«خیلی خب پس از هفته ات بگو. ولو احتمال نمیدهم بجز درد تجربه دیگری در این دریای خون و فیلم از کتاب زندگی ات، بجز شکنجه و شومی و شواره ای از غم، کرده باشی ولی فقط این را بدان که میتوانی با من صحبت کنی. حرف بزن و آخر، از خودت برای لحظات کوتاهی جدا شو. خو بگیر با امید و روشنایی، هرچند برای آن ابتدا خروج از این دوزخ محتاج است. ولی شاید یاری رسانت من شوم.»
-از هفتهام؟ ..من همیشه از خودم متنفر
بودم و هستم. از خودم بیزارم..سعی میکنم خودم رو بطوری، بی درد یا دردناک، سخت یا آسان، به اشتباه یا از سر کمک، بکشم. مشکل این است که نمیشود. هردفعه از ترس رو به این کار را برمیگردانم. و مطمئن باش، این دفعه فرق میکند. حالا اگر فرصت کوچیکی هم داشته باشم و خدا به من بدهد، از او سرپیچی میکنم و کار خودم را در لحظه ای، تمام میکنم.
اورثینک و به سقف خیره شدن و ساعت ها هدر کردن دیگه تبدیل به روزمرگیام شده.
«همین اشتباه توست! تو فقط فرد درستش را نیافتی! هنوز فرصت با تو همدم میتوان باشد. اینکه یکبار اشتباه ک-..»
حرفش را مثل اعدام شدن جاهلی توسط یک شوالیه که شمشیر برنده اش را به بالا میبرد و بعد از خواندن یک خطبه برای خطاب کردن خدای خویش، برای به پایان دادن عمر جاهل؛ به پایین میآورد و گردن نازک و ظریفش را قطع میکند؛ قطع کردم.
-اگه اون فرد درست نبود و من آدم بد نبودم، حداقلش پیش او از خودم متنفر نبودم. جهنم، حتی یادم میرفت که تنفری از خودم داشته باشم. من برای او نقش یک فرد رمانتیک را بازی کردم. فکرمیکردم برای او بهترین یارم، یار دیرینه. ولی حالا...حالا دارم فیلم هایی که بازی کردم را تماشا میکنم و مینگرم؛ و متوجه میشوم که چقدر بازیگر بدی بودم. همانطور که همیشه هستم. همانطور که یک عقرب تغییر نمیکند و به لاک لاکپشت حتی بعد از کمک به او، حمله میکند؛ عوض نمیشوم.
ما مسابقه ای دادیم، مسابقه ای که در آن من برنده بودم. من او را بیشتر دوست داشتم.
یعنی بهتره بگم یادم رفت که از خودم متنفر باشم چون با اون بودم.. خوشحال بودم چون تونستم با اون خاطره بسازم و .. برای اولین بار حس کردم یک نفر احساسی که من بهش دارم رو بهم داره. البته تو اون مسابقه من بردم؛ من بیشتر دوستش داشتم.
او شاید بتوانیم بگوییم، تنها فرد زندگی من بود. میخواهی از هفته ام بدانی؟ این بود. یک خبر هم برایت دارم، این فقط داستان یک هفته ام نیست، داستان همیشه ام هست. من به همه کسانی که نزدیک به من هستند ضربه میزنم. بدون اینکه بخواهم، بخاطر شخصیتی که دارم، بخاطر قتل هایی که کردم.. همهاش، فقط و فقط تقصیر من است...
«میدانم کمکی نمیکنه.. ولی او دیگر رفته.. نمیخواهم نه تو، و نه او را مقصر بدانم ولی همینی که هست.. بجز این هم نیست.. تو آدم هارا میکشتی و حالا یکی از آن آدم ها توانسته تو را بطور کامل تخریب کند.. تو از آدم ها بدت میآمد و حالا او توانسته همچین کاری کند...»
-حرف حق جوابی ندارد، بلی؛ او فقط یک آدم بود ولی همچنین ضعف من بود چرا که او را به خودم راه دادم.
او تنها کسی بود که واقعا من را درک کرد، واقعا من را مهم خواند و اعتمادبهنفس را در من جوشانید. اما آخر من او را هم کشتم. منظورم عشق است. من عشق را کشتم. همانگونه که قرار است خودم را بکشم.
کسی قدم های محکمی به سمتم برمیدارد. با بوت های چرمی سنگین به مانند پاهای یک غول منظم، به سمتمان حرکت میکند. او زندانبان و شکنجهگری نیست، در این چندروز به تمامی صداها با دقت گوش میدادم. این یکی فرق میکند، دوحالت است. یا برای تمام کردن من آمده، یا رئیس آنهاست. همان کسی که درموردش آن پیرمرد حرف میزد...
