-او کیست؟
در دلم میدانم. میدانم او معشوقش بایستی باشد. میدانم آن نگاه، از آن نگاه های به هرکسی نیست. میدانم بزودی قرار است به زندانم برگردم.. اما بهتر است دیگر به دلم صابونی نزنم. هرچه تا الان بوده، تمام میشود. بخاطر مشکل قلبی او، او تا چند وقت دیگر زنده است. اشکالی ندارد، رفتارش را تحمل میکنم؛ پیشش میمانم و خوشحالش میکنم. اما او برایم تمام شده. ایندفعه قرار نیست به ذهنم باز گردم. ایندفعه قرار نیست به آن دوزخ لعنتی برگردم.
«او..؟ هیچکس! ام...او..او یک دوست قدیمی است.»
همین که جملات کوتاه و نامنظم استفاده کرد یعنی کاسه ای زیر نیم کاسه است. کاسه ای که همین الانش هم شکسته.
-با هم قهرید؟
«نه..اون یه اتفاقی براش افتاده و دیگر پیش ما نیست.»
-چه اتفاقی؟
«سوال پیچم نکن!»
-هنوزم دوستش داری..؟
«چی؟!»
-سوالم واضح بود. قبلا گفته بودی یکی از دوستانت خودکشی کرده؛ این همان است نه؟ نیاز به جواب نیست. فقط این را بگو، هنوز هم دوستش داری؟
«تو فکر میکنی من دارم خیانت میکنم؟؟»
خیر کسی این را نگفت. جواب سوال با سوال یک عمل دفاعی برای آدم هاست. مخصوصا در این داستان ها. مخصوصا قضیه خیانت و دوست داشتن دیگری و غیره و غیره... این تیر آخر بود، متوجه شدم. او برای من نیامده. چون تنها ماه هایی فرصت دارد برگشته، میخواسته مرا "خوشحال کند"، به خیال خودش! این هم شانس من است دیگر. هیچوقت آن فردی که فکر میکنم، فرد درستش نیست. احساس خشم خاصی دارم. خشمی که هیچوقت نداشتم؛ به هرحال بروزش نمیدهم.
-این را نگفتم.
بلافاصله از پیشم میرود و احتمالا، قهر میکند.
حالا چندروزی میشود که صحبت نکردیم. امروز با دسته گلی به سراغش میروم. او برایم تمام شده. سردرگمم که چگونه ایندفعه به آن جهنم نرفته ام. حتی اگر هم بروم، بیشتر آتشش میزنم و برمیگردم!
میخواهم امروز درمورد خداحافظی ها حرف بزنم. خداحافظی ها دو دسته هستند، آنهایی که قابل پیشبینی اند؛ و آن هایی که غیرقابل پیشبینی هستند.
غیرقابل پیشبینی ها همانند این هستند که خانواده ای تشکیل داده باشی و روز بعد بیدار شوی و ببینی بجز یک نامه یک صفحه ای، هیچکدام از اعضای خانواده ات نیستند. نامه ای که خداحافظی در آن ذکر شده. نامه ای که چندین دقیقه، شاید ساعت ها به تفکرات عمیقی تورا فرو ببرد. نامه ای که بعد از خوانده شدن توسط شخص موردنظر، دو حالت برایش اتفاق می افتد. یک: یا پاره پوره و داخل آتش ریخته میشوند. و دو: با اشک های فرد موردنظر، خمیر میشود و از بین میرود.
آنهایی که قابل پیشبینی هستند، همانند وضع الانم است. من میدانم، حاضرم حتی شرط ببندم تا هفته دیگر خداحافظی از طرف او میشنوم. آنجاست که تو صورتش میخندم...
فقط ایندفعه، میخواهم ببینم چه بهونه ای قرار است بیاورد. من همچنان نمیگویم او خیانت کار است. فقط میدانم مرا دوست ندارد.
#خداحافظی
1.2
Chris IsaakWicked Game.mp3
زمان:
حجم:
5.4M
No I don't, wanna fall in love...with you..
تمام طول عمرم به دنبال رنگی غیر از سیاهی بودم. هرچقدر سعی کردم رنگ دیگری اضافه کنم، درجا زده بودم و فرقی نکرد.
البته تا خیلی وقت پیش، که رنگ سفید اضافه شد و دنیایم سیاه و سفید شد. هرچند فرقی نکرد، اما متنوع بود.
