eitaa logo
60 دنبال‌کننده
55 عکس
12 ویدیو
2 فایل
Don't waste your time here. @Idiotic ناشناس : https://eitaa.com/NotesWithPain/29
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از Blank Codes
هدایت شده از Pause Music | پاز موزیک 🎧
VacationsYoung.mp3
زمان: حجم: 3.4M
Another day goes by...and where was I? Lyrics ɴᴀᴍᴇ: Young ᴍᴜꜱɪᴄ ɢᴇɴʀᴇ: ꜱɪɴɢᴇʀ: ᴄʜᴀɴɴᴇʟ:『 @PauseMusic 』 ᴛʜᴀɴᴋꜱ ꜰᴏʀ ᴊᴏɪɴ✨💫
Notes.
پس از ساعت ها شکنجه همانجا می‌افتم. زندان‌بان ها هم خسته شدند دیگر. مشکلی که این زندان دارد این است
امشب احتمالا بتونم قسمت بعدی رو بدم بهتون (شاید یکمی متفاوت باشه)
استقبال اعضای خانواده‌ام از کارهایی که غرایزشان طلب می‌کرد، همسایه‌هایی که به گمانم می‌توان گفت «بد» بودند، پرونده‌های کسل کننده‌ به دنبال کلیشه‌‌ی جرایم انسانی، و به‌طور کلی مقوله‌ی «آدم‌ها»، چیزی بود که در دوران کودکی، وقتی ذهنی داشتم که تنها معیارش خوب و بدِ آزار یا محبت بود با آن روبرو شدم. و حالا من را «جامعه‌ستیز» می‌گویند، چون شعور انسان‌های عضو این جامعه را تنها مفهوم محدودی در فطرت وحشیانه و ستمگر آنها می‌دانم؛ آنها همیشه نقش بازی می‌کنند، پوسته‌ای از نقل و انتقالات اجتماعی بر هسته‌ی ذاتشان قرار گرفته تا بتوانند در خفا دندان‌هایشان را در تن یکدیگر فرو کنند و با لبخند به موفقیت‌های کوچک روزمره‌شان که با پس زدن دیگری از آنشان شده چنگ بزنند. آدم‌هایی که من می‌بینم، ترجیح می‌دهند همیشه گربه‌ها را به جای ناز کردن، دنبال کنند؛ نوازش کردن حیوانات پشمالو باعث خنده‌ی شادانه‌ی موجود کنترل‌گر و لذت‌طلبی که در زیر پوسته‌ی خوش‌خط‌و‌خالشان جا خوش کرده نمی‌شود. با این بیانات، شاید بتوانم بگویم من از ابتدا انقدر تاریک نبوده‌ام، من با احساس سوزش به هنگام تماشای این «جرایم» که تنها بهای آزادی‌شان از قفسِ ممنوعه‌ها، آسان‌گیری های احمقانه‌ی آدم‌های اطرافم به هوای میلشان بود، سودای «خوب بودن» را در سر می‌پروراندم. به هرحال، من تا کنون به حیوانات پشمالوی اطرافم آسیبی نزده‌ام، هرچقدر هم که تشنگی روحم برای تمام کردن این صحنات خفت‌بار را به تمنای یک کشتار حس می‌کردم، البته ناگفته نماند؛ تا چندسال پیش. ---- لطف کوتاه نگهبانان گوشت‌تلخ برای «استراحت دادن» به زخم‌های بی‌پناهم که تمام شد، انگار که برای خروش فریادهایم مشتاق باشند، چشمان عاجزم را با غل‌وزنجیر‌هایی که تنها می‌توانستم آنها را با قفل شدن سرم در جهت تصاویر درحال پخش بر روی پرده‌ی خاطراتم حس کنم، اسیر کردند. من بارها و بارها لرزش خود را در همین لحظات حس کرده‌ بودم، خط آخر سرنوشت شوم من به طول قرن‌های بدون وقفه، در جریان بود. امید در این جهان مفهومی پوچ بود، امید به تغییر، آن‌هم زمانی که اینجا هرچیزی همانطور بود که می‌بایست باشد، دردها همان‌قدر برانگیزاننده‌ و فرسوده کننده‌بودند که اعمال گذشته، سخیف و به دور از رضایت این عفریت‌ها، چیزی جز گزافه نبود. من هم تنها اجازه دادم تا «مکافات عمل» در اوج نفوذ خود به درونم، با آتش خاطرات عذابم دهد. پس از مدتی، تقلاهایم برای نابودی با توقف تعجب‌آور شکنجه از سمت نگهبانان، به نفس‌های بریده بریده‌ و لرزش‌های ناآرام تبدیل شد. هنوز اجازه حرکت یا چرخاندن سرم را نداشتم، صدای قدم‌هایی ثابت و آرام را می‌شنیدم، تصور اینکه عفریتی دیگر برای به اجرا درآوردن شیوه‌ی جدیدی از شکنجه‌ بر روی جسمی که حتی نمی‌توانستم آنرا جسم خطاب کنم، بر روی این کالبد پر از دردم در راه است، نفس‌هایم را بی‌قرارتر و لرزش‌هایم را شدیدتر می‌کرد. اما قدم‌ها که نزدیک‌تر شدند، می‌توانستم نور را احساس کنم. شک و حیرت افکارم را چنگ زد؛ نور؟ اینجا؟ یک «انسان» دیگر اینجاست، در میان جهنم، و حالا کنار من قرار گرفته؟ «صدای ضعیف و بلند کمک‌ خواستنت را از فرسنگ ها آن طرف تر شنیدم و به کمکت شتافتم. طوری داد میزدی که گویی دارند ناخن هایت را میکشند و شکنجه ات میکنند. البته اینجا، داستان همین است. اما صدای تو آشنا می‌آمد و همچنین، سال هاست که زندانی جدیدی اینجا احضار نشده‌.» احساسی میگفت که او مرا مدت هاست که میشناسد‌. مرا به یاد و خاطر داشت و همچنین، مرا «آشنا» صدا زد. آشنا، چه کلمه عجیبی، در دنیایی که اعتماد کم باشد شناخت وجود ندارد و آشنایی درحد کلامی صورت میگیرد. طوری‌است که انگار دو یا چند نفر، قرار نیست دوست باشند، ولی همچنین روابطی هم دارند. من در این دیار، تنها آشنایی که میشناسم، خاطرات و فیلم های روی پرده است و بس. حتی خودم را با یک فرد فراموشکار هم نمیتوانم مقایسه کنم، آلزایمر بیماری‌است که افرادی که مدت ها پیش میشناختی را، به یاد می‌آوردی. اما مال من، هیچ. «بله درست است، خودت هستی. همان "میمکس" قدیمی. همان فردی که تنها کافی بود برای ثوانی ولش کنند و او دوباره غرق فکر و خیال ها شود. البته من هم همینطور هستم. درواقع برای همین بود که دوست بودیم و من را شایسته حرف زدن، انتخاب کردی. چیزهایی را از اینجا شنیده‌ام. اینکه انگار ذهنتان را شستشو میکنند. کاری میکنند که چیز دیگری یادتان نباشد. چقدر بد..» جوابی نمیدهم. او بالاخره از سایه در می‌آید و پاورچین پاورچین به سمت من، کسی که مثل یک مترسک از چوبی آویزان شدم تا آماده موج بعدی شکنجه هایی شوم که دیگر طعم دردش از بین رفته است. تنها دردی که از بین آنها قدیمی نمیشود فیلم هاست.
او مرا برانداز میکند ولی من حتی نای بلند کردن سر و صورتم را ندارم تا شاید، او را به خاطر بیاورم. احتمالا بخاطر مقدار خونی که از بدنم رفته باشد. فکرمیکنم آنقدری هست که یک خانواده خون‌آشام را برای ماهی سیر کند. از این پرده ها چیزی را یاد گرفتم. اینکه جمله «بغل میخواهی» از سوزناک ترین جمله‌هاست که بعد ها در خاطراتت مرور میشود و تا ریشه تو را میسوزاند. مخصوصا وقتی آن را از کسی که امید داشتی و عشق ورزیدی، شنوا شوی. مخصوصا وقتی از او بعد از لغزنده شدن رابطه‌تان، شانس دوباره بخواهی. مخصوصا وقتی در این جهنم خراب‌شده باشی. «نترس برایت پانسمان و چسب و چیزهای پزشکی آوردم. شنیده‌ام که هر نوبت استراحت نزدیک-..» -سی دقیقه. حدودا سی دقیقه زمان استراحتشان است و سر ساعت شش عصر، شیفتشان را عوض میکنند که نزدیک سه ربع ساعتی طول می‌کشد. «اوه مرد، چقدر صدایت بم تر شده.» فکر کنم دلیلش را بدانم. با اینحال خودم هم به این ها دقت نکرده بودم. بخواهم حالم را تعریف کنم، مثل کسی هستم که در ناکجاآباد اقیانوسی، روی آب شناور مانده ام. نا امید از هرکمک و کشتی نجاتی. نا‌امید از اینکه بتوانم دقیقه دیگری زنده بمانم چرا که حالا چهارروزی میشود آب نخوردم. غذا؟ حتی به یاد نمی‌آورم آخرین وعده ای که خوردم کی بود و چه مزه ای داشت. همینقدر نا امیدم. با همه اینها میتوانم چیزهایی که در یک فرد نهفته، وقتی حرف میزند را بفهمم. -تو هم مثل من زخم خورده ای، نه؟ مطمئنم، او هم مثل من است، یا بوده. وگرنه دلیلی ندارد که اینک، اینجا باشد. ۱.۶ و ۱.۷ ( با تغییرات ) تشکر فراوان از @Thethinking .
Ali Sorena - Topic17094087621536587495.mp3
زمان: حجم: 4.2M
همین موزیک خودش یک داستان کامله.
A man who has NOTHING to lose, is SCARY..!