هدایت شده از "Pause"
wifiskeleton, i wanna be a jack-o-lanternNope your too late i already died.mp3
زمان:
حجم:
1.3M
"عصر بخیر📀"
ʜᴀꜱʜᴛᴀɢ: #Music
ᴄʜᴀɴɴᴇʟ: 『 @PAUSEDaily1』
ᴛʜᴀɴᴋꜱ ꜰᴏʀ ᴊᴏɪɴ✨
گوشه گیر بودم، میتوانیم بگوییم همیشه.
آنقدر که حتی وقتی به پارکی میرفتیم ، اگر تنها یک کودک دیگر درحال بازی بود، تصمیم میگرفتم یا برگردم یا آنقدر بایستم تا او برود؛ هرچند که تا آن زمانی که انتظار میکشیدم، بچه های دیگر می آمدند.
همبازی نداشتم و فقط خودم بودم. هیچوقت کفش های رنگی و کودکانه و صدا دار نپوشیدم، لباس های رنگارنگ نپوشیدم.
البته منصفانه نیست که این را نگویم؛ آن زمان واقعا میخندیدم.
نیاز به تظاهر و "ماسک روی صورت خودم گذاشتن" نبود، دلیلش به کل میتوانست داخل جمله «بچه است دیگر. بزرگ که شود و رسم انسانیت را یاد گرفت، با حال مقایسه اش کنید.» از همان ابتدا به من یاد دادند مردم، قرار نیست درکی کنند. قرار است تنها همان چیزی که خودشان میخواهد درست در آید و این، از اولین درس هایی بود که خودم یاد گرفتم..
نمیدانم درموردش باید بگویم متاسفانه یا خوشبختانه، ولی راه من این بود و هست.
رفته رفته این را یاد گرفتم که بهتر تقلید کنم
شخصیت دیگر، برای هر فرد یا گروهی از افراد بسازم.
ساده تر بگویم، خودم نباشم.
۱.۱-۱ : M
به قبرستان ها هیچ احساسی ندارم، هیچوقت نداشتم. نه ناراحتم نه چندشم میشود نه هیچی. فقط سنگ هایی که از خاک بیرون آمدند.
اگر جنازه ای هم از نزدیک میدیدم واکنشی نشان نمیدادم، شاید حتی خوشحال میشدم
به هرحال من یک "روانی" هستم. البته من خودم دلیلش را ژن و شاید حتی ارث خانوادگی میدانم. اما مردم، اگر درون من را ببینن فقط یک جمله کوتاه میگویند: «تو یک روانپریش بیش نیستی!»
این جمله بسیار کوتاه، اما بلند برای من. چرا که تصمیم گرفتم به هیچکس آن قسمت را نشان ندهم؛ پس اگر کسی این را گفته..قرار نیست برای مدت زیادی زنده بماند.
اما این قبرستان فرق میکند. آن مرد بدون صورت اجازه پیاده شدن میدهد و خودش همراهی ام میکند.
احساس عجیبی به آن قبر ها دارم. جنازه ها نبشقبر شدند و همه آنها را میتوانم ببینم و بدون لحظه ای درنگ، به یاد بیاورم.
داستان هرکدام را میدانم؛ و میدانم از همه آنها متنفرم.
آنها من بودم. شخصیت های من بود، البته بهتر است بگوییم شخصیت هایی که طی زمان ساخته بودم.
همه آنها را به خاک سپرده بودم و سعی به فراموش کردن آنها، نیز داشتم.
همیشه سعی میکردم با جامعه یکی شوم با اینکه جامعه ستیز بودم. از همه آنها تنفر خاصی داشتم، حتی اگر جلویم جان میدادند ذره ای اهمیت نمیدادم. اما تظاهر، کمک کننده بود.
همچنین یادم میآید که شریک جرمی داشتم؛ البته نمیدانم امروز برای آن قتل ها به اینجا آمدم یا اتفاقی که چندروز پیش افتاد.
زمان ثابت کرد شخصیت اصلی خودم هیچوقت طرفدار ندارد، هیچکسی شبیه من نیست ؛ معشوقی ندارد و تنهاست.