«پس بالاخره فهمیدی چرا اینجایی»
با صدای بمی این را میگوید. قبلا آن را شنیده ام، نه تنها قبل از ورود به اینجا، بلکه حتی در زندگیام.. پوسخندی میزنم و سپس میگویم:
-در حقیقت، من همیشه همینجا بودم. شاید ماشه تیر آخر به سمت مغزم را من کشیده باشم، اما تو..تو دستور آنرا دادی.. همه چیز برایم روشن است؛ هرچند دیگر فرقی هم نمیکند. چیز ها برایم بی اهمیت هستند، همانطور که من برای خودم بی اهمیت بودم.
چیزی برای از دست دادن ندارم، متاسفم که این را میگویم اما، حتی شکنجه هایت هم برایم چندان دردی ندارد.
همهاش حسی به من میگفت که میآیی یا اتفاق خاصی میافتد. شاید هم از عمد است اما من کلتی که پشت دیوار برایم قایم کردی را پیدا کردم. متشکرم آقا.
و بعد از آن، یک بار برای همیشه، کلت مدل ۱۱۱۹ فلزی نقره ای رنگ را کمی بالاتر گیج گاهم میگذارم. و سپس بهترین نشونه گیریام را میکنم، و درنهایت... بوم...
۱.۸-۶ و ۱.۹
#تمنا ( با تغییرات )
Notes.
«خیلی خب پس از هفته ات بگو. ولو احتمال نمیدهم بجز درد تجربه دیگری در این دریای خون و فیلم از کتاب زن
زندگی من مبهم است. حس میکنم استراحت طولانی کردم و حالا دارم کم کم بیدار میشوم.
احساس میکنم با اقیانوس یا به هرحال، ظرف بزرگ و پری از آب یکی شده ام و برجهت حباب ها که به سمت بالا میروند، من غرق تر و به سمت عمیق تری کشیده میشوم.
همینطور که درحال چرخش به دور خودم همزمان با پایین رفتن هستم تکه پنجره هایی را میبینم که من را با دید سوم شخص از خودم نشان میدهند. من را یاد صحنه ای که دختر ایتان وینترز، دقیقا مثل الان من درحال غرق شدن در دریایی که گویی، آب شش بهمان دادهاند و همین ترسناک تر است؛ میاندازد. به هرحال، هرچه که هست.
سازنده این ساختمان و سازه یک مهندس رمانتیک و درام است. او فیلم ها و سریال هارا معتاد است؛ سعی میکند زندگی و محل زندگیاش را از آپارات ها و پرده ها پر کند و هرجا که دلش خواست با آرامش تمام، تماشا کند آن مجموعهای که از فیلم ها برداشته را. مهمان هایش را با وسواس خاصی انتخاب میکند، نه فقط آن، قبل از انتخاب مهمان سبک مورد علاقهشان هم بلد است. چقدر حیف که در راه بدی استفاده میکند.
شاید هم نه! به هرحال زندگی کسی که همیشه به غم و ددی گذشته، چیز خوبی ندارد.
همینطور که به پایین میروم و این حرف هارا در ذهنم میزنم، به یکباره به بالا کشیده میشوم..
امیدوارم این به معنای زنده شدنم نباشد، چقدر مسخره و ضدحال..!
۲.۰
#تمنا
Notes.
https://eitaa.com/godhelpmeplease/1848
ما که نویسنده نیستیم ولی اون هست. حتما ازش حمایت کنید🙏
اگر بخواهم عشق را تعریف کنم، برایم از عناصر مهم و مختلفش صداقت، پاکدامنی، تعهد، واقعی و درست بودن آن است. اینها شرایط بوجود آمدنش است، البته که از نظر خیلی افراد وجه های زیاد دیگر را فراموش کرده ام یا اینجا به قلم نیاورده ام. اما همینطور است ولی مهم ترین آن برای من، حس درونی برای آن عشق است. توضیحش کمی دشوار است اما میتوان گفت که حس ششم یا غریزه یا هرچیزی که اسمش را میگذارید، حس راحتی کند و احساس اهمیت داده شده داشته باشد. حس اینکه آن عشق واقعا دوطرفه است و هرگاه مضطرب از اینکه زوری و با فشار رابطه ساخته نشده باشد و واقعا چیزی بین آن دو، (البته از آنجایی که درمورد نظر خودم حرف میزنم خودم) وجود داشته باشد. عشقی واقعیست که حتی صبر برای به ثمر رسیدن آن هم شیرین باشد.
البته که با نظرات من حقیر قوم های زیادی مخالفند و حتی به قیافه و ظاهر راضی میشوند، ولی باور کنید من فراتر از آن را گذرانده ام..
اگر بخواهم زبان عشق بازی خودم را تعریف کنم، میتوانم از آن بگویم که برای فرد درستش حتی حاضرم مثل یک شوالیه باشم. (باشد قبول! بخاطر لباس هایشان هم هست!) و با تمام وجود محافظت از او را به جان خویش بخرم و به جنگ با تهدیدات بروم و موانع را حتی از بین ببرم و بکشم. اما همچنان میگویم، برای عشق واقعی. اگر درستش باشد، وقتی پی محافظت و شوالیه بازی ام روم، او هم پشت به پشت من درحال جنگ است! او هم اگر خطری تهدیدم کند جلویش میایستد و جانفشانی میکند. هرچند من نمیگذارم، ولی حاضر است!
