتوانیم کمی صبر ک-..»
یکباره صاعقه ای به مغزم میزند. همانند رعدوبرقی که به چمنزاری همراه باران و طوفان شدید میبارید و میوزید، میزند و خیلی از چمن ها و سبزه های نزدیک آن انفجار را میسوزاند، به مغزم برخورد میکند.چشمانم میسوزد و دوباره سیاهی. دوباره منتظر یک برخورد با گیجگاهم، البته این دفعه آن را حس نکردم..
۲.۱
#تمنا ( با تغییرات )
هدایت شده از Pause Music | پاز موزیک 🎧
Ali Sorena | PauseMusicShabe Sarde Kalanshahr.mp3
زمان:
حجم:
3.5M
یکی از پرمعنی، و زیبا ترین موزیک هاست.
ɴᴀᴍᴇ: Shabe Sarde Kalanahahr
ᴍᴜꜱɪᴄ ɢᴇɴʀᴇ: #Rap / #RnB / #Iran
ꜱɪɴɢᴇʀ: #Sorena
ᴄʜᴀɴɴᴇʟ: 『 @PauseMusic 』
ᴛʜᴀɴᴋꜱ ꜰᴏʀ ᴊᴏɪɴ✨💫