آخرین بار همین چندروز پیش بود که شخصیتی ساختم ولی دوباره خاک شد. به هرحال تصمیم فقط خودم بودن را ندارم تا شاید وقتی که فرد درست را ملاقات کنم.
۱.۱-۲ : M
#تمنا ( با تغییرات )
اگه گیج شدید درمورد اعداد زیرش باید بگم که برای مثال
X.Y-N/R : M
X.Y-N : S
X: چپتر
Y: اپیزود
-N: بک استوری که با ":" میاد
: M: یعنی بک استوری کاراکتری بنام اِم
/R: اسلش و یک عدد که برای اپیزود های مِیل باکس میاد.
-N : S: بک استوری کاراکتر دوم داستان
برای مثال
۱.۷-۵/1 : MailBox
اینجارو بیشتر برای محلی برای خودم گذاشتم. برای اینکه خودم باشم. بدون سانسور، بدون پرده گذاشتن شخصیتم. بدون دلقک بودن و احمقانه رفتار کردن..
تب شدیدی داشتم، انگار در لحظه ای آن باغ زیبا و سرسبز تبدیل به پاییزی، بدون زیبایی و زمین مرده و قبرستان های بدون پایان، ظاهر شده بود.
انگار چند استکان نجسی خورده بودم. مستِ مست بودم.
بقول داستایوفسکی معروف
«آدم های ناخوش احوال، خوابهایی میبینند که برجستگیشان، زنده بودنشان شباهتشان به حقیقت، فوق العاده است.»
ناگهان صدای بَمی آمد و شروع به سخنرانی کرد:
«فکر میکنی کی میتونی قبول کنی اونا ترکت کردند؟»
-هیچوقت؟ هیچوقت از یاد نمیبرم ظلمی که به من کردی، آدم هایی که از من گرفتی. مخصوصا اونایی که برام مهم بودند رو..
انگار داشتم سرودی را میخواندم که از حفظ بودم. انگار میدانستم او کیست؛ و گویا کنترل زبانم را از دست داده بودم. فقط میگفتم و همراهی میکردم..
«میتونه خیلی کم، تقصیر من باشه. به هرحال همیشه من باهات بودم ولی خب خودم را انقدر ها نشون نمیدادم؛ فکر کنم الان تایید کردم نظریه اینکه منی هستم یا نه. شاید دلیل اینکه با آدما فرق داری و عجیبی منم. شاید زندگی ساده رو ازت گرفتم، ولی بیا اعتراف کن و بگو که خیلی جاها بدردت خوردم، کمکت کردم، هان! حتی نجاتت دادم. بهت تمرکز بخشیدم و صبرتو زیاد کردم.»
- تو زندگی یک آدم رو تباه کردی. تو کسی بودی که باعث شدی بی احساس به انجام اون قتل ها باشم. شاید، فقط شاید یکسری از حرف هایت درست باشه ولی تو همهی آدما رو ازم گرفتی. آنها به درک! من رو از من گرفتی! خودت میدانی من از همهی آدمای جهان بدم نمیاد و اندکی از آنها را میتوانم تحمل کنم. ولی تو حتی اونارو هم ازم گرفتی! تمام این جنازه هایی که میبینی بخاطر تو بود! بخاطر این بود که مردم رو از تو فراری بدم و فقط خودم را قربانی کردم. سعی کردم نشونش ندم؛ خرابکاری تورو جمع کردم. اجازه ندادم هیچ کسی بجز تعدادی ببینه؛ "من" رو!
من حتی اجازه عاشق شدن یا این احساسات نامرتبط با من رو داشته باشم.. بنظرت، اینا برای من خوب بود؟!
چیزی نمیگوید.
انگار بدون اینکه متوجه شوم، فضای دور و بر کاملا تغییر کرده است. حالا حتی درخت های مرده و شاخه های تیزی که دارها از آن آویزان شده اند هم آن پشت ها نیست.
دیگر نه جنگلی باقی مانده، نه کالسکه ای و نه اسبی. حالا فقط یک قبرستان باقی مانده که نزدیک آن یک قصر بزرگ است.
