ادامه تمنا رو بزودی مینویسم
چندروزی میشه که کلمات خاصی به ذهنم نمیاد و نمیتونم بنویسم. بزودی درست میشه.
از جنتلمن بودن، لقب "بی احساس"اش به من رسید. از محترم بودن جلوی بقیه، "چقدر رسمی هستی"اش به من رسید. از تظاهر، داخل فضایی که میتوانم بدون صدای خودم حرف بزنم و بدون نشان دادن صورتم، نگاه بیاندازم، "چقدر دلقک هستی"اش به من رسید.
شاید هیچوقت خودم نبودم. انگار یک بچه، یک فرد یک چیزی آن پشت ها وجود دارد که حالا سال هاست که یخ زده. نمیتواند حرکتی داشته باشد و فقط...هست.
بعضی وقتها از خودم میپرسم: اگر او را نشانشان میدادم، درموردم چه میگفتند؟
آیا این "بی احساس" بودن من در نظرشان محو میگردید؟ آیا "احمقانه بودن" من، دیگر در افکار و آن مغز بیفکر و کوچکشان، نمیگنجید؟
"اصلا چرا نظر مردم برای مهم است؟" این را درحالی میگویند که وقتی ستیزی را به مجردی نشان میدهم، باز هم یک مشت چرندیات دیگر میگویند. گاها از پرچانه بودن مردم حتی تعجب میکنم؛ چطور میتوانند با کلا یک شیشه، یک بطر کوچک از آب، آنقدر حرف بزنند؟! آیا شهرداری به تازگی آب جدیدی وارد شیر هایشان میکند؟!
در آخر، دنیایی که من میبینم و پیش روست، دنیایی برای آن طفل معصوم یخ زده نیست. زیبایی ذهن من اینجاست که دقیقا همانجا، همان توده و هاله ایجاد شده. پس گویا از عمد بوده.
#Random_Notes_Written_With_Pain
طولانی ترین شب، شبیست که اعتراف به گناهی بنام عاشقی میکنی.
#Random_Notes_Written_With_Pain