من به او انگ خیانت نمیزنم. مطمئنم حتی اگر من را دوست هم نداشته باشد به حرمتم پای من میماند و با من میسازد. او هرچه باشه شخصیتی خیانتکار و نجسی ندارد. او آدم خوبیاست؛ تنها مشکل من هستم. من لایق عشق و محبت نیستم، من لایق اهمیت و مهم دانسته شدن نیستم. تحمل کردن من بسیار سخت است و رنگین، نیستم. متوجه میشوم که دل مهربان و ساده او این را خواسته؛ اینکه مرا برای باری دیگر خوشحال سازد، خیر؛ خوشحال نمیشوم چون میدانم حقیقی نیست ولی بعد ها شاید دلم برایش تنگ شود. او فداکار است.
درمورد خداحافظی نمیدانم. اما میدانم هرچه که هست و باشد، به صلاح است. بهتر است از این مدت کوتاه، نهایت استفاده را ببرم. پیشش باشم و همه جوره کمکش کنم. اگر غمی نسیبش شد، شریکش باشم.
بعد از آن دسته گل مرا بخشید و خوشحال تر شد، گفت که به او حس اهمیت داده شدن دادم و سر همین خرسند است. خیلیم خوب! یک مشکل دیگر هم حل شد! او با من خوش اخلاق است و از این شاید کمی رنج ببرم. اینکه در این "عشق"، بویی از عشق نمیآید و همهاش تظاهر است. ولی کاری میکنم تا آخر راضی بماند. از اینکه حداقل کسی را لحظات آخر داشته. من! مثل خودش نجیب میمانم. ممنونم، H.
#خداحافظی
1.3
I do really want to jump from a building with no hesitate in it.
The only problem is I'm a pussy, not even brave enough to jump after all the breaks. Can't suicide with cuts, like I'm saved over and over for literally nothing.
Hoping everyday, "this is my last day om earth." Makes me bored recently.
Why can't I just, die? Have I born for hurting people? With no purpose.
Not even a special person, nothing..just nothing. Random dude with no skill, no beauty, no friends. Have no difference with a dead body.
شب بیراههام
ترس، کنارم مینشیند
سردرگمی
پشتِ گوشم زمزمه میکند
راهی نیست... یا من نمیبینم.
عذاب وجدان
در سینهام چنگ میزند
انگار هر قدم
تاوان گامیست که برنداشتهام.
افسردگی
از دور نمیآید
در آینه
از چشمانم بالا میرود
مینشیند روی شانههایم
و دنیا
اندازهی نفسی کوتاه
تاریکتر میشود.
درونم شهر خاموشیست،
کوچههایش پُر از سایههایی که نامم را آهسته صدا میزنند.
وجدانم چون ساعتی شکسته
مدام
به دیوار شب میکوبد
و هر تیکتاکش
یادآور خطاییست که شاید هرگز نکردهام.
ترس،
چون مهی سرد
از شانههایم بالا میرود
و در گوشم زمزمه میکند
که هیچ راهی نیست.
اما
جایی در همین تاریکی،
نوری باریک
مثل یک یادآوری قدیمی
میگوید:
تو هنوز هستی...
و بودن،
هرچقدر سنگین،
هنوز نشانهای از قدرت است.
میگوید:
«نفس بکش… حتی اگر جهان سنگین است.
تو سزاوار نجاتی.
تو سزاوارِ فردایی که هنوز نیامده.»
تو را از دور میخواهم، بیصدا، آرام و پنهانی
دلِ من با تپشهایت، پر از رویای پنهانی
زبانم لال میماند، هراس افتادن دارم
نکند روزی بفهمی… دلِ من اینگونه بیمارم
منِ ناقص، منِ افتاده، چه دارم برای گفتن؟
تو دریایی، و من یک موجِ کمجانم میانِ تن
نمیخواهم تو بیایی، از سرِ دلسوزی کنارم
نکند عشق تو سوزد، زیرِ سایههای زارم
اگر روزی بدانی…
دوستت دارم، ولی ترس
ریشه بسته در دلم، مثل یک بغضِ بیمرز
تو سزاوارِ خورشیدی، نه منِ ابریِ کمنور
عشقِ من، کاش بشنوی،
بیصدا هم میشود مغرور
یک اتاق سفید. پر از نور ولی بدون چراغ. سرتاسر خالی و سکوت. دیوار هایی با نمای ساده و سفید، اندازه اش کمتر از چهار در چهار متر یا همچین چیزی، با فقط دری به روی بیرون یا هرجا؛ دری که دستگیره ای ندارد و همانند سنگ بزرگی جا خشک کرده.