این نکات حاصل تمنا های فراوان و فریاد و اشک های ریخته شده زیاد بوده.
هرچند که به قول معروف "دل نمیفهمد"، و دیگری هم میگوید "با خنده ای در تلهی عشق افتادیم."
همه اینها همدیگر را توجیه میکنند. کار دل و عشق و عاشقی همین است. پیچیده و سخت برای درک کردن آن.
چه کسی میداند، شاید بعد ها نظرات ما به عنوان تلمیح، در نوشته ای به کار رفت..!
امروز تصمیم گرفتم شاخه ای از افکارم رو بنویسم. اینا جزو داستان تمنا نیستند همینطوری از نظرات خودم بود
شاید زیاد از این کارا کنم بنظرم باحال اومد نمیدونم چرا.
Then to the rolling Heaven itself I cried, asking, "What lamp had Destiny to guide her little children stumbling in the dark?"
And- "A blind understanding I" Heaven replied
👤Omar Khayyam
یک روح خسته ام.
شاید سال ها باشد که نخوابیده ام و همه جا سرگردان بوده باشم. به هرحال مدت زیادی بود که احساس آرامش نکرده بودم، احساس اینکه قلبم جای درستیاست.
احساس وجودیت میکنم. به خشکی برگشته ام و نفس میکشم. زنده ام. البته نه همانند نوزاد تازه نفسی که امید زندگی داشته باشد و چیزی که بخواهد، یک اسباب بازی یا شیر مادر است. نه. همانند حشره ای که بعد از له شدن و ناامیدی از ثوانی دیگر برای زندگی، سخت جان بودنش به خودش ثابت میشود و همچنان میتواند نفس بکشد. ولی بخاطر درد زیاد، مردن را ترجیح میدهد. همانطورم.
وقتی چشمانم را دوباره به سختی، همانند چندروز پیش، باز میکنم و همه اتفاقات ساعاتی پیش..شاید دقایق شاید ثوانی شاید حتی...روز هایی پیش را مثل تعدادی عکس که از جلوی چشمانم رد میشوند، به خاطر میآورم. بلی من زنده ام. و حالا بالاخره او را به یاد میآورم. همانی که با من حرف میزد. او، "سرگردان" بود. اسمش این است، حالا درک میکنم چرا آن حس غلیظ را نسبت به اینکه او هم شبیه من است میگرفتم.
وقتی به دور و برم نگاه میاندازم خودم را داخل غاری پر از سکوت پیدا میکنم. تنها صدای نزدیک، صدای سوختن مشعل است و بس. این سکوت پرسروصدا کرم میکند. اینکه تنها چیزی که میشنوم، سیاهی است.
پس هنوز زنده ام. البته انتظار دیگه ای هم نداشتم، اگر او بخواهد من را شکنجه کند، همانطور که این همه سال کرده است؛ با یک تیر ساده به مغزم و منفجر آن، از بین نمیروم و فقط یک پاره درد برای شکنجه ام است. هرچند دردناک بود، و ولو من مازوخیسم نیستم، اما اینکه امیدی برای چیزی داشتم، حتی برای مرگم، دردش را خوشمزه کرد.
دوباره صدای قدم زدن میآید، گویا قرار است دوباره به سلولم بازگردم.
«نترس، منم سرگردان. کمی پیش باهم حرف زدیم، جهت اطلاع! به هرحال فرصت نشد بیشتر حرف بزنیم.. میخواستم یادآوری کنم که من توانایی درکت کردن تو را دارم درواقع-..»
-میدانم، همه را به یاد آوردم. تو را میشناسم، میدانم چه دردهایی کشیدی، برای همین بود حس تکیه و اعتماد را چندی پیش به تو داشتم.
«این عالیاست! تنها مشکل این است که آن سرگردانی که در سلولت دیدی دقیقا خودم نبودم. درواقع روحم بود. حالا شاید بخاطر این فرار -درواقع خودم خارجت کردم- مجازاتی شوی و این قضیه نتواند کمک حال تو باشد؛ اما میتوانیم کمی صبر ک-..»
یکباره صاعقه ای به مغزم میزند. همانند رعدوبرقی که به چمنزاری همراه باران و طوفان شدید میبارید و میوزید، میزند و خیلی از چمن ها و سبزه های نزدیک آن انفجار را میسوزاند، به مغزم برخورد میکند.چشمانم میسوزد و دوباره سیاهی. دوباره منتظر یک برخورد با گیجگاهم، البته این دفعه آن را حس نکردم..
۲.۱
#تمنا ( با تغییرات )