eitaa logo
60 دنبال‌کننده
55 عکس
12 ویدیو
2 فایل
Don't waste your time here. @Idiotic ناشناس : https://eitaa.com/NotesWithPain/29
مشاهده در ایتا
دانلود
از جنتلمن بودن، لقب "بی احساس"اش به من رسید. از محترم بودن جلوی بقیه، "چقدر رسمی هستی"اش به من رسید. از تظاهر، داخل فضایی که میتوانم بدون صدای خودم حرف بزنم و بدون نشان دادن صورتم، نگاه بی‌اندازم، "چقدر دلقک هستی"اش به من رسید. شاید هیچوقت خودم نبودم. انگار یک بچه، یک فرد یک چیزی آن پشت ها وجود دارد که حالا سال هاست که یخ زده. نمیتواند حرکتی داشته باشد و فقط...هست. بعضی وقتها از خودم میپرسم: اگر او را نشانشان میدادم، درموردم چه میگفتند؟ آیا این "بی احساس" بودن من در نظرشان محو میگردید؟ آیا "احمقانه بودن" من، دیگر در افکار و آن‌ مغز بی‌فکر و کوچکشان، نمیگنجید؟ "اصلا چرا نظر مردم برای مهم است؟" این را درحالی میگویند که وقتی ستیزی را به مجردی نشان میدهم، باز هم یک مشت چرندیات دیگر می‌گویند. گاها از پرچانه بودن مردم حتی تعجب میکنم؛ چطور میتوانند با کلا یک شیشه، یک بطر کوچک از آب، آنقدر حرف بزنند؟! آیا شهرداری به تازگی آب جدیدی وارد شیر هایشان میکند؟! در آخر، دنیایی که من میبینم و پیش روست، دنیایی برای آن طفل معصوم یخ زده نیست. زیبایی ذهن من اینجاست که دقیقا همانجا، همان توده و هاله ایجاد شده. پس گویا از عمد بوده.
Notes.
(جهت اطلاع) موزیکایی که زیر تکست ها(یا بعضا، روی خود موزیک مینویسم) میذارم برای اینه که درحالی که دارید میخونید به اون هم گوش بدید تا حس و حال متن رو کامل بچشید.
طولانی ترین شب، شبی‌ست که اعتراف به گناهی بنام عاشقی میکنی.
"7 Minutes, 7 Minutes is all I can spare to play with you." 👤Albert Whisker
درنهایت پرسش اینکه ، چه درسی به من داد..بعد از کلی پرس و جو از اطرافیانم، -همان من های مختلف- تنها و تنها به یک نتیجه رسیدم: هیچ برگشتی بدون ، نیست.
دوستی، طعم و مزه‌ای است که من کمتر از آنچه فکر کنید چشیده ام. شاید کلا، چهار بار. و در حد یک ناخنک زدن بود و بس. اما بعضی با افراطی کردن آن، خواه یا ناخواه آن دوستی را کثیف میکنند. کثافتی که نمیبینند، و درک نمیکنند؛ کثافتی که بعد ها برای هردوشان کم یا‌ زیاد، تاثیرات مختلف میگذارد. برای همین دوستی را راهی ندیدم،‌ درحقیقت زندگی ام را طوری به جلو بردم که انگار هر لحظه، یک قطره خون است. خونی که از زخمی که روی ساعدم ایجاد کردم و باید از هر قطعه خون برای نوشتن استفاده کنم. نوشتن تصمیم هایم، حتی نوشتن اینکه کی نفس بکشم. اگر جایی قطرات خون را هدر دهم، تنها از زندگی من کم شده. پس باید از هرکدام درست استفاده کنم. دوستی آنها هم کثیف بود، آنها به هم وابستگی چنانی داشتند که گویی یک پاره زنجیر هستند. اما همیشه اسمش قشنگ است! پسره مرده. تمام جملاتی که در دقایق بعدی میخواستم بگویم همین بود. و حالا او، ناراحت است و گاها به یاد او می‌افتد. بعد از صحبت هایی که داشتیم و چایی که با هم خوردیم، به بیرون زدم‌. همه‌اش در فکر این بودم که چطور میتوانم از آن مطالبی که میدانم استفاده کنم؟ هیچ..هیچ چیزی به ذهنم نمی‌آید. او طوری برای کمک در این قضیه علیهم گارد میگیرد که انگار به شخصی ترین قسمت زندگی‌اش دست زدم! به هرحال، ما در رابطه و عشقی هستیم. من که نمیخواهم او را کنترل کنم! من میخواهم همدم غم او باشم و نجات دهنده اش! وقتی به خانه میرسیدم، یکهو فکر رفتن به آن محلی که روی کاغذ نوشته شده بود، به ذهنم رسید. کاغذ را از جیب داخلی پالتویم درآوردم و به آن نگاه کردم. میتوانم بگویم، مدت زیادی شاید بیست دقیقه تمام به آن آدرس چشم دوختم. "آیا میتواند واقعی باشد..؟" سوالی بود که جوابش با خشم از طرف خودم داده شد. او پاک است. خیر نمیروم! حتی حاضرم شرط ببندم همه اینها جفنگیاتی بیش نیست! من به او اعتماد دارم، او اگر نمیخواست، میتوانست همان اول نیاید! این فکرها و حاضر جوابی ها همهمه خیلی وحشتناکی را در ذهنم راه می‌اندازند. برای همین بدون واپایش فکری، لگد محکمی به سطل آشغال نزدیکم میزنم و آن را پخش و پرتاب میکنم. حالا کمی روانم آرام تر است. 1.6
خیر اولین بارم نیست دارم واکینگ دد میبینم ریواچه
شاید فرار، طعم بهتری از طَمَع داشته باشد.