در این اتاق هیچ چیزی به غیر از من وجود ندارد. این اتاق، اتاق خواب های من است. اتاقی که سکوتش محترم تر از سکوت فضای کتابخانه هاست. اتاقی که چیزی برای سرگرمی ندارد و فقط..هست.
اتاقی که چندوقتی میشود بعد از برگشت او به خواب هایم میآید، گویی میخواهد چیزی را نشان دهد. نمیدانم. این هم به لیست بلند بالای چیزهایی که نمیدانم اضافه شد.
داستان عاشقانه ای در دنیا وجود ندارد. این نظر من است. اعتمادم به او جلب شده بود اما همین چندساعت پیش او را با یکی از دوستان پسرش دیدم. دقیقا همانطور که با من حرف میزد. دوباره آن احساسات برگشته، بله همان نگاه همان صحبت ها همان خنده ها. فرقش در اینجاست که او زنده است. از این ناراحتم که با همه همینطور حرف میزند، تا آنها به او دل ببندند؟ شاید ولی چرا؟ محبت کمی به او کردم یا چه؟
اکنون در آن اتاق سفیدم. درحقیقت در گودنای بالشم، روی تخت نچندان نرمم. همان تختی که همیشه با آغوش باز مرا میپذیرد. انگار تب دارم و بیماری سختی گرفته ام. هر چندساعت چند لحظه ای بلند میشوم، دور و برم را برانداز میکنم و سپس دوباره به همان خانه اول برمیگردم. خواب های آشفته نمیبینم، این ترس مرا بیشتر میکند. فقط و فقط خواب اتاق سفید. امکان ندارد آن جهنم باشد. مجلسی تر است!
اما این دفعه یکچیز فرق کرده است. میتوانم صداهایی از افکارم را بشنوم: "هیچوقت نمیشه ولی سعیم رو کردم که انسان باشم. همان چیزی که خیلی ها دیگر رعایتش نمیکنند، البته سخت هم نیست. فقط نمیتوانند. بجایش من، سعی میکنم راه پدرم را پیش بگیرم، شرافتمند باشم؛ انسانی درستکار باشم."
همچنان فکر اینکه قتل هایم مکافاتی نداشتند و او، یک عشق احمقانه، مرا به اینگونه در میآورد به خنده ام میاندازد. آن هم نه یک پوسخند، بلکه خنده عصبی.
میدانم آخرش چه میشود. همه را میدانم. فقط میگویم و تمامش میکنم.
به او میگویم که اگر نمیخواهد، تمامش کنیم. بگذار ماه های آخرش را هرجور دلش میخواهد سپری کند.
من فقط یک فرد اضافی، کسی که انتخاب دوم، یا حتی نامزد انتخابات آنان نیست هستم. میدانستم انتخاب من سخت است. پس تمامش میکنم، میگویم و خلاص! ناراحت شد که شد. به هرحال او خودش همینطور است!
#خداحافظی
1.4
شاید از من بپرسید چرا، و چگونه او را درحال صحبت با دیگری پیدا کردم. منظورم فقط صحبت نیست، خودتان تا بهحال فهمیده اید چهنوع صحبتی را مد نظر دارم.
دوروز پیشین که برای قدم زدن درهوای سرد زمستانی با پالتو و دستکش و تنهایی خویش به بیرون رفته بودم؛ در راه دختری شاید شانزده ساله من را یابید و بحثی را شروع کرد:
«تو M هستی درسته؟»
-همینطوره.
«میدانم "معشوقت" کیست. ولی باور کن او بجز یک مفسد نیست و بهتو هم دروغ میگوید.»
-حرف هایی که میزنی را از قبل میدانم.
آن روز برایم دیگر هیچچیزی مهم نبود. بعضی اوقات همچین میشوم و تز این را به خودم میدهم که تنهایی قدمی در برف یا باران، یا اگر نبود خشکی بردارم و نفسی تازه کنم تا حالم بهتر شود. آنروز، البته، اتفاقا همان روزی که قهر کرده بود و حرفی نمیزد هم بود. توانسته بود حالم را کامل خراب کنه. همان روز بود که متوجه نداشتن عشقش به من شدم.
«پس این را گوش بده! به این محلی که اینجا نوشتم، دوروز دیگر سر ساعت ۶ عصر برو و او را ببین. ببین که همه این زمان دروغی بیش به تو گفته نشده. بدان و ببین که او یک خیانتکار بیشتر نیست.»