احساس خوبی به آن قصر ندارم. بنظر ترک شده و خراب است.
بدون اینکه بخواهم پوزخندی میزنم، همه اینها داخل ذهن من بوده و انقدر هم ذهنم ترسناک است..
۱.۲
#تمنا ( با تغییرات )
Notes.
ɴᴀᴍᴇ: Moon ᴍᴜꜱɪᴄ ɢᴇɴʀᴇ: #Rap ʙᴀɴᴅ: #FarzadGhadimi ᴄʜᴀɴɴᴇʟ:『 @PauseMusic 』 ᴛʜᴀɴᴋꜱ ꜰᴏʀ ᴊᴏɪɴ✨💫
داخل چنل موزیکمون هم باشید
همیشه من، مشکل هستم. تلقین یا خودشکنی نمیکنم. اینطور است.
این را با روش های مختلفی به خودم ثابت کردم، از مدت ها پیش.
هیچوقت حس کافی بودن نمیکنم، درواقع نمیتوانم بکنم. آخر روز همه درکنار همدیگه و باهمدیگر هستند و من، تنهای تنها.
دلیلش میتواند بخاطر نداشتن هم صحبت واقعی باشد. به هرحال امثال من، نمیتوانیم تمام چیزهایی که در ذهنمان مثل گنجینه هزارساله ای که محفوظ مانده و رهیابی به آن، به مانند فتح کردن قله قاف میباشد، بگوییم. همیشه، هرباری که سعی میکنم حتی برای خودم به زبان بیاورم، انگار اهریمنی جلوی من را میگیرد؛ با چنگ های تیز و دراز، همانند چاقوی فلزی که اخیراً تیز شده و آماده بریدن جسم های سخت مثل استخوان و دندان است، آن را در گلوی من فرو میکند. حتی آن هارا از گردنم در نمیآورد. به بدنم اجازه میدهد تا خونریزی داخلی کند اما این برای مرگ من کافی نیست. هرلحظه بدون میل باطنیم، نوش دارو در دهانم میریزد و این شکنجهگاه من است.
حرف از شکنجه شد!
بعضی ها آرزوی خاص بودن میکنند، نمیدانند خاص بودن همیشه بصورت خوبی در نمیآید. برای بعضی ها خاص بودن مژده شکنجه است. نمیدانند بخاطر تفاوت در انسانیت و عوضی بودن، هرلحظه انگار چشم های بزرگ و بی پایان زیادی، در حال تماشا کردن هرلحظه آنها هستند.
ولو من خاص نیستم. اگر هم باشم خاص به عنوان بدی و ددی هستم. اما این هارا تجربه کرده ام.
تجربه تعجب پدر، درحالی که دیروقت بامداد درحال نوشتن سناریوی قتل کسی بودم، یا بی تفاوت بودن نسبت به خون و جسد مردگان و دریای روح.
یا اینکه بزرگی کردم، درحالی که فقط چندسال سن داشتم.
اینها هم تفاوت و خاص بودن هستند، اما این چیزیاست که میخواهید؟
آیا هیچوقت قرار است "چیز ها" بهتر شود؟
برای مثال بیابان های سرد از سوسن و سبمل و سبزه، بجای سوسک و فرسنگ ها سیارهی بی آب و علف و صحنهی تئاتر گاوچرانی بی انتها با کاکتوس های سینه سپر کرده در برابر سوز شدید گردباد و آنطرف، سرآب برای تشنه ای که گویی سال هاست سیرآب نیست و با باور نکردن بر اینکه او خواب نیست و هرچه سیلی به صورت سرتاسر عرقی خود میزند، باور برایش ممکن نیست که قرار است از بی آبی و گرسنگی بمیرد یا حتی قسمت شغال یا گرگ هایی که از قضا، آنها هم مدتیاست سیر نشده اند، بشود. همه در این بیابان سر زنده ماندن سکه میاندازند و سعی به بقا میکنند. اما مردن، نه تلف شدن، بلکه مردن در این صحنه، بهتر است، حتی با هر سختی که دارد..
انسان ها که تغییر نکردند، آیا دنیا میتواند تغییری کند؟