هدایت شده از شبهایحوّا.
صورت ابلیس رو بارها دیدم. در چهرهی این جماعت، در محراب مسجد، بر تخت بیمارستان، لابهلای کلمات. من ابلیس رو در اوج ایمان دیدم.
از اونجایی که داخل متن تبریک نوشتن افتضاحم هرچی فکرکردم چیزی به ذهنم نرسید، پس ساده میگم روز دختر مبارک.
تنها چیزی که الان دوست دارم، قدم زدن زیر باران یا برف، درحالی که یک مسیر نسبتا طولانی را در یک خیابان ساکت و خلوت طی میکنم، است.
شهر، پر از سکوت و خالی از نور. نه انسانی دیگر این حوالی نفس میکشد، و نه صدای اگزوز ماشین ها و سروصدای مردم برای "تظاهراتشان" میآید. فقط صدای برخورد قطرات باران به زمین و به پالتویم. فقط صدای راه رفتن و تنفسم. فقط بخاری که از بازدم بینیام به بیرون میزند. تنها. تنها. تنها.
این دنیای تاریک، برایم بسیار زیبا تر از دنیای روشن مصنوعی انسان هاست. فقط سه چیز وجود دارد. باران و برف، من و خدایم.
این صحنه، یک معجزه است. این را اطمینان خاطر دارم.
صحنه ای که دیگر نگران این نیستم که آیا کسی از پشت بوته ای درمیآید و سعی به راهزنی من میکند، یا رعد به سرم بزند و درجا برقم بگیرد، یا از ناکجاآباد ماشینی دیوانه پیدا شود و به من برخورد کند و بعد هم فرار کند، یا همانجا یکی از دوستان آخرین مقتولم من را پیدا کرده باشد و من را بکشد. برایم هیچ مهم نیست. تنها چیز مهم، زندگی کردن در همین لحظات است. این لحظات، پرمعنی و فروشی نیستند؛ درحقیقت آنقدری میارزد که قیمتی نتوان روی آن گذاشت.
#Random_Notes_Written_With_Pain
Notes.
تنها چیزی که الان دوست دارم، قدم زدن زیر باران یا برف، درحالی که یک مسیر نسبتا طولانی را در یک خیابا
میدانید؟ حقیقت این است که در این خیابان، دیگر چیزی به نام بدی از من یا دیگری وجود ندارد. تنها خوبی که داد میزند و سروصدا میکند، صدای سکوت است. این تمام چیزیست که میخواهم.
از خانوادم عذرمیخواهم بابت اینکه اینطوریم.
از اینکه ساعت ۲ شب یکهو بلند میشم و مثل دیوانه ها هرچیزی که داخل ذهنم میگنجد را روی کاغذ های فنره شده مینویسم.
از اینکه ساعت ۲ شب بلند میشوم تا به صدای جیرجیرک گوش بدهم.
از اینکه بیخوابی، با من است و آه کشیدنم همیشه به راه است.
از اینکه نمیتوانم الگوی خوبی برای نوه های کوچک تر مادربزرگم شوم..!
از اینکه استعداد هایم فقط در چیزهای بدیست و کسی یا چیزی را برای خودم ندارم.
از اینکه بدون خواستن، مردم را میگریزانم و سعی برای دوستی همانند تیری درتاریکی و بی هدف بودن آن است.
از اینکه فرزندانم لقب و فامیلی آنهارا میگیرند، فرزند همان فرد نالایق و بد.
از اینکه سر چیزهای پیش پا افتاده چندین روز درفکر فرو میروم و همانند مجسمه سنگی میشوم که گویی روح و وجودی ندارد.
از اینکه، من، منم.
#Random_Notes_Written_With_Pain