قرار نیست متنام ترتیب داشته باشه، ولی درنهایت به نظمی میرسند که میتونید با هدر دادن وقتتون پیداش کنید.
یادم نمیاد دقیقا کی، این وجه تاریک از من شکل گرفت اما میتونم اولین نشونه هایی که داد رو به یاد بیارم.
اولین بار زمانی بود که همه بچه های فامیل، دور منِ ۷ ساله جمع شده بودند و تمام دلیلش کامپیوتر ضعیف من بود که میتوانست تعدادی بازی قدیمی، حتی برای آن زمان بود. بی نظمی و آشفتگی بین بچه ها سَر نوبت بازی کردن پیش آمد که دایی من، از راه رسید و با این جمله نظم را دوباره به آنها بخشید.
«اگه ساکت نشید و صف نگیرید از برق میکِشمش و سیمشو برمیدارم!»
میدانم و میدانستم که این جمله، تحدید توخالی بیش نبود اما، آنقدری این جمله کفری ام کرد که دوست داشتم همانجا کارش را تمام کنم.
خیر اغراق نمیکنم، اگر به من شاتگان یا گلاکی و اجازه میدادند مطمئنا انجامش میدادم.
اما از همان روز، صبر را هم یاد گرفتم.
اینکه دوست داشتم او را به قتل برسانم، به دلیل زور گفتن و تفکر او به حق داشتن برای دستور، به من بود.
اکثر مواقع به بی قانونی یا سرپیچی از آن دستی نمیزنم اما اینکه یک نفر، به رخ بکشد که میتواند زور بگوید اذیتم میکند. از نظرم تنها کسی که حق دارد اینکار را انجام دهد پدرم است؛ با اینکه او هم انجام نمیدهد.
بار های دگر هم بود که از این اتفاقات بیوفتد و سر همین موضوع، شاید، از خانواده مادری که دارم متنفرم.
اینها، شروع قسمت بزرگی از من بود که قرار نیست به افراد زیادی نشانش دهم، شاید درموردش با کسایی حرف بزنم که نمیبینم، شاید با دیدن عکس هایی بتوانم آن را "ارضا" کنم، اما هیچوقت قرار نیست او را پشت سر بگذارم...
بله، شاید این دلقک، "هیولایی" باشد. به هرحال هرکسی چیزی صدایش میکند.