Notes.
ɴᴀᴍᴇ: Rape Me ᴍᴜꜱɪᴄ ɢᴇɴʀᴇ: #Alternative / #Rock ꜱɪɴɢᴇʀ: #Nirvana ᴄʜᴀɴɴᴇʟ: 『 @PauseMusic 』 ᴛʜᴀɴᴋꜱ ꜰᴏ
I'm not the only one...
I'm not the only one..
Notes.
روزی همگان با هم بودند.
هماهنگ و یک صدا، همانند یک روح در چند جان؛ تا روزی که مغز، برای اولین بار توانست وجودیت خود را ثابت کند، او فکر کرد. این دفعه، بصورت منطقی.
"منطقی" کلمه ای بود که مغز، آن خلأ را مینامید.
"منطقی"، اولین چیزی بود که بین آنها برای اولین بار اختلاف انداخت.
قلب، با منطق سازگار نبود، هرچند سعی کرد و نهایت تلاشش را برای وقف دادن با آن "چیز" کرد؛ اما در نهایت، نتیجه کدورت بین آنها بود.
"منطق"، همواره سرد و بی احساس بود. "منطق"، از روابط انسانی چیزی نمیدانست، فقط رسمی بودن.. و پیچیده بودن را.
پیچیدگی عجیبی هم داشت، نه به اندازه "عشق"، -"زهری" که منطق آن را زهر میدانست و قلب که ریش سفید جمع بود، آن را پیچیده، غیرقابل پیشبینی ترین احساس و در عین حال، شیرین و زیبا میدانست- ؛ بود و نه همانند احساسی دیگر که بعد ها صورت گرفت ساده مثل حماقت بود.
اینطور بود که نظم به هم ریخت، همه جا آشوب شد، دیگر شهری در این دیار نبود. فقط آشفتگی و بینظمی و کثیفی.
ولی همه اینها فقط آن داخل بود، بیرون، تنها جایی بود که مغز توانست با قلب، باری دیگر کنار بیاید. آنها، با استفاده از هم، "تظاهر" را ساختند. تظاهر، احساسی بود که "حماقت" را به ارمغان آورد. حماقت، "دروغگویی"، دروغگویی، حس "بازنده بودن". نه بخاطر اینکه دروغ گوی خوبی نبودند، نه. بخاطر اینکه چیز واقعی خوبی دیگر وجود ندارد، همهاش فقط تعدادی دروغ شد.
Between paths, I chose the dark one; not like I had any other options. however, still in this darkness, light finds a way to me and shows off.~