از عصبانیت مشت هایم را گره کردم و حتی تا مرز زدن او هم رفتم، اما همانجا بود که برای اولین بار صورت و لباس های او را برانداز کردم. موهای خرمایی و نامرتب او نشان دهنده کم خوابیاش را میداد. این را گودی سیاه رنگ، همانند زغال هم تایید میکرد. مژه های کشیده و چشمان فیروزه ای اش، ترکیب زیبایی را ساخته بودند. لباسی سبز تیره رنگ را زیر پالتوی طوسی اش پوشیده بود که اگر کمی دقت میکردی میتوانستی چروک های لباسش را ببینی، انگار داری یک پیرمرد هشتاد ساله را میبینی. این یعنی او تنها مینشیند، احتمال زیاد خانه به هم ریخته ای دارد و پر از مشغله است. روی زانویش رد کوچیکی از پارگی دیده میشد. بنظر فقیر نمیرسد چون بوی ادکلن کوکو مادامویسل، یکی از ادکلن های گران قیمت با ماندگاری نهایتا ۸ ساعت را زده. این یعنی درهر حالتی هم که باشد، اعتیاد مصرف ادکلن قبل از بیرون رفتن از خانه را دارد. اما پارگی برای چه؟ پایین تر را که نگاه میکنم متوجه رد گِلی که روی پاچه شلوارش نشسته میشوم. سپس به دستانش نگاه میکنم، دستانش سرخ هستند. این یعنی به تازگی آنها را شسته و بلافاصله بیرون بهراه افتاده. حتما حس به انگشتانش را از دست داده ولی هدفی والا تر دارد. از زیر پالتویش، برآمدگی ریزی پیداست، اینجا از تفنگ که خبری نیست، حتی اگر هم بود آنقدر ریز نبود. یحتمل چاقویی به همراه دارد.
کفشش، کفش چرمیاست که روی کفش سمت چپ آن، خاک نشسته.
کاغذ را از دست او میگیرم تا بتوانم دقیق تر بررسی کنم. دستخطی زنانه، که احتمالا مربوط به خودش خودش است، به همراه جوهری مشکی که از نوع نوشتناش متوجه روان نویسش میتوان شد. سپس آن را بو میکشم. از این حرکت کمی جا میخورد اما من کارم را ادامه میدهم، بوی ادکلنش واضحا روی آن هم هست.
قضیه این است:
او امروز برای کار مهمی زود بیدار شده. از آنجایی که شب قبل بارون سختی باریده بود البته، اینجا از خاکی خبری نیست...
اوه بله، خانه H. نزدیک آن مزرعه ای است، قبلا بررسیاش کردم، واقعا بهترین جا برای جاسوسی و در رفتن است! چرا که راه های زیاد و همچنین بوتههایی دارد که هرکسی بخواهد درآن برود، از سمت دیگر کاملا محسوس است.
فرض را بر همین میگذارم. او زاغ سیاه مارا چوب میزده. ولی چه دلیلی دارد یک دختر شاید هفده یا هجده ساله مجرد نشین، جاسوسی او و من را بکند؟ همه بخاطر یک اخطار؟
«کوکو مادا-..»
-مادامویسل. این عطر را میشناسم ولی فقط به این دلیل آن را بو نکشیدم. خیلی خب بگو چرا داشتی جاسوسی مارا میکردی و چرا برایت مهم هستم.
«تو مهم نیستی. او یک شیاد است!»
با نگاهی غضبناک، به چشمان او زل میزنم.
«خیلی خب خیلی خب! نیاز به توضیح بیشتری داری.. برادرم، برادر هفده ساله ام چندماه پیش عاشق او بود. آنها رابطه هم داشتند ولی آخر با یک خیانت کار را تمام کرد. برادرم از غمی که داشت دست به خودکشی زد و از بینمان...رفت...»
این حرف ها بنظر واقعی و درست میآیند. یا دروغگوی خیلی خوبی است یا واقعا این اتفاق افتاده. به هرحال من هم همان راه را دفعه پیش رفتم. اینکه نمردم عجیب است اما، واقعی.
«فقط برو و نگاه کن. لطفا..من او را میشناسم..»
-باشه ولی یک شرط دارد. قضیه دوستش را که خودکشی کرده به من بگو!
«از کجا میدانی که از آن اطلاع دارم؟»
-داخل شبکه مجازیاش قبلا از او حرف زده. مطمئنا آن را دیده ای و پِیاش را گرفتهای. از تو میخواهم تا کامل، همه چیز را بگویی، به هرحال تو قدم های زیادی جلوتر از منی و این پرونده، کارآگاهش من نبودم.